اعظم کم گویان
هزاران هزار انسان به شانس و اقبال خوب و بد، شوم و نحس بودن اعداد و روزها و علامات خوب و نجس عقيده دارند. مى گويند اين يا آن روز هفته روز خوبى براى مسافرت، ازدواج، بستن قرارداد و غيره نيست، نحس است؛ ميگويند عدد ١٣ نحس است" اما اگر اينطور است عدد ٢٦ بايد دو برابر آن نحس و مخرب باشد و عدد ٥٢ بايد چهار برابر شوم باشد! مى گويند اگر ١٣ نفر با هم غذا بخورند طى سال يک نفر از آنها مى ميرد. چه رابطه اى بين مرگ آن فرد با عدد ١٣ وجود دارد؟ هيچکس نمى تواند يک کلمه هم توضيح بدهد. مى گويند بايد پشت سر مسافر آب ريخت تا سفرش سالم و بى خطر پيش برود! چه رابطه اى بين تصادف احتمالى هواپيما و اتوبوس يا اتوموبيل با ريختن يک کاسه آب پشت سر مسافر هست کسى نمى داند و نمى تواند يک ذره هم آن را توضيح بدهد. چيزى از دست کسى مى افتد مى گويند مهمان مى آيد! چگونه افتادن چيزى از دست کسى باعث ايجاد تمايل به مهمانى رفتن در نزد کس ديگرى مى شود؟! دختر جوانى که تمايل به ازدواج دارد گلبرگهاى گلى را مى شمارد و مى گويد: "يک، او (مرد روياهايش) مى آيد، دو، عاشق من مى شود، سه، از من خواستگارى مى کند، چهار، نامزد مى شويم، پنج، ازدواج مى کنيم"! چه رابطه اى بين دو انسانى که ابدا يکديگر را نمى شناسند از طريق گلبرگهاى يک گل که تصادفا به دست دختر جوانى افتاده، وجود دارد؟ چگونه مسير زندگى دو انسان مى تواند از طريق چنين تصادفى تعيين شود؟ مى گويند اگر پرتو نور ماه به شانه چپ کسى بخورد، شوم و نحس است. چگونه مى توان اين رابطه را توضيح داد؟ چه فرقى بين شانه چپ و راست وجود دارد؟ اينها چه ربطى به ماه دارند؟! چگونه اين روى ماه تاثير گذاشته و ماه نيز بر موجودات روى زمين تاثير مى گذارد؟ اگر نمک بريزد بدشگون است اما اگر شکر بريزد اشکالى ندارد! چه چيزى در نمک آنقدر موثر و قوى است که مى تواند روى زندگى انسانها چنين تاثير بگذارد؟
طى هزاران سال اعتقادات خرافى بر اين بود که خسوف و کسوف پيش درآمد قحطى و خشکسالى هستند؛ که شاهان خواهند مرد و ملتها از بين مى روند و بدبختى ابدى بر انسان حکم خواهد راند. بهمين دليل انسانها از فرط وحشت زانو زده و هر چه مى توانستند صدقه و قربانى مى دادند تا مانع وقوع اين بلاياى طبيعى بشوند. انسانها سالها از ترس اين مصائب دعا مى خواندند و از خدايان تقاضاى بخشش مى کردند. ملاها و کشيش ها و مقدسين هم مى گفتند اين بلاها همه به خاطر خشم و غضب خداست؛ صبر او تمام شده و قحطى و خشکسالى هم شمشير غضب خدا هستند. براى جلوگيرى از کشته شدن با شمشير خدا، مردم بايد از کليسا و کاردينال هاو آيت الله ها و مساجد اطاعت کنند و مطيع و منقاد باشند و به آنها پول بدهند! با وقوع زلزله و صاعقه و طوفان، کليساها و معبدها پر از مردم وحشت زده و مرعوب مى شدند و کاردينال ها و روحانيون، کيسه هاى کليسا و مسجد را پر از صدقه مردم نادان و وحشت زده مى کردند. درخت نظر قربانى و مقبره امامزاده و بوسيدن دندانهاى پوسيده امام ها و استخوانهاى قديسين و پارچه هاى کثيف "مقدس" و ... همگى از اين دست خرافات بودند. اما واقعيت اين است که موى يک امام شهيد به همان اندازه موى يک قاطر چموش قادر به شفاى بيماريهاست، استخوان يک قديس شهيد به همان اندازه استخوان يک سگ مرده شفا دهنده است و دندان يک "معصوم" به همان اندازه دندان يک "مفسد" قدرت علاج بيماريها را دارد.
خرافات، کليه پاپ ها، اسقف ها، حجت الاسلام ها و خاخام ها و قديسين، صومعه ها، طلبه ها و راهبه ها را خلق کرده است و همه قرآن خوانها و پيغمبران و موعظه کنندگان را به ما داده است. خدا باعث شد انسان در مقابل بتهاى سنگى و جانوران زانو بزند و مارها و گياهان را پرستش کند، اموال و حاصل زحماتش را به آنها تقديم کند و خون فرزندان جگر گوشه اش را براى رضايت آنها بريزد. خرافات کليه کليساها، مساجد، محرابها و کاتدرال ها و کنيسه ها و حوزه هاى علميه را ساخت؛ موى شهداى راه دين، استخوان پوسيده امامزاده ها، دندانهاى پوسيده "معصومين" و تکه پاره لباسهاى معجزه گران را براى انسانها قابل ستايش و پرستش کرد؛ خرافات ابزار و سايل شکنجه را خلق کرد، مردان و زنان را به صلابه کشيد؛ آنها را روى چهار ميخ و شعله هاى آتش داغ کرد؛ هزاران هزار نفر را در سيستم انگيزاسيون به شعله هاى آتش سپرد. خرافات، اظهارات ديوانگان و ابلهان را به عنوان الهام آسمانى به ما قالب کرد؛ مردمان با فضيلت را زندانى کرد و در عوض ديوانگان و ابلهان را آزاد گذاشت؛ انسانهاى فکور را شکنجه کرد و قهرمانان را به قتل رساند؛ زنجيرها را بر بدنها و مغزهاى انسانها بست؛ آزادى بيان را سلب کرد و به جاى آن خروار خروار و کرور و کرور دعا و نماز و رسوم دينى را رواج داد و تحميل کرد. به مردم آموخت چگونه انتقام جو باشند و از خود و از يکديگر بيگانه و متنفر بشوند؛ لذت و لذت جويى را تقبيح کنند؛ همسر و کودکانشان را آزار بدهند؛ همنوعان خود را تحقير کنند و زندگيشان را در عذاب و نماز سپرى کنند. خرافات آموخت که عشق انسانى و زمينى باعث کسر شان انسان است؛ پائين و پست است؛ که طلبه هاى عزب و رياضت کش از پدران و همسران برترند و راهبه هاى تارک دنيا از مادران مقدس ترند؛ که ايمان به بهشت و ترديد به جهنم منتهى مى شود؛ که باور مذهبى از علم و آگاهى بهتر است و تقاضاى دليل و مدرک کردن، توهين به خداست. خرافات هميشه دشمن پيشرفت انسان بوده، هست و خواهد بود؛ خرافات، دشمن تعليم و تربيت و قاتل آزادى است؛ خرافات دانسته ها را قربانى نادانسته ها، زمان حال را قربانى آينده و دنياى فعلى را قربانى دنياى خيالى و ناموجود پس از مرگ مى کند. تاريکى خرافات به ضرب شمشير و آتش و خونريزى جاى فکر، دانش، اعتراض و آزادى و پيشرفت را گرفت.
فرد مومن و متدين، برده خرافات است چون از فکر کردن و استدلال مى ترسد. خرافات هميشه دشمن آزادى بوده، هست و خواهد بود. خرافات کليه خدايان و فرشتگان و شياطين و جادوگران و اجنه و پريان را خلق کرده است؛ همه پيغمبران و قديسين و علائم و قربانى و نذر و ... را به ما داده و تاريخ دوره اى از زندگى بشر را با دروغ و معجزه و خزعبلاتى از اين قبيل مکتوب کرده است.
معجزه
عملى که توسط يک فرد قاهر بدون ارجاع به هيچ نوع نيرو و واقعيت طبيعى و مادى و عليرغم نيروهاى مادى و طبيعى صورت بگيرد، معجزه خوانده مى شود. جهل و خرافات و ناتوانى انسان بسترى است که در آن عقيده به معجزه رشد کرده است. پدران ما معتقد بودند که با دعا و نماز، قربانى کردن، روزه گرفتن، انجام مراسم و آئين دينى، مى توانند پشتيبانى خدا و ارواح مقدس را جلب کنند. فکر مى کردند که سيل و قحطى و زلزله و جنگ بلاهايى هستند که از طرف خدا براى مجازات کافران و مردم بى ايمان نازل شده اند. آنها به زانو افتاده و با لبهاى سفيد شده از ترس و صورتهاى پريده رنگ و مرعوب، از خدا مى خواستند که اين بلاها رارفع کند، به گناهانشان عاجزانه اعتراف مى کردند، آه و ناله و زارى مى کردند، صدقه و نذر و قربانى مى دادند، بر صليب و محراب و مجسمه مريم و خدايان و بت ها بوسه مى زدند، در برابر مقبره هاى امامزاده ها و امامان سجده و تعظيم مى کردند، اما دعاهاى آنها در فضاى سرد و بدون روح و قلب کليسا و مقبره و محراب محو مى شد و مى مرد. آرى، فرشته و جبرئيل و عزرائيل و شبح و شيطان و جن و پرى و خدايان همه دروغ خيالى و ساخته و پرداخته ذهن انسانهاى ضعيف و ناتوان قرنها قبل در برابر زور و قهر طبيعت بودند.
اما خوشبختانه حناى اينها مدتهاست که رنگى ندارد. مدتها و قرنهاست که ديگر اين فرشته هاى بالدار از بيگناهان حفاظت نمى کنند؛ به دردمندان تسلى خاطر نمى دهند و کلمات آرامش بخش را در گوش نااميدان نجوا نمى کنند. اين فرشته ها همگى محو و ناپديد شده اند. قدرت فکر، آگاهى و استدلال و توانايى هاى مادى بشر در فائق آمدن بر مشکلات طبيعى و اجتماعى، تاثير آنها را تا حدود زيادى از بين برده است. در روزگارى که آنها حاکم و همه کاره بودند: زمين تخت و مسطح بود؛ بالاى آن خانه يهودا بود؛ زير آن شيطان و کليه اشباح و ارواح خبيثه زندگى مى کردند؛ خدا و همه فرشتگانش در طبقه سوم زمين سکونت داشتند؛ انسانها در طبقه دوم زمين ساکن بودند و مى دانستند که بهشت کجاست و تقريبا همه صداهاى درون آن را مى شنيدند و مى دانستند که جهنم کجاست و با بوى سولفور و صداى ناله دائمى گناهکاران جهنمى نيز آشنا بودند، و مى دانستند که خدا جهان را با وعده و ترس و تهديد و با پاداش و مجازات ابدى اداره مى کند.
خداى ساخته دست انسان، خواهان ارتقاى آگاهى و خرد انسان نبود و نمى خواست انسان قادر به درک خوبيها و اجتناب از بديها بشود. اين خدا، جهل را تعليم و رواج مى داد و انقياد و اطاعت را مى خواست و در ازاى آنها، وعده بهشت و لذت ابدى را مى داد. او مطيعان و تسليم شوندگان را دوست داشت؛ کسانى را که در مقابلش مى خزيدند؛ سجده مى کردند و زانو مى زدند. او از تحقيق و جستجو کنندگان و متفکرين و فيلسوفان نفرت داشت و براى آنها زندانهاى ابدى ساخته بود تا بتواند بر حس نفرت سيرى ناپذيرش از آنها، غلبه کند. در نقطه مقابل، او عاشق سجده و تعظيم کنندگان حقير و عقب مانده بود و از مصاحبت کسانى که سوال نمى کردند و اعتراضى نداشتند، بسيار لذت مى برد. امروزه اين دنياى تخيلى اديان و خدايان ناپديد شده است.
اما بالاخره هيچوقت ثابت نشد که اين بهشت و جهنم کجا بوده و هستند: به سر فرشتگان و شياطين و اشباح و جن ها و ارواح چه آمد؟ به کجا رفتند؟ هيچکس نمى داند و نمى دانست و هيچکس وانمود نمى کند که مى داند چه بر سر آنها آمد و بهشت و جهنم در کجاى اين جهان قرار گرفته اند. امروزه علماى دينى مى گويند بهشت و جهنم، مناطق و مکانهايى جغرافيايى نيستند بلکه شرايط و وضعيتهاى ذهنى و روحى هستند!! حالا که ديگر حناى اديان رنگ اش را از دست داده، از يک خدا که "انرژى بى نهايت" و يک "چيز ناشناخته" است، نام مى برند.
خدا وجود ندارد
واقعيت اين است که خدا وجود ندارد. قادر مطلقى جهان را خلق نکرده است. فرشته هاى بالدار و شيطانهاى شاخدار هم افسانه اند. هيچ روح و قدرت آسمانى در بين ستاره هاى آسمان نمى چرخد. بهشت هفت طبقه و درهاى جواهر نشان آن هم دروغ است، جهنم که جاى خود دارد. تکامل طبيعت، تحول موجودات زنده، کره زمين و تغييرات آن، تاريخ زندگى و تحولات فيزيکى، علمى، اجتماعى و فرهنگى بشر همه و همه نشانه هاى روشنى از بى پايگى عقيده به خدا هستند. پايه هاى علمى جهان مادى در تناقض کامل با ادعاهاى اديان در مورد خدا قرار دارد. خداپرستى و دين مخرب اند چون ادعا مى کنند يک حقيقت مطلق و غير قابل تغيير بر انسان، طبيعت، جامعه و آينده بشر حاکم است. دين، مانع پيشرفت علم و آگاهى و عقل و استدلال انسان مى شود. خداپرستى و دين با ارائه جعل و دروغ، تصوير معوجى از واقعيت ها بدست مى دهند و مادر جهل و رياکارى و بى اخلاقى هستند.
هدف و موضوع آته ايسم، دستيابى به حقيقت، تامين شرايط بهبود مادى و معنوى زندگى و ارزش بخشيدن به آن است. بى خدايان بر اين باورند که منطق و روش تحقيق علمى تنها راه رسيدن به حقيقت است. بى خدايان مدافع ارزشهايى مانند آزادى انديشه، تفکر انتقادى و تعقل و خرد هستند. آته ايستها عقيده دارند که براى جلوگيرى از فريب و خود فريبى و اشتباه بايد روشهايى مانند ترديد (غير قطعيت و غير حتميت) و تحقيق را بکار بست. اين روشها مانع از سلطه ايمان کور و جهل مى شوند. جهل و ايمان کور در نزد بى خدايان مانند گناه در نزد خداپرستان و متدينين است. اتکا به تعقل و آگاهى انسان و بکار گيرى روشها و ابزارهاى علمى و تحقيقى باعث رشد و پيشرفت علم و تفکر غير مذهبى مى شوند و دين در نقطه مقابل، مانند باطلاق در يک جا در نقطه اى چند هزار ساله باقى مانده است. هزاران ساعت و سالهايى را که دينداران و خداپرستان صرف نماز و اطاعت از خدا و ايمان کور مذهبى مى کنند، بى خدايان به تفکر انتقادى آزادانه، کنجکاوى علمى، پى بردن و درک ريشه اى از مسائل و لذت بردن از زندگى سپرى مى کنند.
بر اساس خرافات دينى، بى خدايى چيزى جز کفر و آتش جهنم و خشم الهى ببار نمى آورد. مقامات دينى در مورد بى خدايى عوامفريبى مى کنند و مى گويند: "بى خدايان معتقدند که ميمون پدر جد انسان و ماهى پسر عموى اوست. بيخدايان دنبال هوا و هوس هستند و معنوياتى ندارند. بنابراين به حرفهاى آنها گوش نکنيد وگرنه بدون اعتقاد به خدا و پيغمبر مى ميريد و تا ابد نادم خواهيد بود و جهنم نصيبتان مى شود." خداپرستى و مذهب بر جهل و فقر و ترس انسانها متکى هستند. اديان، تفرقه و خصومت و خشونت را اشاعه مى دهند. مذهب، رفتار طبيعى انسانها و تمايلات و نيازهاى آنها را گناه و منکرات قلمداد مى کند و براى هر کدام از اين نيازها و تمايلات، آئين و رسوم ويژه، مبصر و مراقب و پاسبان و خواهر زينب و آخوند و کشيش تعيين مى کند و مردم را به زجر و لعنت ابدى تهديد مى کند.
دين افيون است چون يک احساس ايمنى دروغين و فلج کننده را به پيروان خود القا مى کند. دين دستگاه کوچک کردن، حقارت و بى شخصيت کردن انسانهاست. اعتقاد به خدا و قدرت ماورا انسان و طبيعت، راه هر نوع سوال کردن، ترديد، جستجو، جدل و منطق و استدلال را مى بندد چون در واقع کنار گذاشتن آگاهى و منطق يکى از اصول اوليه خداپرستى و روى آوردن به اديان است. مذاهب همواره مردم را از فکر کردن در باره بسيارى از مسائل منع مى کنند يا سعى مى کنند مردم را به تفکر در باره اين مسائل در چهارچوب دگم ها و خرافات دينى وادار کنند.
درست در نقطه مقابل خداپرستى و ديندارى، بى خدايان بر حقيقت و جستجوى آن پافشارى مى کنند. بى خدايى يک تفکر و سيستم عقلانى است که جهان را بطور عينى و مادى مى نگرد، بدون ترس و واهمه همه پديده هاى مادى را جزيى از طبيعت مى بيند. به معجزه و خرافات و هيچ چيز مقدسى هم متکى و پاى بند نيست. عمر بى خدايى و آته ايسم به اندازه عمر خداپرستى و اديان است. همه مذاهب از زمانهاى قديم تا امروز کسانى را که به دين و مذهب عقيده نداشته اند، مورد تنفر و تعقيب و محکوميت قرار داده اند. طى قرنها بىخدايان و افراد عاقل و معترض که قطعيات و خرافات خداپرستانه را مورد ترديد قرار دادند، به غضب خدا و دستگاه اديان گرفتار شده و به قتل رسيدند چون در جستجوى حقيقت بودند.
انسان بى خدا ناچار به تبعيت از تعاليم کليسا و مسجد و کنيسه و معبد و سنت نيست. ارزشى براى حرفهايى از قبيل اينکه "خدا خواسته"، در انجيل يا تورات يا قرآن آمده"، "بنده خدا قرار نيست حکمت بارى تعالى را بفهمد" و ... قائل نيست. يک بى خدا معمولا احساس اختيار و آزادى مى کند و مى تواند درباره مسائلى که سابقا برايش تابو بود فکر کند و تصميم بگيرد. آزاد انديشى اى که در بى خدايى وجود دارد به انسان امکان مى دهد در مسيرهايى که سابقا برويش بسته بود آزادانه سير کند و فکر کند. وقتى که دست از دين و خلقت و پيغمبر و هر آنچه که خداپرستى به انسان القا ميکند برداريد، طبيعتا در جستجوى حقيقت مى افتيد و هر چه که بيشتر جستجو و تحقيق مى کنيد بيشتر مى خواهيد بدانيد. انکار وجود خدا، افشاى خرافات است. با طرد خداپرستى، انسان شان و ارزش واقعى خود را بدست مى آورد. بى خدايى اثبات زندگى، هدف، معنويت و زيبايى است و بى خدايان براى کسب حرمت و شخصيت انسان تلاش مى کنند.
بى خدايان بدنبال حقيقت و واقعيت طبيعت و جهان مادى هستند تا از حقايق براى بهبود زندگى بشر، براى رفاه، غذا، مسکن بهتر، سلامتى بيشتر، مناسبات انسانى تر و تعالى روح و معنويات انسانها استفاده کنند. بى خدايان نه به درد و زجر، که به آسودگى و درمان درد و رفع موانع و محدوديتهاى فکرى، معنوى و مادى بشر مى انديشند. بى خدايان مى خواهند از موسيقى، نقاشى، تئاتر، مجسمه سازى و هنر براى شکوفايى بيشتر زندگى بشر استفاده کنند. برخلاف خداپرستى که جهل، انزوا و گوشه گيرى را تبليغ مى کند، بى خدايى و آزاد انديشى، مادر علم و هنر، اخلاق، خوشيها و معنويات انسانى است.
خداپرستى و اديان، بى خدايان و آزاد انديشان را به تخريب و عدم سازندگى متهم مى کنند. بى خدايان چه چيزى را تخريب کرده اند؟ ايده اى که يک هيولاى قسى القلب اين جهان را خلق کرده؟ خدايى که در نهايت رحمت و عطوفتش نسبت به بشر، بردگى، دستگاه تفتيش عقايد، زن ستيزى، زجرکش کردن و سوزاندن مخالفين، تعدد زوجات، تجاوز به دختر بچه نه ساله، حجاب و سنگسار و نابودى انسانها را فرمان مى دهد؟ خدايى که تحقيق، سوال و کنجکاوى را خطرناک و گناه مى داند و اتکا به عقل و استدلال را نه مايه تعالى بشر که راهى بسوى جهنم مى داند؟ خدايى که برآورده کردن انسانى نيازها و تمايلات جنسى بشر را معصيت مى داند و بيرحمانه فرمان سرکوب آن را مى دهد؟ خدايى که مى خواهد اکثريت انسانها در زجر و درد و عذاب باشند و تنها راه رستگارى و رهايى انسان را در مرگ مى بيند؟ خدايى که زندگى مخلوقش را سراسر نکبت و بدبختى مى کند؟
بى خدايان معتقدند که سلسله مراتب دينى در يهوديت، مسيحيت و اسلام از پاپ گرفته تا اسقف و کاردينال و کشيشهاى ريز و درشت، از پيغمبر و امام ولى وفقيه گرفته تا آخوندها و خاخام هاى صدقه جمع کن همگى مفتخورند و از حاصل دسترنج مردم در خوشى و رفاه زندگى مى کنند و مردم را وادار مى کنند در رنج و عذاب و خوف مرگ زندگى کنند. شغل و حرفه نکبت همه آنها تجارت جهل و خرافات و ترس است.
با کنار گذاشتن خداپرستى ذهن انسان از باورهاى خرافى آزاد مى شود. طبق باورهاى خداپرستانه، انسان بايد وجود يک جهان مافوق طبيعت و غير طبيعى را بپذيرد. جهانى که پر از انواع موجودات خيالى از قبيل خدايان، شياطين، فرشتگان، مقدسين و اهريمن ها و غيره است. در اديان مختلف با اين مخلوقات تخيلى صحبت مى شود، از آنها راهنمايى و حاجت خواسته مى شود، براى جلب رضايت آنها قربانى مى شود، طلب معجزه مى شود و يا از آنها بخاطر اتفاقات طبيعى شکايت يا سپاسگزارى مى شود. اگر استيصال، ضعف و ناچارى بشر را که علت اعتقاد به اديان است کنار بگذاريد، اين اعمال و باورها بنظرتان چيزى شبيه کم عقلى و ديوانگى مى آيد.
در نقطه مقابل، بى خدايى رهايى کامل عقل و خرد انسان از زنجير خرافات و واهمه هاست. صاف و ساده، بى خدايان هر چه را که با مبانى و ملزومات پايه اى عقل سليم متناقض باشد نمى پذيرند. پيشرفت جوامع بشرى در طول تاريخ حاصل ترديدها، و رد ايده ها و سنتهاى کهنه بوده است. درخت دانش و آگاهى بشر ضمن رشد مى ميرد و با جايگزين شدن ايده هاى تازه و حقيقت و واقعيات بجاى جزم ها و دگم ها، دوباره زنده مى شود. در اين ميان مروج علوم دينى مانند جغدى است که بر ويرانه هاى درخت مرده آگاهى بشر نشسته و با ترويج کهنه ها و پوسيده هاى هزاران ساله مانع از اشاعه تازه ها و حقيقت ها مى شود.
بى خدايان به ظرفيت و توانايى انسانها براى تغيير اين جهان به دنيايى بهتر اتکا دارند. دنيايى فارغ از واهمه ها و ناشناخته ها، پديده هاى مرموز، برى از دگم هاى مخرب و مضر، آزار و تعقيب فکرى و روحى، و بدور از فقر و بى عدالتى و سرشار از اخلاقيات و معنويات انسانى. آيا مى خواهيم کودکان مان و نسل هاى بعد در دنيايى زندگى کنند که در آن زجر و عذاب بشر ادامه داشته باشد؟ و فرامين پوسيده و عتيقه مذهبى بايد بى چون و چرا اطاعت شوند چون يک کشيش يا پيغمبر ابله هزاران هزار سال قبل چنين گفته است؟
آرى، خدا اسطوره است و آينده بشريت در دستهاى خود اوست. انسانها نه مخلوق خدا که جزيى از طبيعت اند و در آن رشد و تکامل يافته اند. معنى و مفهوم حيات و زندگى را انسان آفريده است. انسان با کار و عملش و با تعقلش، حيات زمينى و زندگى را خلق مى کند. خدا نيروى موهومى است که قدرت و عظمت آن به اندازه مجهولات و ناتوانيها و جهل بشر است. گويا خدا آفريننده و ماورا و مافوق انسان و طبيعت، و قادر و عالم بر همه چيز است، اما شناخت عقلايى بشر تماما به انکار آن حکم مى کند.
بى خدايان بجاى پرستش خدا، انسان همنوعشان را دوست دارند. بى خدايان براى اميد، زندگى و آينده تلاش و تقلا مى کنند و خدا و کشيش و آخوند و خاخام ذلت و عجز بشر و فرار بسوى مرگ را تبليغ مى کنند. بهشت انسانها بايد در همين دنياى فعلى و زندگى جارى ساخته شود و همه مردم بايد از زندگيشان لذت و بهره ببرند. انسان يکبار زندگى مى کند و بايد زندگيش را با تصميم خودش و با سربلندى و لذت و خوشى سپرى کند. بجاى کليسا و مسجد و کنيسه بايد مدرسه، پارک و تفريحگاه و مهد کودک ساخت. در همين جهان و همين زندگى جارى بايد خوش بود و زندگى کرد.
دين ضد علم است و دگم هاى مذهبى را با هيچ ترتيبى و از طريق هيچ متد علمى نمى توان ثابت کرد. دين دشمن علم است. آخوند و خاخام و کشيش با اشاعه جهالت و کوردلى در بين مردم، زندگيشان را مى گذرانند و خود جاهل ترين و بى شعور ترين افراد روى زمين اند. با اينحال از برکت دين از ثمره زندگى بقيه مردم استفاده مى کنند و فربه و پروار مى شوند! طبقات دارا و دولتشان، کليساها و مساجد و کنيسه ها را از پرداخت ماليات معاف کرده و مردم را وادار مى کنند ماليات بيشترى بپردازند. آخوند و کشيش و خاخام بايد مثل همه کار کنند و از آنها براى هر يک شاهى ثمره دسترنج مردم بايد حسابرسى شود، بايد ماليات بدهند و در تلاش عمومى و زندگى اجتماعى شرکت کنند.
کليسا، مسجد و کنيسه به مردم ديکته مى کنند (البته بعد از رسانه ها) که چه بخورند، کى بخورند، چه بخوانند و چه چيزى را مجازند در تلويزيون و سينما ببينند يا نبينند. اينها قوانين ازدواج، طلاق، رابطه زن و مرد و مسائل جنسى را تعيين و به مردم حکم مى کنند. اينها مانع آموزش جنسى و گسترش دانش جنسى مردم و توزيع وسايل جلوگيرى از باردارى مى شوند. ازدواج و طلاق و روابط جنسى مردم و قوانين مربوط به آنها بايد براساس تمايلات و نيازهاى مردم و تامين حداکثر رفاه، شکوفايى و برابرى آنها تعيين شوند و دست کليسا و کنيسه و مسجد و معبد بايد بکلى از تصميم گيرى در اين موارد کوتاه شود. بشر بايد حداکثر آگاهى و دسترسى به اطلاعات مربوط به پروسه هاى فيزيکى و سکس و مسائل جنسى را داشته باشد و کنترل خدا بر اين زمينه ها را کنار بزند.
خاخام ها و يهوديان مومن روزانه چند بار خدايشان را شکر مى کنند که آنها را زن خلق نکرده است. کشيشان و کاردينالها با وجود لگامى که مردم به آنها زده اند هنوز هم به حقوق اوليه زنان و کودکان دست درازى مى کنند، حجت الاسلام ها را هم همه مردم در بيست و چند سال گذشته ديده اند. زنان و کودکان بيشتر از همه از بى خدايى و خشک کردن ريشه خدا و مذهب و کليسا، مسجد و خاخام و معبد نفع مى برند و واقعا از شر خدا و مذهب و مشيت الهى خلاص مى شوند.
اگر ردپاى خدا و تعاليم ضد زن، ضد علم و ضد زندگى و شکوفايى بشر از سيستم آموزش و پرورش و کتابهاى درسى پاک نشود، خرافات و تبعيض در زندگى مردم توليد و بازتوليد مى شود.
اگر دست خدا و نمايندگان آن از دولت و نهادهاى تصميم گيرنده قطع نشود، باز هم جهل و قساوت الهى بر سر مردم حاکم خواهد ماند.
اگر خرافات و احکام عتيقه اسلام، مسيحيت و يهوديت و .. با بحثهاى علمى، افشاگرانه و قانع کننده جواب نگيرد، باز هم خدا اما اين بار در چهارديوارى خانه هاى مردم، آنها را تحميق و خرفت مى کند.
با خدا و دين نه فقط بعنوان "افيون توده ها"، "روح جهان بى روح ما" و "مخلوق انسان در تنگنا افتاده"، بلکه بعنوان يک دستگاه تمام عيار آدمکشى و قساوت و خونريزى بايد درافتاد و مغلوبش کرد. بشر فقط با رهايى از شر قدرت سياسى نمايندگان خدا در روى زمين، با کوتاه کردن نفوذ آنها در زندگى اجتماعى خود و با ساختن جامعه اى باز، مرفه و آزاد مى تواند ريشه خدا و نفوذ کليسا و مسجد و کنيسه را خشک کند.
اگر جهل نسبت به طبيعت و ضعف در برابر قدرت قهار آن، خدايان را خلق کرد، رفاه مادى و برابرى انسانها و آگاهى آنها، قدرت قاهر خدا و خدايان را نابود مى کند. اگر ناتوانى انسان در مقابل فقر و بيکارى و ناامنى اجتماعى خدايان يا خداى واحد را ابقا کرد، برابرى و رفاه انسان و اراده و کنترل او بر زندگى و مقدراتش، خداپرستى و اديان را به زوال مى کشاند.
راه خلاصى از بن بست کور ايمان دينى، روى آوردن به تلاش و مبارزه براى خلق يک زندگى پر لذت انسانى و بهره گرفتن از زندگى، همين امروز و همين جاست. دين و خداپرستى تا همين حالا زندگى ميليونها انسان را تباه کرده است. اينکه دنياى امروز با دين اشباع شده درست مانند اين است که در خيابانها نفت و بنزين ريخته شده که فقط منتظر کشيدن کبريت است، يا خيابانها با اسلحه هاى آماده شليک پر شده است. دين مرگبار و کشنده است و بى خدايى يک ضرورت است.
بى خدايى و تلاش براى بالا بردن شان و حقوق زن و مرد و کودک درست در نقطه مقابل خداپرستى و خرافات و بى شخصيتى انسان است. زنده باد بى خدايى! زنده باد بى خدايان ماترياليست و مارکسيست که مى کوشند با خدا و مذهب در بيفتند و بهشت و زندگى انسانى را در همين دنياى فعلى بسازند!
ما بى خدايان بجاى پرستيدن خدا، همنوعان خود را دوست داريم. بجاى مذهب آسمانى ما به بهبود زندگى زمينى انسانها، زن و مرد و کودک علاقمنديم. ما بى خدايان بى پايگى خداى ماورا انسان و ماورا طبيعت را جسورانه افشا مى کنيم.
بدون خدا و دين جهان جاى بهترى براى زندگى کردن است!
بدون خدا و دين انسانيت آسوده مى شود!