صفحه اول

صعود و سقوط اسلام سیاسی

مجموعه مقالات

محسن ابراهیمی




بیوگرافی

محسن ابراهيمى، فعاليت سياسى خود را پيش از انقلاب با شرکت فعال در سازمان دادن محافل کارگرى-سوسياليستى و گروههاى کمونيستى در شهر تبريز شروع کرد. پيش از انقلاب در مدارس آذربايجان به شغل معلمى مشغول بود و در عين حال در رشته جامعه شناسى در دانشگاه تبريز تحصيل ميکرد. بعد از انقلاب و در جريان سرکوب گسترده رژيم اسلامى و به خطر افتادن وضعيت امنيتى اش به تهران رفت و ناگزير از زندگى مخفى شد و بعد از مدتى به عنوان پناهنده سياسى به کشور کانادا رفت. در رشته علوم سياسى و مطالعات کارگرى از دانشگاه يورک در کانادا ليسانس گرفته است و در حال حاضر مشغول کار در رشته مددکارى اجتماعى است. محسن ابراهيمى با تشکيل حزب کمونيست کارگرى به اين حزب پيوست و در حال حاضر عضو کميته مرکزى حزب کمونيست کارگرى است.



"جامعه مدنى"
پاسخ سياسى به يک بحران سياسى

مقدمه

"جامعه مدنى" امروزها ورد زبان جناحهايى از رژيم اسلامى و بخش اعظمى از اپوزيسيون طرفدارش شده است. مخصوصا بعد از سر کار آمدن خاتمى، و در ميان اپوزيسيون طرفدار رژيم اين عبارت از اعتبار خاصى برخوردار شده است. اولين نايب امام، دومين دادستان انقلاب، قديميترين عضو شوراى مرکزى سپاه پاسداران، چهارمين رئيس جمهور اسلامى فى الحال در ليست طرفداران فعال "جامعه مدنى" قرار دارند. علاوه بر آن هر روز تعداد جديدى از سران دو رژيم اسلام و سلطنت، ساواماييها و ساواکيهاى "اهل مطالعه"، سرهنگهايى که تصميم گرفته اند "گاندى وار" مبارزه کنند، مشروطه خواهان نوين، جمهوريخواهان ايرانگراى اسلامى و "چپهايى" که اسلام آورده اند به اين ليست اضافه ميشوند. (محض اطلاع خوانندگان: خلخالى هم از جناح "انحصار طلب" انتقاد دارد و مايل است در خدمت جامعه مدنى باشد). در وراء تعابير مختلف جامعه مدنيون از اين عبارت، هم تصويرشان از آن و هم مصرف سياسى مورد نظرشان شباهتهايى باهم دارند. تصوير جناح خاتمى همان است که روزنامه سلام مينويسد: "به جامعه اى جامعه مدنى ميگويند که در زير پرچم اسلام، ولى فقيه و قانون اساسى تنوع و تکثر را بپذيرد." مصرف سياسى مورد نظرش هم همان است که کابوسش تمام جناحهاى رژيم را در برگرفته است: نجات رژيم اسلامى از بحران سياسى کنونى. رژيم در بحرانى ترين مقطع تاريخى خود قرار دارد و جناح جامعه مدنى نيروى خود را متمرکز کرده تا آن را از اين بحران با کمترين تلفات نجات دهند. کمترين تلفات براى حکومت و نه براى مردم. در يک کلام نجات رژيم از تعرض يک انقلاب ديگر هدف جناحى از رژيم است که اين عبارت را به جامعه پرت کرده است. اپوزيسيون طرفدار رژيم که دور اين شعار حلقه زده تصور ميکند با استقرار جامعه مدنى اسلامى خاتمى، درجه اى از حقوق فردى و اجتماعى مستقر خواهد شد بدون اينکه خطر يک انقلاب بنيانهاى نظام طبقاتى را بلرزاند. به اين ترتيب، "جامعه مدنى" عملا تبديل شده به پاسخ سياسى مشترک جناحى از رژيم و اپوزيسيون طرفدارش به بحران سياسى موجود و به زعم خودشان کارسازترين پاسخ به اين بحران. در يک کلام، "جامعه مدنى" پاسخى سياسى به يک بحران سياسى است. پاسخى که مثل همه پاسخهاى جناحهاى مختلف رژيم پله اى ديگر در سير سرنگونى آن است. پاسخى که ميخواهد در درون همين رژيم، با ابزارهاى همين رژيم و بانيروهايى از داخل همين رژيم و با پادويى شخصيتهايى از اپوزيسيون رژيمى شده اجراى قانون اساسى همين رژيم را در دستور جمهورى اسلامى قرار دهد. "جامعه مدنى" عملا پروژه بخشى از رژيم و اپوزيسيون طرفدارش براى اجتناب از انقلاب است. فرمولى براى يک اپوزيسيونيسم ترمز کننده در مقابل احتمال انقلاب از پايين است.

مدتهاست که جريانات قدرتمندى در ميان کارگران، زنان و جوانان براى يک زندگى آزاد از قيودات مذهبى و با شاخصهاى مدرن و انسانى شکل گرفته است. جناحى که با عبارت "جامعه مدنى" وارد ميدان شده، همين را ديده و حس کرده که اين جريان قدرتمند ميتواند رژيم و پادوهايش را مثل خس و خاشاک بروبد. ميخواهند اين جريان قدرتمند، اين مردم در حال تکان خوردن را با زبانى نزديک به مطالبات خود مردم فريب دهند. در حقيقت بحث جامعه مدنى يک پيش دستى سياسى براى خواب کردن اين غول است. صداى انقلابى را شنيده اند و ميخواهند ضدانقلابشان را در بسته بندى جديد نه تنها از تعرض محفوظ کنند بلکه براى تعرض متقابل آماده تر کنند. زير فشار مطالبات مدرن و پيشرو مردم حاضر شده اند فيگور رژيمشان را اندکى "تغيير" دهند. به مردم ميگويند شما لازم نيست خودتان را به خاطر جامعه آزاد و مدرن به آب و آتش بزنيد، ما خودمان در حال دگرديسى هستيم و ميخواهيم خود را در قالبى جديد سازمان دهيم که اسمش "جامعه مدنى" است. جامعه اى که در آن پرچم اسلام در اهتزاز خواهد بود اما اسلامى مدرن شده. ولايت فقيه بر مسند قدرت خواهد بود اما ولايتى مشروط شده. آيت الله هايى از همين رژيم در معيت مسلمينى بى عمامه و اروپا ديده زمام امور را بدست خواهند گرفت و در سايه همه اينها قانون اساسى جمهورى اسلامى بى مزاحمت اجرا خواهد شد. تمام تناقض بحث "جامعه مدنى" دقيقا در همين است که ميخواهد حرکت قدرتمند کارگران، زنان و جوانان براى دنيايى آزاد و شاد و مرفه و برابر را با رنگ مالى رژيمى متوقف کند که تماما با جلوه هاى زندگى انسانى تناقص دارد و خود اولين مانعى است که بايد برداشته شود تا مردم روى يک زندگى انسانى را ببينند. مردم زندگى و قوانين انسانى ميخواهند، اينها صرف اجراى قانون اساسى ارتجاعى را يک پيشرفت خيره کننده ميدانند که از سر مردم ايران زيادى است. مردم ميخواهند دست نکبت مذهب از زندگى سياسى و ادارى و شخصى خودشان کوتاه شود، اينها تازه ميخواهند اسلام را با زمانه همگام کنند و يکدوره ديگر مذهب در قالبى ديگر زندگى مردم را در چنگال خود بفشارد. مردم جمهورى اسلامى نميخواهند، اينها خواب جمهورى اسلامى جديد ميبينند.

در يک کلام، "جامعه مدنى" از نظر جناح خاتمى و اپوزيسيون حامى اش، سالن انتقال جمهورى اسلامى ولايت مطلقه به جمهورى اسلامى ولايت مشروطه است. "جامعه مدنى" قرار است آغازى براى ادامه حيات رژيم به شکلى ديگر باشد. اما در حقيقت مقطعى ديگر از پايان حيات رژيم اسلامى است. رژيم اسلامى رفتنى است و جناح جامعه مدنى اش هم به همراه آن خواهد رفت. "جامعه مدنى" به همراه رژيم زير تناقضات همين رژيم خرد خواهد شد.

مشخصه هاى "جامعه مدنى" در ميان اپوزيسيون طرفدار خاتمى

در ادبيات اپوزيسيون طرفدار رژيم، "جامعه مدنى" عبارتى فراگير است که پاسخ همه چيز را در بر دارد: تصويرشان از مناسبات اجتماعى، روابط سياسى مطلوبشان، چگونگى برخوردشان با رژيم اسلامى، تعبيرشان از اختلاف جناحهاى درون حکومت، مرزبنديشان با جريانات راديکال و سرنگونى طلب، تنفرشان از نيروهاى سوسياليست و برابرى طلب، ارزيابيشان از نقش و موقعيت اسلام و جريانات اسلامى، تصويرشان از مدرنيسم، همه در چهارچوب بحث جامعه مدنى قابل ارزيابى است.

زير عبارت "جامعه مدنى" اين اپوزيسيون، ميتوان شاخصهاى اجتماعى، فکرى و سياسى زير را تشخيص داد:

١- مذهب بطور کلى و اسلام بطور مشخص تناقض ماهوى با مدرنيته ندارد. اسلام از ظرفيت انطباق با دنياى مدرن و الزامات آن برخوردار است. اين تبيين افراطى و بنيادگرايانه از اسلام است که با شاخصهاى مناسبات مدرن مغايرت دارد. اثبات اين امر يک مشغوليت دائمى براى جامعه مدنيون است. بايد ظرفيت اسلام براى راه آمدن با الزامات دنياى مدرن را بکار گرفت و اسلام را مدرنيزه کرد. در اين مورد، حجت الاسلام شبسترى و سروش و سحابى و روزنامه سلام و بخش وسيعى از اپوزيسيون حامى رژيم يکجور حرف ميزنند.

دقيقتر که نگاه ميکنى متوجه ميشوى که مدرنيسم از نظر اينها به هيچ وجه تداعى کننده مناسبات اجتماعى مدرن ميان انسانها نيست. خودشان با دستاوردهاى اجتماعى، سياسى، حقوقى مدرن آخر قرن بيستم مشکل دارند اما سعى ميکنند ثابت کنند که مردم زمينه و آمادگى لازم براى پذيرش اين روابط را ندارند. زبانشان هرگز براى شاخصهاى معينى که اجزاء جدايى ناپذير يک جامعه مدرن هستند نميچرخد: دفاع صريح از حقوق کودک، محو نابرابرى و تبعيض عليه زن، آزادى بيقيد و شرط براى همه مستقل از موقعيت سياسى و اجتماعى، جدايى کامل و بيقيد و شرط دين از دولت، مصون بودن کودکان و قلمرو آموزش از دست درازى مذهب، بهره مند شدن همه شهروندان جامعه از يک استاندارد اقتصادى متناسب با دستاوردهاى انتهاى قرن بيستم و ... نه تنها در اين موردها الکن هستند بلکه براى اثبات مشروعيت وضع موجود مردم و محروميتشان از اين دستاوردها به دنيايى از توجيهات ابلهانه متوسل ميشوند. براى مثال: مردم ايران اسير مذهبند و هنوز ظرفيت پذيرش مناسبات اجتماعى اروپايى را ندارند. اين سخنان را خظاب به جامعه اى ميگويند که مردم براى خوردن پيتزا سر و دست ميشکنند وقتى ميشنوند در مجلس اسلامى گفته شده پيتزا خورها غرب زده و مخالف اسلامند.

٢- اينهمه جنايت دين در ايران و جهان را به چشم ميبينند و هنوز ميگويند دين براى جامعه ضرورى است. نه تنها هرگز از جدايى دين از دولت با صراحت صحبت نميکنند بلکه تعدادى حتى رسما اعلام ميکنند که در "جامعه اسلامى ايران" دولت حتما بايد دينى باشد. اينها ميدانند که دين در هيچ مقطعى از تاريخ ايران اينقدر بى اعتبار نشده است. ميدانند طرد دين از حيات سياسى و ادارى جامعه يک الزام بى بازگشت در دوران بعد از رژيم است. دقيقا به همين دليل يک کار دائميشان بازگرداندن اعتبار به دين شده است. اگر هم مجبور شوند کلمه اى در باره جدايى دين از دولت بگويند ترجيح ميدهند مخاطب خود را با عباراتى گنگ سردرگم کنند: "ديدگاه کشورمندانه" بهتر از جدايى دين از دولت منظورمان را بيان ميکند!

بيدليل نيست وقتى تلفن آيت اللهى کنترل ميشود براى مصاحبه با نوه و نتيجه هاى آيت الله صف ميکشند تا در مورد جزئيات اسائه ادب به بيت حضرتشان مصاحبه مطبوعاتى انجام دهند. آخر اينها براى جامعه مدنى آيت الله لازم دارند که از امروز بايد دخيره کنند. ٣- مخالف سرنگونى رژيم و طرفدار تعديل و اصلاح همين رژيمند. ميخواهند سرنوشت رژيم را با جابجايى جناحهاى رژيم راست و ريس کنند: سرنگونى رژيم اسلامى نه ممکن است، نه عاقلانه و نه مطلوب. برعکس، بايد کارى کرد همين رژيم به "الزامات جامعه مدنى" گردن گذارد. و اين يعنى غالب شدن جناح خاتمى، اندکى آزادى و به بازى گرفته شدن اينها در قدرت سياسى. در اينصورت همه چيز بر وفق مراد خواهد بود. همين رژيم اسلامى چهره و کاراکتر معتدلترى خواهد گرفت و انقلاب از دستور خارج خواهد شد. اين مشخصه، وظيفه تبليغى معينى را بردوش اينها ميگذارد: تلاش فعال براى پايين آوردن توقعات مردم که به غيرقابل دسترس بودن زندگى آزاد و انسانى در چهارچوب و درکنار اين رژيم واقف شده اند و به اين ترتيب سنگ انداختن در مقابل حرکت براى سرنگونى. ٤- مدافع آشتى ملى اند: ميانجيگران يک رژيم در حال احتضار و مردم تشنه آزادى هستند. دلالان آشتى ميان قربانيان و قاتلان هستند. ميخواهند در قالب جامعه مدنى به رژيمى مشروعيت دهند که مدتهاست مشروعيت خود را از دست داده است. خود صداى انقلاب را شنيده اند و ميخواهند به رژيم حالى کنند که تا دير نشده است اين صدا را بشنود. ٥- مخالف تصوير ماکسيمال مردم از آزادى هستند: ميخواهند مردم را قانع کنند که رژيم اسلامى با اندک تغييراتى عين آزادى است. در اين مورد از توجيهات احمقانه اى استفاده ميکنند. در نقش وکلاى خود گمارده ظاهر ميشوند و ميگويند "مردم ما" فرهنگ و تمرين لازم براى تجربه کردن بالاترين سطح آزادى را ندارند.٦- در زمينه رفاه اقتصادى مردم کمتر مايلند خاطر مبارکشان را مشوش کنند. کارگران و اقشار محروم جامعه که کمرشان زير بار فشار اقتصادى خم شده است روزى نيست که براى بهبود وضع زندگيشان اعتصاب و اعتراض راه نياندازند. اما جامعه مدنيون يا در اين مورد لب از لب وا نميکنند و يا وقتى از آن حرف ميزنند بيشتر خواهان فداکارى و سکوت کارگر و فرصت دادن به رئيس جمهور خاتمى هستند تا پروژه جامعه مدنيش را پيش ببرد. ٧- به طور فعال در صددند صحنه سياسى جامعه ايران را به قرار زير بچينند: انحصار طلبان داخل حکومت در يکطرف و جامعه مدنيون داخل حکومت در طرف ديگر. سرنوشت سياسى جامعه را قرار است کشمکش اين دو نيرو تعيين کند. وظيفه اپوزيسيون متعلق به جامعه مدنى چيست؟ تبديل کردن مردم معترض به سياهى لشکر جامعه مدنيون داخل حکومت. ٨- طرفدار توسعه اقتصادى اند. اما منظورشان از توسعه اقتصادى، نه رفاه اقتصادى مردم بلکه امنيت و سودآورى سرمايه است. ملزومات چنين توسعه اى بيحقوقى و رياضت و سربزيرى کارگران و اقشار محروم جامعه است. ميگويند کارگر منضبط و خاموش و بيحقوق شرط ضرورى توسعه اقتصادى و در نتيجه فراهم شدن زمينه اقتصادى استقرار جامعه مدنى است. ٩- با قدرت گيرى کارگر و نيروهاى چپ و پيشرو ضديت دارند و در اين مورد حاضرند در يک سنگر با سلاحهاى کهنه و جديد مذهب و سلطنت و رژيم اسلامى و اينبار بنام جامعه مدنى مبارزه کنند تا توده کارگر و شهروند عادى اين جامعه در سرنوشت اقتصادى و سياسى خود دخالت نداشته باشد. "جامعه مدنى" راه جلوگيرى از حضور فعال کارگران و نيروهاى چپ و مردم در سرنوشت جامعه است.

"جامعه مدنى" و "استراتژى مبارزه مسالمت آميز" مسالمت، وجهى از هويت سياسى جامعه مدنيون نيست. همينها وقتى از ضروريات توسعه اقتصادى صحبت ميکنند آشکارا از سرکوب کارگر براى "منضبط کردن نيروى کار" صحبت ميکنند. مسالمت به خاطر کارکرد سياسى ويژه اى وارد فرهنگ سياسى اينها شده است. مسالمت داروى خواب آور اينها براى "مردم عاصى خيابانها"ست. مسالمت شيوه اى از مبارزه است اما نه مبارزه با رژيم بلکه مبارزه براى راه انداختن "آشتى ملى" با آن. مسالمت ضمانتى است براى از خط خارج نشدن روند تحولات سياسى و امکانپذير کردن کنترل آن. روشى براى ميدان دادن به بند و بست آرام و بى دردسر جامعه مدنيون خارج از رژيم با جامعه مدنيون داخل آن.مسئله سرنگونى رژيم اسلامى بدست کارگران و مردم آزاديخواه و دخالت مستقيم در تعيين سرنوشت جامعه بعد از آن، شبحى بالاسر رژيم و يک نگرانى دائمى اپوزيسيون طرفدار رژيم بوده است. ميدانند دخالت توده کارگر و مردم آزاديخواه هم ارکان رژيم را متزلزل ميکند و هم ارکان اپوزيسون طرفدار رژيم را. استراتژى مبارزه مسالمت آميز پادزهر مورد توافق براى جلوگيرى از همين دخالت راديکال مردم براى سرنگونى است. خودشان ميگويند استراتژى پيکار مسالمت آميز "در تقابل باهمه طرحها و راه حلهايى مطرح ميشود که شعار آنها سرنگونى دولت جمهورى اسلامى است." به قول آقاى بابک امير خسروى "سرنوشت يک ملت و کشور و تحقق امر آزادى و مردم سالارى را نميتوان بدست مردم عاصى و عصبانى خيابانها سپرد." بيدليل نيست که يک وجه فعاليت تبليغاتى اينها هميشه اين بوده است که نوزده سال جنايت رژيم اسلامى را به پاى مردم و انقلاب ٥٧ بنويسند. با هر حرکت اعتراضى انقلاب ٥٧ را به مردم نشان ميدهند و ميگويند هر چه بر سرتان آمده محصول همان انقلاب بوده است. هر چقدر در مورد مطالبات انسانى مردم الکن هستند همانقدر در ضديت با انقلاب صراحت و "وحدت کلمه" بينظيرى دارند. درست تشخيص داده اند. وقتى قرار است از رژيم اسلامى فراتر نرفت، وقتى هدف نهايى فشار آوردن بر همين رژيم براى اجراى قانون اساسى خودش است، معلوم است بايد در مقابل هر جلوه اى از مبارزه راديکال و هر سطحى از دخالتگرى از پايين که بوى انقلاب ميدهد و ارکان رژيم را زير سئوال ميبرد ايستاد. با "پيکار مسالمت آميزشان" در حقيقت به مردم ميگويند: کنار بايستيد، بگذاريد پروسه دگرديسى جمهورى اسلامى خامنه اى به جمهورى اسلامى خاتمى به مسالمت آميزترين وجه به اتمام برسد. "پيکار مسالمت آميز" جزوى از برنامه اپوزيسيون پرو رژيم براى فراهم کردن فضاى "آشتى ملى" است. حلقه اى براى مماشات با رژيم اسلامى به جاى سرنگونى آن.اين ديگر جالب است. مسالمت با رژيم آنقدر براى اپوزيسيون پرو رژيم جايگاه پيدا کرده که وزراى ساواک پرورده رژيم سلطنت متخصص امور مسالمت شده اند. منوچهر گنجى به درجه داران سازمان درفش کاويانى که يک عمر با شلاق با انقلابيون مبارزه کرده اند ابلاغ کرده با رژيم به نحو مسالمت آميز مبارزه کنند! اگر اپوزيسيون طرفدار رژيم در مورد روشهاى مبارزه مسالمت آميز کم آوردند بهتر است به مقاله ايشان در نيمروز مراجعه کنند که منبعى ارزنده در زمينه استراتژى مبازره مسالمت آميز است. ايشان يادآور ميشوند که اشتباهشان تاکنون اين بوده که اساس کار روى اعتصاب و تظاهرات خيابانى قرار داده اند (کذا!) و از انواع ديگر مثل اعتصاب غذا و "عمليات قانع کننده"!! استفاده نکرده اند. خود عمليات قانع کننده بالغ بر دويست نوع است: پوشيدن لباس رنگى، بکار بردن عطر، راه پيمايى يک ساعت در روز توسط خانمها و جوانان در خيابانها، سکوت ٥ دقيقه اى در مدارس و دانشگاهها و کارخانه ها. و اين آخرى ديگر واقعا تماشايى است: پاى منبر آخوندى که قبولش نداريم نبايد بنشينيم و اگر هم نشستيم صلوات نفرستيم.

"جامعه مدنى"، خاتمى و مماشات با جمهورى اسلامى فراموش نشده است که انتخاب خاتمى به رياست جمهورى چه دنياى پرهيجانى در ميان اپوزيسيون پرو رژيم راه انداخت. گفتند که اين انتخاب "انقلابى قانونى و پرجلال و راه گشاى آشتى ملى است، راى دوم خرداد راى نه به گروههاى طالب براندازى است" (عزت الله سحابى). گفتند که "اين امکان وجود دارد که خاتمى با بسيج سازمان يافته مردم ... سر انجام ريشه هاى سست شده نظام را از جا کند تا حکومت در خور جامعه مدنى ايران به جاى آن بنشيند ... واقعه دوم خرداد، رويدادى حاکى از اينست که جامعه مدنى در حال چربيدن بر جامعه دينى است. (هوشنگ وزيرى). گفتند که "خاتمى با برنامه نسبتا پيشرفته اى پا به ميدان گذاشته است و بايد از او حمايت کرد." (بيژن حکمت) گفتند آخوندى سکان سياست را در دست گرفته است که "انديشه هاى اعلام شده اش" در باره جامعه مدنى "گلهاى کوچک و زيبايى است که در لجنزار خشونت و تحجر و استبداد روئيده اند". و به خود به عنوان باغبانان اين "گل زيبا" نگاه کردند که نقششان مصون داشتن آن از آفت تعرض مردمى است. در حقيقيت انتخاب خاتمى نقطه عطف تاريخى مهمى براى اپوزيسيون پرو رژيم بود. اين مقطعى بود که به نظر ميرسيد بهتر از هر موقع ميتوان هم محدوده تحولات و هم نيروى تحولات را به بند و بست اپوزيسيون رژيمى شده و رژيم محدود کرد. واکنش جامعه مدنيون به انتخاب خاتمى نشان داد که جامعه مدنى براى اپوزيسيون حامى رژيم، فرمولى براى جا باز کردن و نقش مهم دادن به تضادهاى درونى حکومت اسلامى، فرمولى براى مماشات با يک رژيم سراپا ارتجاعى و راهيابى به دربار اسلامى است. از نظر اينها، خاتمى مشخصات قابل اتکايى براى تعديل رژيم اسلامى را دارد. مسلمان است اما در موقعيتى هست که بتواند اسلام را رنگ آميزى کند. مردى از تبار خود حکومت است و ميتواند بند و بست در بالا را سازمان هد. پشتوانه اجتماعى دارد و ميتوان با اتکا به او راه دخالت مردم و حرکت از پايين را مسدود کرد. درست به همين خاطر با انتخاب دوم خرداد در ميان اپوزيسيون مسابقه پرشورى راه افتاد تا ثابت کنند که واقعه دوم خرداد يک نقطه عطف مهم براى استقرار جامعه مدنى و يک گشايش جدى براى فعاليت نيروهاى جامعه مدنى است. و اين وظيفه معينى بردوش اينها گذشت. گفتند که: "اپوزيسيون دمکرات" در "پذيرش همزيستى با جمهورى اسلامى جديد" تصوير شده از طرف رئيس جمهور جديد و راه انداختن "آشتى ملى و جامعه مدنى" نقش مهمى بر دوش دارد و اعلام کردند حاضرند به عنوان "کادرهايى بى ادعا" به ايران برگردند و براى توفيق جمهورى اسلامى جديد در خدمت باشند. ميگويند خاتمى "نقطه اوج سياسى جامعه مدنى" در ايران است و ما ميدانيم که اين نقطه اوج سياسى نه تنها پاسخگوى پايين ترين سطح توقعات مردم نيست بلکه کاملا در نقطه مقابل آنست. نه تنها نخواهد توانست رژيم اسلامى را نجات دهد بلکه خود هم به عنوان جزئى از آن و به همراه آن سقوط خواهد کرد. امواج سرنگونى رژيم اسلامى به همراه خاتمى تمام آنهايى را هم خواهد برد که به عنوان پامنبرى اين آخوند ظاهر شده اند.

اسلاميون، نيروى استقرار "جامعه مدنى" دهه نود، دهه اوجگيرى جريانات اسلامى بود. اين هم براى بشريت و هم براى خود مذهب و اسلام گران تمام شد. در کنار تلفات سنگين، مذهب ظرفيتهاى عظيم ضد انسانيش را نشان داد. معلوم شد که مذهب، خصوصا مذهبى که با سياست و قدرت سياسى آميخته ميشود دشمن شماره يک همه تعلقات زيباى انسانى است. مذهب و انسانيت، مذهب و روابط انسانى، مذهب و عشق به انسان به دو عالم متفاوت تعلق دارند. امروز لازم نيست کسى ضديت مذهب و اسلام با زندگى انسانى را از درون قران و با مراجعه به آيه هاى کتب مقدس و قران ثابت کند. انسان آخر قرن بيستم، مخصوصا مردمى که در کشورهاى اسلام زده زندگى ميکنند آثار شنيع مذهب و اسلام را در زندگى روزمره شان مستقيما تجربه کرده اند. اسلام براى بشر قرن بيستم ياد آور ضديت با زندگى است. واژه اسلام و حکومت اسلامى يادآور قتل عام و زندان و شکنجه و سنگسار و عزا و گرسنگى و غم و جنگ و زن آزارى است. به سادگى ميتوان گفت که در انتهاى قرن بيستم، هر نيرويى که حتى ذره اى دلواپس حال و روزگار بشر است بايد قبلا تکليف خود را با اين پديده به غايت ارتجاعى يعنى مذهب و نيروهاى مذهبى و در ايران مشخصا اسلام و جمهورى اسلامى و نيروهاى اسلامى روشن کند. در نتيجه حاکميت يک رژيم مذهبى، در صحنه سياسى ايران امروز در يکطرف مردم منزجر از جمهورى اسلامى قرار دارند که به هر نحوى ميخواهند از شر اين پديده ضد انسانى نجات پيدا کنند و در طرف ديگر اسلاميون و رژيم اسلامى و اپوزيسيون طرفدارش قرار دارند که در تقلاى نجات آينده اسلام و جمهورى اسلاميشان هستند. "جامعه مدنى" حزب اعلام نشده بخشى از دوميهاست که با اتکاء به همانها هم ميخواهد جامعه مدنى مستقر کند. نيروهايى از درون همين ارتجاع، نيروهاى استقرار جامعه مدنى هستند. وقتى جامعه مدنى همان "جمهورى اسلامى تجديد شده توسط خاتمى" است طبيعى است که نيروى استقرار چنين جامعه اى هم اسلاميون باشند و نه کارگران، زنان و جوانان تشنه زندگى آزاد و مدرن. طبيعى است اينها با افتخار تمام در کنار نيروهاى مرتجعى قرار گيرند که بارها ضديت خود را با همين جوانان و کارگران وزنان نشان داده اند. "درسهاى" آقاى امير خسروى از واقعه دوم خرداد مثال گويايى در اين مورد است: ايشان که علاقه اش به اسلام و اسلاميون را از همان دوران فعاليتش در حزب توده به ارث برده است ميگويد که: بايد با اتکا به "نيروهاى تازه نفس و هنوز کشف نشده در مبارزه براى آزادى يعنى نيروهاى اسلامى آزاديخواه درون و بيرون نظام، جمهورى اسلامى را از درون متحول کرد." بدين ترتيب وظيفه عاجل حزب ايشان "پيدا کردن زبان مشترک با اين نيروها" و "بازسازى نيروهاى آزاديخواه اسلامى" "به عنوان اولين قدم براى پويا کردن جامعه مدنى" است. در نتيجه تلاش حزب ايشان: قرار است نيروهاى اسلامى از "حاکميت کنونى و مبتنى بر ولايت فقيه" فاصله بگيرند و به "نيرويهاى آزاديخواه و لائيک خارج از مدار حاکميت" بپيوندند. فکر نکنيد که "موضوع به دکتر سروش و همفکران او محدود ميشود". نه خير، در "کارزار مسالمت آميز" ايشان تا دلتان بخواهد نيرو براى جامعه مدنى پيدا ميشود. فعلا نيروهاى زير در ليست ايشان قرار گرفته اند: کارگزاران سازندگى، روزنامه سلام، انجمنهاى اسلامى دانشجويان، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى و دفتر تحکيم وحدت.اگر چه رفتار اسلام و رژيم اسلامى با زنان يکى از تاريکترين و شرم آورترين گوشه هاى تاريخ بشريت است، جامعه مدنيون نيروهاى جامعه مدنى را در ميان زنانى که در مقابل اين ارتجاع مقاومت ميکنند جستجو نميکنند. نه خير، به جاى زنان، اين "رشد بيسابقه ايده هاى فمينيستى" در "محافل "روشنفکران ديندار" است که نشان ميدهد جامعه مدنى در حال شکوفايى است. مقاومت زنان در مقابل ارتجاع هنوز نشانه اى از چيزى نيست. بلکه اين فمينيسم اسلامى است که "يکى از ظريفترين و حساسترين نشانه هاى مثبت "وارنگى" اوضاع در سمت مسير شکل گيرى جامعه مدنى، سکولاريسم و دمکراسى در ايران است."فعالين اپوزيسيون طرفدار "جامعه مدنـى" بايد کلاهشان را از شادى به هوا پرت کنند وقتى ميبينند که دوران خاتمى اينهمه دستاورد داشته است و نشانه هاى رشد و شکوفايى جامعه مدنى همچنان بر سر و روى ما ميبارد: پريسا مجاز است براى زنان آواز بخواند. (ايشان جزو ايرانگرايان اسلامى هستند و معتقد شده اند که "انگيزه اصلى در موسيقى بايد خدايى باشد و پخش صداى زنان در جمهورى اسلامى بايد تحت ضوابط دقيق شرعى و اسلامى باشد و کنترل شود") حجت الاسلام دعايى شعر نو ميخواند. (ايشان از اسلامگرايان ايرانى است و به قول نهضت خداپرستان سوسياليست اين يک تحول مهم است)، حجت الاسلام افصحى طرفدار پينک فلويد است و قرار است بزودى هنرپيشه شود. آخوند ميتواند وسط ماه عزيز محرم آنهم درست در اوج شيون مسلمين مرثيه اش را قطع کند و جواب تلفن موبيل اش را بدهد. خانمها ميتوانند فوتبال بازى کنند اما فقط بايد حجاب اسلامى را رعايت کنند و تنها دست و گردى صورتشان ديده شود. طلبه هاى "جان بر کف قم" کتاب "خرد و حکومت" آيت الله مهدى حائرى يزدى را زير عباهاى خود پنهان ميکنند که در آن گفته شده است "دمکراسى در ارزشهاى خود اسلام است". محض اطلاع کسانى که کمتر با عظمت شخصيت هاى آتى جامعه مدنى آشنا هستند بايد گفت که اين آيت الله در کنار لوتر اسلامى يعنى آقاى حاج عبدالکريم دباغ سروش، کانت اسلامى لقب گرفته است. ميبينيد که جامعه مدنيون خيلى هم پرت نيستند. آيا اينها همه نشانه هايى از اين نيست که اسلام و اسلاميون ميتوانند مدرنيزه شوند و مدرنيسم هم ميتواند اسلامى شود؟!

"جامعه مدنى"، آزادى و دمکراسى قبلا به تصوير روزنامه سلام از جامعه مدنى اشاره کردم: "به جامعه اى جامعه مدنى ميگويند که در زير پرچم اسلام، ولى فقيه و قانون اساسى تنوع و تکثر را بپذيرد." اين را در کنار تصوير ساير شاخه هاى طرفدار جامعه مدنى از آزادى و دمکراسى قرار دهيد. مو لاى درشان نخواهد رفت. مشخصات سياسى "دموکراسى ايرانى" مورد نظر اين جريانات که قرار است در جامعه مدنى پياده شود به قرار زير است: همزيستى آن با ولايت فقيه و روحانيت کشور، جامعه اى که در آن قانون اساسى همين رژيم رعايت ميشود، ولى فقيه بر سر کار است اما نقش تشريفاتى دارد، دعواى جناههاى همين رژيم به داورى مردم گذاشته ميشود و اوضاع آنچنان آزاد است! که برخى از مخالفان که ملتزم به نظام هستند ميتوانند در انتخابات شرکت کنند. معلوم است براى امثال امير خسروى از حزب دمکراتيک مردم ايران که فکر ميکند ميتوان در همين جمهورى اسلامى و با وجود ولى فقيه در مسند قدرت گام مهمى در جهت آزادى برداشت؛ براى امثال بيژن حکمت از جمهوريخواهان ملى که تصور ميکند "در همين رژيم فضاى وسيعى از آزاديها وجود دارد" و يک نشانه حضور پلوراليسم در جامعه را اين ميداند که ابراهيم يزدى ميتواند اعلام کند که به ولايت فقيه معتقد نيست اما آنرا تا قانون رژيم اسلامى برقرار است پاس ميدارد آزادى بيشتر از اين نميتواند معنى داشته باشد. خوب ميدانند که ولى فقيه سمبل و ستون جمهورى اسلامى است. وقتى ميگويند ميتوان در همين رژيم و در سايه ولى فقيه آزاد بود به يک حقيقت مهم اشاره ميکنند: ضديتشان با آزادى واقعى. اگر کسى ادعا کند که همزيستى آزادى واقعى و رژيم اسلامى با هر شکل و شمايل جديد غير ممکن است، شرط بقاء رژيم اسلامى فقدان آزادى است و شرط وجود آزادى سرنگونى رژيم اسلامى است، به "آزاديهاى خيره کننده" دوران خاتمى اشاره خواهند کرد و خواهند گفت که نگاه کنيد و ببينند که در همين مدت کوتاه، در همين رژيم اسلامى و در حضور ولى فقيه چند حزب و گروه از نعمات آزادى بهره مند شده اند: "حزب همبستگى ايران اسلامى" که توسط نمايندگان مجلس و مسئولان دولتى ايجاد شده است، "جمعيت مدافعين جامعه مدنى" که توسط گروهى از اعضاى ستادها انتخاباتى خاتمى از جمله زهرا شجاعى تاسيس شده است، "حزب ائتلاف روشنفکرى دينى ايران" که توسط ماشاء الله شمس الواعظين و به همراهى سروش تاسيس شده است، "جامعه اسلامى ورزشکاران"، "مجمع پيروان خط امام"، "نهضت اسلامى تعاون"، "انجمن روزنامه نگاران مسلمان" و گروههاى ديگر با پسوند و پيشوند اسلامى. و اين مهم نيست که در دوره همين رئيس جمهور و در زير سايه همين ولى فقيه صدها نفر به جرم داشتن افکار ضد مذهبى و ضديت با رژيم اعدام شده اند و يا بجرم ابراز علاقه سنگسار شده اند.بعضى موقع جامعه مدنيون حرفهايى در مورد آزادى ميزنند که انگار مردم را هالو گير آورده اند. ميگويند جامعه مدنى اصلا عرصه يکدنيا تفاوتهاست و جامعه مدنيون تکثر گرا هم اولين کسانى هستند که براى اين تفاوتها مبارزه ميکنند و اولين کسانى هستند که مردم را ارشاد ميکنند که اين تفاوتها را برسميت بشناسند. اگر ميخواهيد بدانيد که به نام آزادى با چه چيزهايى ميخواهند سر مردم را شيره بمالند به ليست پايين که "عناصر متشکله دموکراسى در جامعه مدنى" است نگاه کنيد: روابط کار مزدى، گروههاى تجارى سود طلب، گروههاى مستغلاتى، سرمايه تجارى، طبقات زميندار، اتحاديه هاى کارگرى، گروههاى زنان، تيمارستانها، فعالين بازار سياه و سازمانهاى دست راستى مذهبى و کليساها (معادلشان در ايران حتما مساجد و حسينيه ها و عاشوراها و تاسوعاهاست.) آيا هنوز ميتوان با ديدن اين همه سعه صدر در رابطه با "تکثر گرايى" ذره اى در دمکرات بودن اينها شک کرد؟ قرار دادن گروههاى زنان و اتحاديه هاى کارگرى در اين ليست نشانى از توجه به حقوق زن و کارگر نيست. کسى که با اسلام و جمهورى اسلامى مشکل ندارد نميتواند طرفدار آزادى زن باشد. جايگاه کارگر و زندگيش در جامعه مدنى به خوبى نشان ميدهد که منظورشان از اتحاديه هاى کارگرى ظرف تشکل و اعتراض کارگران نيست بلکه تشکلهايى براى ترغيب کارگر به رياضت کشيدن و خاموش ماندن است.فکر نکنيد حضرات طرفدار جامعه مدنى خيلى پرت هستند. از حقه بازى سياسيشان بگذريد که ميخواهند وجود بورس بازان و حضور مرتجعين مذهبى در جامعه را به عنوان نشانه آزادى قالب کنند. در حقيقت جامعه مطلوبشان جايى است که در آن بخش وسيعى از مردم به عنوان کارگر نيروى کارشان را به صاحبان سرمايه ميفروشند تا اقشار مختلف طبقه سرمايه دار از جمله کارخانه داران و و تجار و دلالان املاک ثروت جمع کنند. استبداد ستيزى جامعه مدنيون بيشتر هدف کنار زدن سايه استبداد از سر اليت سياسى جناح خودى است. تکثر گراييشان نوعى درخواست سهيم شدن خودشان در قدرت است. دمکراسيشان تکثر در زير پرچم اسلام و جمهورى اسلامى و به بازى گرفته شدن در رژيم اسلامى است.

اقتصاد توسعه و ضروت خفقان در"جامعه مدنى" جامعه مدنيون غالبا از اقتصاد حرف نميزنند. وقتى هم به اقتصاد ميپردازند براحتى و با افتخار خود را هم ارز و در کنار توحش و عنان گسيختگى احزاب و دولتهاى راست افراطى پيدا ميکنند. در اين رابطه به نوشته اى برخوردم که از اقتصاد و سياست مبتنى بر آن در جامعه مدنى تصوير روشنى ميدهد. اشاره ام به مقاله اى است تحت عنوان "نقش دولت و جامعه مدنى در فرايند توسعه" به قلم آقاى هوشنگ امير احمدى رئيس مرکز مطالعات خاورميانه در دانشگاه راتگرز. ايشان يکى از پرکارترين دلالان بين الملى است که به شغل کسب وجهه بين المللى براى رژيم اسلامى مشغول است. "توسعه"، "رياضت" و "انضباط کار" کلمات کليدى اقتصاد در جامعه مدنى است. توسعه براى طبقات دارا و رياضت براى طبقات پايين. رسما ميگويند اگر جامعه مدنى و توسعه اقتصادى ميخواهيد بايد براى مدت نامعلوم به نان خشک اکتفا کنيد. ايشان از "جامعه مدنى توسعه خواه" اسم ميبرند که مشخصه اقتصاديش به قرار زير است: "توسعه اقتصادى" محور همه چيز است. ضامن اجرايى اين توسعه اقتصادى "دولت توسعه خواه" است. وظيفه اين دولت چيست؟ "بيشينه کردن توان رشد بلند مدت اقتصاد". راه اين بيشينه کردن چيست؟ "منضبط کردن" جامعه مدنى. منضبط کردن جامعه مدنى از چه مسيرى ميگذرد؟ از مسير "منضبط کردن نيروى کار". منضبط کردن نيرى کار يعنى چه؟ جلوگيرى از طرح هرگونه مطالبه اى توسط اتحاديه هاى کارگرى که ممکن است فرايند توسعه را به خطر اندازد. چه چيزى توسعه اقتصادى را به خطر مياندازد؟ کاهش زمان کار، افزايش دستمزد، صرف هزينه براى ايمنى محيط کار و در يک کلام برخوردارى کارگر از ابتدايى ترين امکانات براى يک زندگى شايسته انسان. اين دولت توسعه خواه در عين حال وظيفه دارد به "بخش خصوصى توسعه خواه" در صورت بر آورده کردن "معيارهاى دقيق عملکرد صنايع" قدرت بخشد. معنى واقعى اين معيارها را که همان معيارهاى بانک جهانى و صندوق بين المللى پول است کارگران کشورهاى به اصطلاح در حال توسعه خوب ميدانند. در دهه اخير در اغلب کشورهاى آسيا و افريقا و آمريکاى لاتين و کشورهاى باز مانده از فروپاشى بلوک شرق هر حزبى سر کار آمده کارش همين بوده تا جهت بهره مند شدن سرمايه داران از کمکهاى اين نهادهاى جهانى، شرايط غير انسانى و ضدکارگرى مورد درخواست اين نهادهاى بين المللى سرمايه را تامين کند: بيکار کند، شدت کار را بالا ببرد، دستمزدها را پايين بياورد، مانع متشکل شدن کارگر شود، از عهده سرکوب اعتراضات کارگرى بربيايد و به قيمت فقر و گرسنگى گارگر زمينه "توسعه اقتصادى" را فراهم کند. دولت توسعه خواه دموکرات و تکثر گراى طرفدار جامعه مدنى در حقيقت همان بازوى سياسى صندوق بين الملى و بانک جهانى در "جامعه مدنى توسعه خواه" است. اگر دولت قرار است در "جامعه مدنى توسعه خواه" سرکوب کند تا اقتصاد توسعه يابد پس دمکراسى در اين جامعه چه معنايى دارد؟ اينها وقتى از دمکراسى صحبت ميکنند منظورشان آزادى شهروند معمولى جامعه نيست. آزادى اعتصاب و اعتراض نيست. آزادى متشکل شدن کارگر نيست. آزادى ابراز عقيده نيست. آزادى زنان نيست، بلکه عنوانى براى يک رژيم سياسى است که کارکرد اصلى اش تامين ثبات و امنيت و آزادى سرمايه در مقابل اعتراض کارگر و توده محروم جامعه است. همين مقاله ميگويد: رابطه دولت و جامعه مدنى تا آنجا که به دمکراسى مربوط است از دوره هاى "رشد و گذار و توسعه پايدار" ميگذرد. عنوان دولت در همه اين دوره ها البته دمکراسى است اما بهره مند شدن از ابتدايى ترين آزاديها مراحل پيچيده اى دارد: در دوره رشد آزاديهاى سياسى "غير ممکن" است. اقتصاد بايد به هر قيمتى يعنى به قيمت اختناق آشکار توسعه يابد. در دروه گذار قدرت دولت و جامعه مدنى برابر است. در اين دوره جامعه مدنى به معارضه با قدرت دولت برميخيزد که شکل آن عبارت است از: انقلاب، تهييج براى يک جامعه دمکراتيک تر و ناآرامى کارگران. براى توفيق در امر توسعه و "نهايتا دمکراتيک تر شدن يک کشور در حال توسعه" بايد اين دوره به صورت "مثبت" حل و فصل شود. منظور از حل مثبت به عقب نشاندن موفق اعتراضات است. فقط در اينصورت است که "جامعه به دوره توسعه پايدار" يعنى دوره سوم وارد خواهد شد که تازه "دمکراسى" در آن "محتمل تر" است. معلوم ميشود در "جامعه مدنى توسعه خواه" شهروند عادى نه تامين اقتصادى خواهد داشت و نه امنيت اجتماعى و سياسى. مثالهاى آقاى امير احمدى به اندازه کافى گوياست. دولتهاى کره و تايوان مواردى هستند که بزعم اين ايشان بايد الگوى راه انداختن جامعه مدنى در ايران باشند. ميگويد که در هر دو کشور وجود يک "دولت بناپارتيست" نيرومند براى ايجاد و حفظ شرايط اجتماعى لازم "براى انباشت پايدار سرمايه" اهميتى اساسى داشت. يکى از شرايط اجتماعى لازم بزبان اين استاد دمکرات عبارت است از: "سرکوب نيروى کار بدست دولت". حتما در همين کشورهاى الگو زمانى اساتيد همفکر خواسته اند کارگران را با مرحله بنديهاى کذايى دنبال نخود سياه دمکراسى در دوره سوم بفرستند اما صحنه هاى قدرتمند تعرض کارگرى در کره و سرکوب خشن اين اعتراضات نشان ميدهد که جامعه واقعى صحنه مبارزه براى آزادى واقعى در هر "سه دوره" است و نه سفسطه در مورده مرحله بنديها. جالب است که بعد از اين همه تئورى تراشى در مورد دولت در جامعه مدنى، آخرسر معلوم ميشود که استاد محترم هم براى همان سناريوى سياسى تبليغ ميکند که همه جامعه مدنيون براى رسيدن به آن دست و پا ميزنند: سرنگونى جمهورى اسلامى ممکن نيست، اکثريت مردم سرنگونى اين رژيم را مطلوب نميدانند، اما اگر جامعه مدنيون موافق رفرم سريعا نجنبند جامعه خودش "فوق سياسى"! خواهد شد، قدرت دولتى را زير سئوال خواهد برد و اين يعنى پايان امکان رفرم سياسى. يعنى سرنگونى.

خاتمه جمهورى اسلامى يک نابهنگامى تاريخى است و در يک تناقض تاريخى گير کرده است. از يکطرف نميتواند با شکل و شمايل موجودش به حيات خود ادامه دهد و از طرف ديگر تغيير اين شکل و شمايل زير سئوال بردن اساس رژيم است. از يکطرف متوجه شده اند که اگر ميخواهند بمانند بايد خود را با الزامات يک رژيم متعارف بورژايى سازگار کنند و از طرف ديگر براى تبديل شدن به يک رژيم متعارف بايد ارکان جمهورى اسلامى زير سئوال برود. در حقيقت رژيم اسلامى نه راه پس دارد و نه راه پيش. به قول آذرى قمى (از آيت الله هاى فعال جامعه مدنى که خلخالى را تحسين ميکرد که ميتوانست حکم اعدام را تماشا کند و بعد برود و آسوده بخوابد) اگر اوضاع عوض نشود "مردم ما را به زباله دان تاريخ خواهند افکند". جناح "جامعه مدنى" رژيم ميخواهد حايلى ميان زباله جمهورى اسلامى و زباله دان تاريخ شود. ميخواهد مانع پرتاب شدن اين زباله به زباله دان تاريخ شود. جامعه مدنيون متعلق به اپوزيسيون طرفدر رژيم هم در اين کار پادويى اش ميکنند.کار ما کارگران، کمونيستها و مردم آزاديخواه اينست که به اين پيش بينى داهيانه آيت لله سرعت دهيم و اين زباله را به جاى شايسته اش پرت کنيم تا جامعه از تعفن آن نجات يابد.

منتشر شده در هفته نامه شهروند چاپ کانادا

٧ بهمن ١٣٧٧، ٢٩ ژانويه ١٩٩٩



اسلام حاکم، "اسلام آلترناتيو!"
(صعود و سقوط جريانات اسلامى)

قريب دو دهه است که جريانات اسلامى در صحنه سياسى خاورميانه و شمال آفريقا فعال شده‌اند. قدرت گرفتن اسلاميون در ايران، نقطه مهمى در روند رو آمدن اين جريانات بود و آنها را از پشتوانه مادى ومعنوى دولتى برخوردار کرد. در طول اين دو دهه، تحليل زمينه هاى عروج جريانات اسلامى، جايگاه و اهميت شان در روندهاى سياسى جهانى و سير تکوين آينده شان به يک محور مهم بحث چه در سطح تئورى سياسى در ميان محافل دانشگاهى و متخصصين مسائل شرق و خاورميانه و چه در سطح انستيتوها و مراکز سياست گذارى استراتژيک وابسته به دولت‌هاى غرب تبديل شده است.

اگر از تنوع جزئى آرا بگذريم، در ميان اغلب تحليل‌ها نقاط اشتراک معينى را مى‌توان سراغ گرفت. محور رايج در اغلب اين تحليل‌ها اين است که عروج جريانات اسلامى نشانگر "بازگشت به هويت اسلامى" در ميان مردم "جوامع اسلامى" است. اسلام و ارزش‌هاى اسلامى در ميان مردم اين مناطق ريشه دار است و مردم با رجوع به اسلام و جنبش‌هاى اسلامى و "انتخاب" حکومت‌هاى اسلامى، خلاء هويتى خود را پر مى‌کنند؛ در مقابل هجوم فرهنگ بيگانه غرب واکنش نشان مى‌دهند؛ در مقابلش سد درست مى‌کنند و براى دفع آن به ريشه هاى فرهنگى و هويت بومى شان پناه مى‌برند. آنها از اين نقطه حرکت اولا: بى زمينه بودن سکولاريسم در ميان مردم اين بخش از جهان را استنتاج مى‌کنند. ادعا مى‌کنند که دستاوردهاى پايه‌اى بشريت مدرن مثلا در مورد جدا کردن مذهب از آموزش و دولت، منطبق با شرايط اجتماعى، فرهنگى و فکرى اين جوامع نيست. حضور مذهب در سياست و زندگى اجتماعى اين جوامع يک امر داده شده است. يک حقيقت پذيرفته شده و غير قابل سئوال است. ئئورى "نسبيت فرهنگى" ذهنيت غالب اين تحليل گران براى تبيين بى حقوقى تاريخى در اين جوامع است. ثانيا: مى‌گويند دخالت مذهب در قدرت سياسى، مشروعيت مردمى دارد و يک امر ديرپا و پايدار در سرنوشت آتى اين جوامع است. اين ذهينت مذهبى مردم است که اين حکومت‌ها را امکانپذير کرده و شرايط ادامه حضورشان را هم بوجود آورده است. حتى وقتى مى‌بينند که حکومت‌هاى اسلامى موضوع مبارزه گسترده مردم همين جوامع به اصطلاح اسلامى است، اين مبارزه را برسميت نمى‌شناسند. گويى مبارزه در اين جوامع، مبارزه مردم با حکومت اسلامى نيست. مبارزه براى کنار زدن حاکميت سياسى مذهبى و بدست گرفت سرنوشت نيست. مبارزه براى دست يافتن به حقوق شناخته شده انسانى، رفاه اقتصادى، دور کردن دخالت مذهب در شئونات اجتماعى و سياسى نيست. مبارزه‌اى که در يک طرف آن مردم با خواسته هاى انسانى قرار دارند و در طرف ديگر جريانات و جنبش‌هاى مذهبى. معمولا اختلافات درونى جنبش اسلامى زير ذره بين قرار مى‌گيرند و به عنوان روند اصلى سياسى معرفى مى‌شوند: اصلاح طلبان در مقابل محافظه کاران، مدرن‌ها در مقابل سنت گرايان، معتدل‌ها در مقابل افراطيون، در يک کلام اسلام مدرن در مقابل اسلام فاندامانتاليست. بدين ترتيب، مبناى تحليل سياست و روندهاى سياسى اين جوامع، کشمکش ميان جناح‌هاى درونى جنبش‌هاى اسلامى است. و نقش مردم در نهايت حمايت از قطب معتدل در مقابل قطب افراطى است. در اين تحليل‌ها، طبقات با منافع واقعى شان، جنبش‌ها با اهداف سياسى متضاد و متقابل شان، نيروهاى اجتماعى با گرايش‌ها و آرا و افکار متضادشان وجود خارجى ندارند. مردم اسلاميند، حکومت‌ها مشروعند و دنياى سياسى شان هم قاعدتا بايد در چهارچوب فرهنگ اسلامى شان محدود بماند.

"بازگشت به هويت مذهبى" يک ادعاى پوچ است مفسرين و مستشرقين غربى وقتى به خاورميانه و شمال آفريقا نگاه مى‌کنند، معمولا ياد گنبد و مناره و کبوترهاى حرم و زنان پيچيده در حجاب و آيت‌الله هاى آدم کش و حزب الله افسارگسيخته و بمب‌گذاران خودباخته مى‌افتند. اگر از دريچه نگاه اينها به "جهان اسلامى" نگاه کنيد، بزحمت خواهيد توانست نشانه هايى از افکار و آراء سکولار و مدرن ببينيد. اين دنيايى است با شاخص‌هاى اجتماعى، سياسى و روانى ثابت، جامد و آلرژيک در مقابل ارزش‌ها و مناسبات سکولار. دنيايى است که آحاد ميليونى‌اش عميقا از مذهب و خرافه هاى مذهبى متاثراند. فرهنگ تحمل ندارند، شهيد پرورند، شهادت طلبند، ماتم دوستند، زن ستيزند و همه اينها جزو داده هاى ذاتى انسان اين جوامع است. حتى زن، خود موقعيت تحقير شده و درجه دومش را درونى کرده و تا اندازه‌اى دوست دارد. و مهم تر از همه، حکومت اسلامى پديده‌اى سازگار با طبيعت اين جوامع و اين مردم است. اين تحليل گران با جمعيت شناسى ويژه‌اى سراغ اين جوامع مى‌روند. با هر تازه متولد، يک نفر به جمعيت اسلامى افزوده مى‌شود، صرفا به اين دليل که در خانواده‌اى اسلامى چشم به جهان مى‌گشايد. صدها هزار کمونيست و آته ئيست و معترض که نصيبشان از زندگى جز زندان و شکنجه چيز ديگرى نبوده و به دست سازمان‌هاى امنيت سوهارتو و ضياءالحق و ملاعمر و خمينى قتل عام شده‌اند، در آمار اين جوامع جزو جمعيت اسلامى محسوب مى‌شوند. در نظر مفسرين غربى، فردى که از بد حادثه اسم اسلامى در گوشش فوت کرده‌اند، حتى اگر مسجد محلش را نشناسد و در طول عمرش يک بار هم در مقابل خدا دولا نشده باشد، عضوى مسلمان از جامعه اسلامى است. مخصوصا بعد از عروج جريانات اسلامى، دروبين ژورناليست‌ها، دنياى اسلاميون و ارزش‌ها و مشغله هاى آنها را به عنوان دنياى مردم اين جوامع به خورد افکار عمومى جهان داده است. سال‌هاست که دپارتمان‌هاى علوم سياسى و ارتباطات بين المللى در دانشگاههاى غرب، با اين خط فکرى، متخصص براى مراکز تحقيقى دولتى و کادر سياسى براى وزارت خارجه آموزش مى‌دهند. افکار اساتيدى چون جان اسپوزيتو، ساموئل هانتيگتون و فرد هاليدى و دهها آکادميسين همفکرشان ميدان دار مباحثى از اين قبيل هستند. جان اسپوزيتو، يک متخصص دانشگاهى در زمينه جريانات اسلامى، تحت عنوان دفاع از "حقوق" مردم شرق، به دول غرب هشدار مى‌دهد که در حال حاضر خود شيوه سکولار اداره جامعه (به زعم ايشان سکولار فاندامنتاليسم) به غلط به عنوان يک شيوه مطلق و تنها راه توسعه سياسى جامعه در نظر گرفته مى‌شود و مدل‌هاى ديگر بخصوص مدل اسلامى يک شيوه آنورمال و غير منطقى و عقب مانده تلقى مى‌گردد. ايشان از دول غرب مى‌خواهد که حقوق مردم کشورهاى اسلامى را براى تعيين ماهيت حکومت و رهبريشان برسميت بشناسند. به نظر ايشان نبايد به استقرار و عمل کردن قوانين اسلامى و يا دخالت فعالين اسلامى در دولت اعتراض کرد. بايد در عمل حق تعيين سرنوشت اين کشورها (منظور حاکم شدن حکومت‌هاى اسلامى بر سرنوشت مردم) را قبول کرد. مى‌گويد که بر خلاف تمايل اقليتى از جوامع اسلامى براى سکولاريزه کردن جامعه، در ميان مردم شهر و روستا، ارزش‌ها و باورهاى سنتى غالب است و اکثريت مردم از طبقات مختلف بشدت سکولاريسم را اينترناليزه نکرده‌اند. ساموئل هانتينگتون در تز مشهورش تحت عنوان "جدال تمدن‌ها" مى‌گويد تمدن‌ها، مهم تر از هر چيزى بر اساس دين از هم متمايز مى‌شوند. مردم متعلق به تمدن‌هاى مختلف در مورد رابطه خدا و انسان، فرد و گروه، شهر و دولت، والدين و کودکان، شوهر و زن، و اهميت نسبى حقوق و مسئوليت‌ها، متفاوت فکر مى‌کنند و اين تفاوت‌ها محصول قرنهاست و بزودى محو نخواهند شد. ايشان در اثبات جامد و جاودانه بودن تفاوت‌هاى فرهنگى آنقدر پيش مى‌رود که ادعا مى‌کند: با اين که تفاوت‌هاى سياسى و اقتصادى قابل تغييرند، اما تفاوت‌هاى فرهنگى نه. مى‌نويسد در جدال‌هاى طبقاتى - ايدئولوژيک سئوال اينست: "کدام طرف هستى؟" مردم مى‌توانند در يک طرف قرار بگيرند. در حالى که در جدال تمدن‌ها سئوال به اين صورت است: "تو چه هستى؟" اين سئوال مربوط به يک امر داده شده و غير قابل دگرگونى است. البته خود ايشان مجبور مى‌شود به حقيقتى اشاره کند که کاملا با ادعاى مورد بحث مغاير است. مى‌گويد در گذشته اين اليت جوامع غير غربى، معمولا تحصيل کرده هاى اکسفورد و سوربن و... بودند که ارزش‌ها و رفتار غرب را جذب کرده بودند، اما مردم معمولى غرق فرهنگ بومى بودند. اما اين اکنون برعکس شده است. اليت اين کشورها بيشتر غرب گريز و بومى شده‌اند، در حالى که فرهنگ، روش و عادات غربى، بخصوص آمريکايى، در ميان توده هاى مردم محبوب تر شده است. با توجيهاتى مشابه، آقاى فرد هاليدى استاد دانشکده اقتصاد و علوم سياسى در لندن اظهار مى‌کند که اکثريت مردم ايران همواره مسلمان بوده‌اند و مسلمان خواهند ماند. و اين که دوران بعد از آخونديسم را نبايد با دوران بعد از اسلام اشتباه کرد، چون اسلام هم مانند هر دين بزرگ ديگرى پايان ندارد و پايانش هم دلخواه کسى نيست. گويا خود مردم هستند که مايلند ارزش‌هاى اسلامى همچنان زندگى شان را تباه کند. مى‌گويد آينده نظام سياسى ايران را جوانان شکل خواهند داد، که يکى از مشخصات شان اينست که نمى‌خواهند به ارزش‌هاى اسلامى توهين شود. به اين معنا از نظر ايشان روند بعد از رژيم اسلامى "نه تنها ضد اسلامى نخواهد بود، بلکه اجازه خواهد داد يک اسلام آزاد و مبتکرتر شکوفا شود." اينها براى اثبات ضرورت عروج جنبش‌هاى اسلامى و حاکم شدنشان در برخى کشورها به تببين‌هاى متنوع ديگرى هم متوسل مى‌شوند. از جمله اين که رشد فاندامنتاليسم اسلامى، واکنشى در مقابل استقرار "دولت - ملت" در جوامع مورد بحث است. در غرب، "دولت - ملت" محصول يک تکامل تاريخى طولانى در عرصه سياست و اقتصاد بوده است. اما در شرق پديده "دولت - ملت" يک امر تحميلى است. در اين جوامع اين "دولت - ملت" است که دچار بحران مشروعيت شده، چون اين دولت‌ها نتوانسته‌اند در يک تمدن بيگانه ريشه بدوانند. فاندامنتاليسم اسلامى بيان سياسى اين بحران است. (همين نقطه نظر را معمولا تحليل گران ايرانى به اين صورت بيان مى‌کنند که پروسه مدرنيزاسيون در ايران توسط شاه پرشتاب بود و جامعه عقب مانده نکشيد و منفجر شد و نتيجه‌اش انقلاب ٥٧ بود.) مى‌بينيم همه راهها به يک سر منشا ختم مى‌شوند. اين که فرهنگ و تمدن معينى در گوشه‌اى از جهان وجود دارد که در ذات مردم ريشه دوانده و به همين دليل مردم اين جوامع محکوم هستند براى دوره‌اى طولانى در دايره‌اى محدود از مناسبات اجتماعى و سياسى دور بزنند. اين مردم در مقابل هر جلوه‌اى از دستاورهاى بشريت انتهاى قرن بيستم چه در عرصه اقتصاد و چه در عرصه حقوق اجتماعى و سياسى واکنش منفى داشته و مقاومت نشان خواهند داد. به موازات اين آموزش‌هاى دانشگاهى، دولت‌ها و احزاب سياسى در غرب هم حمايت خود از جريانات اسلامى را با توجيهاتى از قبيل تفاوت‌هاى فرهنگى و اسلامى بودن اين جوامع پيش برده‌اند. سران وزارت خارجه آمريکا در موارد زيادى بر اين تز سياسى تاکيد کرده‌اند که حکومت‌هاى اسلامى حاصلى از فرهنگ حاکم در ميان مردم است و بايد به همين معنا هم برسميت شان شناخت. يک نمونه‌اش رابرت پاليترو، معاون وزير خارجه آمريکا، است که در گزارشى مفصل در مقابل شوراى روابط خارجى آمريکا، حاکم شدن جريانات اسلامى را به اين صورت فرمولبندى کرد که: اسلام منبع غنى الهام است و چون ايسم‌هاى ديگر مانند کمونيسم، سوسياليسم و ناسيوناليسم عرب بى اعتبار شده‌اند، مردم به ريشه هاى فرهنگى و مذهبى خود براى جهت يابى مراجعه مى‌کنند و خواهند کرد و در اين کشورها بايد اين "حق" را برسميت شناخت که مردم براى تشکيل نهادهاى حکومتى خود به ميراث فرهنگى و اجتماعى خود تکيه کنند. آنان از پشت ديوار لجن اسلامى نمى‌توانند و اساسا نمى‌خواهند اين حقيقت را ببينند که بخش اعظم مردم اين مناطق، از پيشرفت‌هاى قرن بيستم در سطح جهان متاثرند و خواست شان، زندگى مدرن و آزاد و برابر است و نه اسير جهالت و خرافات و خونريزى جريانات اسلامى شدن. اگر به سيماى شهرهاى بزرگ و صنعتى کشورهاى خاورميانه که معمولا محل اصلى جنب و جوش جريانات اسلامى است نگاه کنيم، متوجه اين حقيقت خواهيم شد: در ميان زنان و کارگران و جوانان و نويسندگان و هنرمندان و دانشجويان اين جوامع، تعداد قابل توجهى کمونيست و آته‌ئيست و آزادى خواه و برابرى طلب و معترض به افکار و آراء خرافى وجود دارند. با اين وجود، معلوم نيست چرا قتل عام کودکان مدرسه‌اى توسط دارو دسته حماس، و يا کشتار نويسندگان مترقى توسط فرقه جمال زيتونى در مصر، و سر بريدن روستائيان توسط جهادگران اسلامى در الجزاير به عنوان بازگشت به هويت فرهنگى اسلامى، به حساب اين مردم گذاشته مى‌شود. واقعيت اينست که حتى براى بخش به اصطلاح مذهبى اين مردم، مدت‌هاست که اسلام در بهترين حالت به يک سرى تکاليف و عادت‌هاى قديمى بى خاصيت تبديل شده‌است. همين سطح تعلق مذهبى هم، که حکومت‌هاى وقت تلاش کرده‌ا‌ند با آموزش‌هاى دينى و برنامه هاى فشرده مذهبى حفظ کنند، به يمن به قدرت رسيدن دار و دسته هاى مذهبى در چند کشور و بيرون ريختن کثافات نهفته در اسلام بسرعت در حال فرورريزى است. اسلام در ميان مردمى که مستقيما زير حاکميتش زندگى کرده‌اند، به يک پديده مضر به حال زندگى تبديل شده است. گرايش قدرتمند به فرهنگ سکولار در ميان جوانان فقط جاذبه هاى اين فرهنگ نيست، بلکه نوعى مقاومت و دهن کجى به فرهنگ شرقى، سنتى، اسلامى و مشخصا حامى رسمى‌اش حکومت اسلامى است که يک مشخصه پايه‌ايش خصومت با هر جنبه‌اى از سکولاريسم است. نسل جوانى که در اين کشورها و مشخصا ايران جذب مدل اروپايى زندگى شده است با همين کاراکتر و بسرعت جذب صفوف طبقه کارگر و نيروهاى اجتماعى و سياسى دخيل در سرنوشت جامعه مى‌شود و تمايلات و افکار خود را در آنها منعکس مى‌کند. به اين حقيقت که مردم مجذوب خرافات مذهبى نيستند، حتى مذهبيون هم پى برده‌اند. متوجه شده‌اند که رجزخوانى‌هاى خالى مذهبى قلب کسى را به طپش در نمى‌آورد. در اغلب کشورهاى خاورميانه، اسلاميون، ناگزير اين را به يک شيوه معمول در فعاليت شان تبديل کرده‌اند که اگر مى‌خواهند محلى از اعراب داشته باشند، بايد بخش‌هايى از دلارهاى سيا و شيوخ عرب را صرف خدمات اجتماعى کنند. در دهه هفتاد و هشتاد، "اخوان المسلمين" در مصر ناگزير شد براى حفظ حضور خود، به يک رقيب جدى در ارائه خدمات اجتماعى درمقابل دولت تبديل شود. حتى گروه "الجهاد" هم متوجه شده بود که اگر نمى‌خواهد کلاس‌هاى قرائت قرآنش محل مگس پرانى مدرسين شود، بايد به شرکت کنندگان در اين کلاس‌ها وعده لباس و غذا بدهد. راشيد غنوچى رهبر اسلاميون، وقتى ديد کارگران تونس به رجزخوانى‌هايش درباره "بازگشت به هويت اسلامى" تره هم خرد نمى‌کنند، ناگزير شد براى جلب نطر کارگران، در سخنرانى‌هايش از حقوق کارگران صحبت کند. در انتخابات اخير مجلس در ايران، حتى نمايندگان "روحانيت مبارز" که گويا "غير پراگماتيک" هستند، براى جلب آراء مردم، نه وعده مسجد و کلاس قران و "حفظ بيضه اسلام"، بلکه وعده تراکتور و گندم مى‌دادند و کلاسور در محلات توزيع مى‌کردند. ربط دادن ميدان دارى جريانات اسلامى به "بازگشت مردم به هويت اسلامى شان" يک ادعاى پوچ است. فعال شدن اسلام در خاورميانه و شمال آفريقا، نشانگر بازگشت مذهب نيست؛ رجوع مردم به هويت پايه‌اى و اصل شان نيست؛ از احياى تفکر دينى در توده مردم حکايت نمى‌کند؛ شيوع اعتقاد مذهبى در قلب مردم، اعتقاد به خدا و شيطان و بهشت و جهنم نيست. برعکس، جنب و جوش جريانات اسلامى ماهيت سياسى دارد و افت و خيزشان هم يک افت و خيز سياسى است. حتى جاهلانه‌ترين، خرافى ترين و مسخره ترين وجه فعاليت اين جريانات هم، از طرف خودشان توجيهات زمينى دارد و اساسا ابزار سياسى براى پيشبرد اهداف سياسى‌اند. جريانات اسلامى، در متن معضلات و مسائل واقعى امکان عرض اندام پيدا کرده‌اند و زمينه خود را هم با رفع اين معضلات از دست خواهند داد.

زمينه‌هاى عروج جريانات اسلامى يک بار در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست، در دوره تسلط استعمارى اروپا در کشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا، جريانات اسلامى تلاش کردند از لابلاى تنش‌هاى ضد استعمارى، اسلام را به ايدئولوژى حکومتى فراگير در اين منطقه تبديل کنند. جنب و جوش پان‌اسلاميستى سيد جمال الدين افغانى که سعى مى‌کرد با دلالى مابين خليفه عثمانى، خديو مصر، شاه ايران، امير افغان و علماى آن دوره، کشورهاى اين منطقه را تحت خلافت يکپارچه عثمانى متحد کند، وجه برجسته اين تلاش‌ها بود. با حضور انديشه‌هاى تجددطلبانه و مشخصا شيوع افکار و آراء سوسيال دموکراتيک در نتيجه پيروزى انقلاب اکتبر، اين جريانات براى مدت‌ها از صحنه سياسى به حاشيه رانده شدند. چند دهه بعد از جنگ جهانى دوم، مصادف با يک وقفه طولانى در جست و خيز جريانات اسلامى بود. در اين دوره، متعاقب جنبش‌هاى استقلال طلبانه در خاورميانه و آفريقا، انواع ناسيوناليسم، ايدئولوژى حکومتى غالب در اين کشورها بود. جمال عبدالناصر شخصيت محورى و مورد رجوع چه در ميان رهبران در قدرت و چه در ميان اپوزيسيون بود. دو فاکتور، موقعيت اين ايدئولوژى‌هاى حاکم را متزلزل و شرايط را براى رو آمدن جريانات اسلامى مساعد کرد: اولا: با شکست اعراب در مقابله با اسرائيل، پايه هاى ناسيوناليسم عربى لرزيد. ديگر حکومت‌هاى موجود نمى‌توانستند با تحريک عواطف ناسيوناليستى، براى خود پايه هاى اجتماعى دست و پا کنند. يک شيفت سياسى از ناسيوناليسم عربى به ايده هاى اسلامى، به روند مورد دلخواه حکومت‌ها در اين کشورها تبديل شد. اين زمين آماده‌اى بود که در آن جريانات اسلامى در صحنه سياسى فعال شدند. هم در ميان احزاب حاکم و هم در ميان جريانات اپوزيسيون، پرچم اسلام جاى ناسيوناليسم تحقير شده و شکست خورده را مى‌گرفت: پرچم ناسيوناليستى عبدالناصر در جنگ سال ٦٧، به پرچم "جنگ مقدس اسلامى" انور سادات عليه اسرائيل تبديل شد. سرهنگ قذافى که "پان عربيسم و سوسياليسم و اسلام" را سه پايه هويت ايدئولوژيک ليبى اعلام کرده بود، به اسلام، يعنى رکن سوم اين سه پايه بازگشت. (ايشان قبلا هم گفته بود که "سوسياليسمش از مذهب حقيقى اسلام ناشى شده است"). در خارج از محافل رسمى دولتى هم، امثال شيخ مدنى، رهبر "جبهه رستگارى اسلامى" الجزاير زياد بودند که بقاياى عواطف ملى شان را که در دوره هاى جنگ استقلال کسب کرده بودند، کنار گذاشتند و يکپارچه اسلامى شدند. به قدرت رسيدن رژيم اسلامى در ايران، اگر چه اين جريانات را از يک پشتوانه معنوى و مادى برخوردار ساخت، اما در عين حال هم نقطه اوج و هم آغاز زوال اين روند محسوب مى‌شود.ثانيا: شکست ايدئولوژى‌هاى حکومتى ناسيوناليستى، فقط مربوط به موقعيت بين المللى ناسيوناليسم عربى و مشخصا به فاکتور شکست اعراب در جنگ با اسرائيل نبود. استقلال به عنوان يک پايه ايدئولوژيک دولت‌هاى حاکم براى مردم فى نفسه و در خود يک امر مقدس نبود. از نظر مردم قرار بود زير اين پرچم به فقر و محروميت دروه استعمار پايان داده شود. دولت‌هاى ناسيوناليستى، بعد از استقلال، خيلى زود نشان دادند که دولت‌هاى سازماندهى استثمار طبقاتى هستند و به رفاه و امنيت اجتماعى و اقتصادى توده مردم بيربط هستند. اگر چه اين دولت‌ها خود با بسيج توده‌اى در مقابل استعمار سر کار آمده بودند، اما فقر و محروميت ميليونى و اعتراضات فزاينده توده‌اى، خيلى زود اين دولت‌ها را در مقابل طبقه کارگر ميليونى و بخش‌هاى محروم توده مردم قرار داد. در اغلب کشورهايى که در دهه هاى گذشته اسلام سياسى به نحوى فعال بوده، شاهد روى آورى روستاييان فقر زده به شهرها، رشد حاشيه نشينى، شکل گيرى و گسترش جمعيتى وسيع از بيکاران و جوانانى که به هيچ آينده‌اى اميد نداشتند، زندگى شان در نگرانى دائمى براى پيدا کردن نان روزانه مى‌گذشت، و در فقر بيسابقه بسر مى‌بردند، هستيم. اين سيماى مشترک اغلب مراکز شهرى در کشورهاى خاوررميانه بود. قاهره، خارطوم، بيروت، دهلى، اسلام آباد و تهران سيماى مشابهى داشتند. در چنين شرايطى، خطر راديکاليزه شدن اعتراضات توده‌اى، شبحى بود که بر سر طبقات حاکم گشت و گذار مى‌کرد. هر جا چنين وضعيتى حاکم بود، توجه طبقات حاکم و دول غرب به اين جريانات افزايش پيدا مى‌کرد، چون ضديت اين جريانات با چپ، جنبش کارگرى و اعتراضات اجتماعى يک امر بديهى بود. اين جريانات، از چنين زمينه هاى مساعدى تغذيه کردند و در متن اين فقر اقتصادى و بحران‌هاى سياسى، با ادعاى آلترناتيو حکومتى و پاسخ به معضلات و مسائل جامعه به ميدان آمدند. در الجزاير، "جبهه رستگارى اسلامى" در نيمه دوم دهه هشتاد، شورش‌هاى غذا در سراسر کشور را يک برکت آسمانى تلقى کرد و در متن اين شورش‌ها رشد کرد. در سودان، زير فشار بانک جهانى و صندوق بين‌المللى پول، سوبسيد نان قطع شد، شورش‌هاى نان راه افتاد، و بر متن چنين اعتراضات حاد اجتماعى و بحران سياسى ناشى از آن بود که ژنرال نميرى "انقلاب اسلامى"‌اش را اعلام کرد و بعدها جانورانى مثل ژنرال عمرالبشير و دکتر حسن‌الترابى، تحصيلکرده سوربن، بر سرنوشت اين مردم فقرزده حاکم شدند.يک علت موجوديت جريانات اسلامى، خود دولت‌هاى "سکولار" در کشورهاى خاورميانه بوده‌است. دولت‌هاى ناسيوناليستى حاکم، هم براى ايجاد سد در مقابل رشد چپ در شرايطى که خود ورشکست شده بودند و هم براى قرار گرفتن در پشت يک ايدئولوژى حکومتى تازه و آلترناتيو، بيش از پيش به رشد جريانات اسلامى دامن زدند. اغلب اين دولت‌ها، در باد دادن به مذهب، دست کمى از آريامهر نداشتند که به عنوان سايه خدا حکومت مى‌کرد و مذهب رسمى براى "رعايا" اعلام داشته بود. از افتخارات انورسادات اين بود که عنوان "رئيس جمهور مومن" بر خود نهاد؛ در مدارس و رسانه ها برنامه هاى مذهبى را افزايش داد؛ به تعداد مساجد افزود؛ قانون اساسى را بر دو مبناى "اسلام، دين رسمى دولت است" و "شريعت، منبع اصلى قانونگذارى است" اصلاح کرد؛ و به "اخوان المسلمين" ميدان داد تا به عنوان نيروى دشمن چپ در دانشگاهها رشد کند. اکثر رهبران اين کشورها، در پشت سکولاريسم نمايشى، به جريانات اسلامى در مقابل چپ ميدان مى‌دادند. "سکولاريسم شان"، بيشتر جنبه ابراز قدرت در مقابل جريانات اسلامى بود، تا تضعيف نقش دين در جامعه. يکى مثل حبيب بورقيبه، در ماه رمضان در انظار عمومى آب پرتقال سر مى‌کشيد، ريش رانندگان تاکسى را مى‌تراشيد، اما تا مى‌توانست انجمن‌هاى اسلامى را بر عليه منتقدين چپ تقويت مى‌کرد. ديگرى مثل جعفر نميرى، از يک طرف معادل ميليون‌ها دلار مشروبات الکلى به رودخانه نيل مى‌ريخت، رقص مدل اروپايى را ممنوع مى‌کرد، ولى وقتى محاسبات قدرت ضرورى مى‌کرد، موجودى مثل حسن الترابى را به مقام دادستان کل منصوب مى‌کرد تا قوانين شرع را جارى کند. در مورد افتخارات "سکولاريستى" جناب معمر قذافى هم بايد به قطع دست و سنگسار و بستن کلوپ‌هاى شبانه و ممنوعيت مشروبات الکلى و تغيير نام خيابان‌ها به زبان عربى اشاره کرد. علاوه بر اين جذابيت جريانات اسلامى براى دولت‌هاى موجود، نقش غرب و مشخصا آمريکا، در شکل دادن و تقويت جريانات اسلامى در دوران جنگ سرد و پيش از فروپاشى بلوک شرق برجسته بوده است. تعداد زيادى از فرقه هاى فعال اسلامى، دست پرورده مستقيم سازمان سيا هستند. هنوز گوشه و کنار دنيا پر از سربازان جان بر کف خداست که در دهه هشاد در طلبه‌خانه هاى کويته پاکستان، که با پول ميليونرهاى عرب مى‌چرخيد، مغزشان پوک شده است و در آموزشگاه هاى نظامى زير نظر مستقيم سازمان سيا آموزش نظامى ديده‌اند. طالبان محصول مستقيم اين روند بود. جريانات اسلامى، در چهارچوب سياست خارجى آمريکا، موثرترين ابزار ممانعت از گسترش حيطه نفوذ شوروى عمل مى‌کردند. مشخصا اسلاميون در ايران، يک حلقه اساسى در مقابله با بلوک شرق محسوب مى‌شد. از طريق حضور فعال اين جريانات در صحنه سياسى کشورهاى همجوار اتحاد شوروى، و مخصوصا به دست گرفتن قدرت سياسى توسط آنها، غرب منطقه استراتژيک خاورميانه را از دسترسى رقيب جهانيش محفوظ نگاه مى‌داشت، بدون اين که ناگزير از تحمل عواقب حضور مستقيم خود باشد. به يک معنى، مقابله با بلوک شوروى را منطقه‌ايزه مى‌کرد. افغانستان نمونه موفق اين سياست جهانى بود. اگرچه بلوک شرق فرو پاشيد و جريانات اسلامى از اين نظر بى خاصيت شدند، اما غرب هنوز مى‌خواهد از وجود اينها در دوران بعد از جنگ سرد هم استفاده کند. تز "برخورد تمدن‌ها"، (تمدن اسلامى در مقابل تمدن غرب) خلق يک دشمن از طرف استراتژيست‌هاى غربى براى مصرف سياسى بعد از جنگ سرد است. دشمنان جديدى بايد در گوشه‌اى از دنيا وجود داشته باشند، تا زمينه رهبرى آمريکا را فراهم کند. اين دشمن تروريسم اسلامى است. سران سياسى و نظامى غرب بارها و به صراحت اين را اعلام کرده‌اند. ويلى کلس دبير سابق ناتو در بيانيه‌اى بعد از فروپاشى بلوک شرق رسما پيش بينى کرد که فاندامنتاليسم اسلامى تهديد اصلى بعد از کمونيسم در مقابل غرب است. به تمام اينها بايد موقعيت خود چپ و روشنفکران اين کشورها را افزود. بخش اعظم احزاب چپ و مشخصا احزاب پرو روس، در عرصه سياسى به لاس زدن با اين يا آن رهبر اسلامى ضد آمريکا حتى اگر يک مرتجع تمام عيار هم بود مشغول بودند. (در ايران جريانات متعلق به تفکر توده‌اى سال‌ها دنبال "اسلاميون مترقى" بودند و مى‌خواستند به اتفاق پاکسازى شده هاى وزارت ارشاد اسلامى جبهه تشکيل دهند. امروز ديگر خود وزارت ارشاد و رئيس قوه مجريه رژيم اسلامى متحدشان است.) اينها ديروز تحت عنوان مقابله با امپرياليسم زير عباى اسلاميون پرسه مى‌زدند و امروز تحت نام برقرارى "جامعه مدنى" به آخوند اقتدا مى‌کنند. و در عرصه اجتماعى هم، نه تنها عليه خرافات مبارزه نمى‌کنند، بلکه زير پوشش "احترام به عقايد توده ها"، خود يک پاى ترويج دين هستند. در ميان روشنفکران اين جوامع هم امثال جلال آل احمد کم نبودند که بيشتر مشغول توليد هيسترى ضد غربى بودند، تا اشاعه افکار و آراء مدرن و سکولار. در ايران، اين تيپ روشنفکران کار را به جايى رسانده بودند که نوشتن خاطرات سفر حج در ميانشان مد شده بود.

زمينه هاى سقوط جنبش‌هاى اسلامى انستيتوهاى متخصص در مسائل شرق، پيش بينى مى‌کردند که اگر غرب جلو رشد اسلام سياسى را نگيرد، بزودى پرده سبز بر دور آسياى ميانه و خاورميانه و شمال آفريقا کشيده خواهد شد. خود رژيم اسلامى در ايران، با داعيه گستردن دامنه نفوذ اسلام به جهان آغاز به کار کرد. در جنگ ايران و عراق دهها هزار نفر با اين شعار و آرزو به کام مرگ فرستاده شدند تا پرچم اسلام را در کربلا برافرازند و از آنجاه به سوى قدس روانه شوند. در سال ١٩٩١ موسوى خويينى‌ها به عنوان مسئول "انستيتوى مطالعات استراتژيک تهران" در پايان کنفرانسى تاکيد کرد که: "اگر ما قدرت اتمى کسب کنيم، موج انقلابات اسلامى قدرت تازه‌اى خواهد يافت و جنبش‌هاى رهايى بخش در سطح جهان به جمهورى اسلامى به عنوان ابرقدرت جديد با تمام امکانات ايدئولوژيکش نگاه خواهند کرد." محسن رضايى پيش بينى مى‌کرد که اگر بين ايران و پاکستان و افغانستان اتحادى به وجود آيد، بزودى کشورهاى آسياى ميانه و کشمير هم به اين اتحاد خواهند پيوست و چين هم از اين اتحاد استقبال خواهد کرد. (همان موقع يک مقام ارشد وزارت خارجه قيرقيزيستان گفت که دولت‌هاى آسياى ميانه دنبال کسى خواهند بود که بيشتر پول و امکانات مادى در اختيارشان مى‌گذارد. براى اين دولت‌ها، کيف پول از سمپاتى و يا اختلاف سياسى مهم تر است.) احمد خمينى در کنفرانس مربوط به استراتژى دراز مدت در مقابل پاکس آمريکانا گفت که بعد از فروپاشى مارکسيسم، اسلام جايش را گرفته است. و خمينى در پيام خود به زائرين مکه گفت که انقلاب اسلامى يک آغاز بود و "بلاد اسلامى" راه ايران را خواهند پيمود، قبل از اين که "جهان شيطانى اين حرکت ناگزير تاريخ" را بتواند از حرکت باز دارد. اين اتوپى‌هاى بيمارگونه سياسى، بسرعت در مقابل واقعيت‌هاى اجتماعى و سياسى قرن حاضر رنگ باخت. نه تنها داعيه امپراطورى اسلامى به تحقق نپيوست بلکه خود رژيم اسلامى براى حفظ خود ناگزير شده است به هر ريسمانى چنگ اندازد. آينده قدرتمندترين جريانات اسلامى را در وضعيت کنونى روبزوال رژيم اسلامى مى‌توان سراغ گرفت. جريانات اسلامى دوره سقوط خود را طى مى‌کنند. سرنوشت اينها، چيزى نيست جز تبديل شدن به فرقه هاى رو بزوال که عمليات مخرب و پر سر و صدا تمام هويت شان را تشکيل مى‌دهد. اين جريانات، فعال ماندنشان در صحنه سياسى را فقط مى‌توانند با جهاد مذهبى عليه کارگران، زنان، کودکان دبستانى، نويسندگان مترقى و توريست‌ها تامين کنند. موقعيت آتى اين جريانات را مى‌توان در آدم کشى "گروه مسلح اسلامى" در مصر ديد که کارى جز سر بريدن ژورناليست‌ها، آزار زنان و کشتن نويسندگان مترقى ندارند؛ در آدم کشان "حماس" ديد که قتل عام کودکان دبستانى شغل هر روزه‌شان است؛ در سيماى باند خالد خلخال ديد که کارش به خون کشيدن شهروندان فرانسه است؛ در گروه جمال زيتونى ديد که به کارگران نفت الجزاير اعلام مى‌کند يا دست از کار بکشند و يا جوخه هاى مرگ به سراغشان خواهد فرستاد.جريانات اسلامى، شکل گيرى و رشد خود را مديون شرايط تاريخى و جهانى و داخلى معينى بودند و با متحول شدن اين شرايط هم دوران سقوط خود را آغاز کرده‌اند. اين جريانات، در متن تضادهاى جهانى دو اردوگاه شرق و غرب، در زمينه‌اى از فقر و محروميت توده‌اى در درون اين کشورها، در ميان اعتراضات وسيع عليه دولت‌هاى ناسيوناليست طبقات سرمايه دار، در فقدان آلترناتيوهاى قدرتمند پيشرو و با اتکا به فريب مردم عروج کردند و موقعيت آينده شان هم به تحول در اين فاکتورها گره خورده است. از آنجايى که خود اسلاميون و حاميانشان دقيقا با وقوف به دوره سقوط جريانات اسلامى و به عنوان چتر نجات، تبيين جديدى از اسلام را علم کرده‌اند، بهتر است بحث سقوط اين جريانات را در بخش بعدى دنبال کنيم که مربوط به اين تبيين است.

"اسلام ميانه رو، اسلام آلترناتيو"منظورم از اسلام ميانه رو، اشاره به اسلاميونى است که مى‌گويند با حکومت‌هاى اسلامى موجود و جريانات افراطى اسلامى فرق‌هايى دارند. اينها معمولا از درون بستر رسمى جنبش‌ها و حکومت‌هاى اسلامى در آمده‌اند و ادعا مى‌کنند به عنوان نمايندگان راستين آموزش‌هاى اسلام با مشخصات مشترک زير از ديگر جريانات اسلامى متمايز مى‌شوند: افراطى نيستند، با تروريسم و خشونت مخالفند، اهل گفتگو و مسامحه‌اند، سعى مى‌کنند اصول مذهبى را با مقتضيات جهان مدرن سازگار کنند و طرفدار اسلام دمکراتيک‌اند. در ايران، سروش به عنوان ايدئولوگ اصلى اين طرز تلقى محسوب مى‌شود و خاتمى هم به عنوان رئيس جمهور اين تبيين از اسلام مدعى است که مى‌خواهد حکومت اسلامى را در جهت چنين تفسيرى از اسلام تعديل کند. "جامعه مدنى" عنوانى است که اين جريان در ايران به عنوان شعار اسلام ميانه رو انتخاب کرده‌اند. آيا اين بخش جريانات اسلامى شانس تبديل شدن به آلترناتيو واقعى سياسى در مقابل جريانات اسلامى افراطى را خواهند داشت؟ آيا همان دلايلى که اسلام و جريانات اسلامى را به قدرت پرتاب کرد، مى‌تواند زمينه‌اى براى ادامه حيات سياسى اسلام منتهى در قالبى جديد، در قالب اسلام ميانه رو باشد؟ آيا همان زمينه هايى که جريانات اسلامى را به حاشيه مى‌راند، زمينه هاى منزوى شدن اسلاميون در قالب‌هاى جديد نيست؟ در ميان تحليل گران و محافل سياسى غرب، ئتورى‌هاى مختلفى براى اثبات اين که اين جناح از اسلاميون در آينده سياسى کشورهاى مورد بحث نقش خواهند داشت، رايج است. علاوه بر تز بازگشت به هويت اسلامى، يک تز ديگر هم بازپس گيرى تاريخى "فاز فرهنگ و ايدئولوژى" است. مى‌گويند تاريخ کشورهاى "جنوب" مراحل استقلال سياسى و اقتصادى از غرب را پشت سر گذاشته و اکنون وارد مرحله بعدى، يعنى "فاز فرهنگ و ايدئولوژى" شده است. کشورهاى جنوب در حال باز پس گرفتن حوزه فرهنگ و ايدئولوژى هستند که قبلا تحت تسلط شمال بوده است. بطور مشخص، جنبش‌ها و دولت‌هاى اسلامى جاى دولت‌هايى را که محصول جنبش‌هاى ملى بوده‌اند، خواهند گرفت و صحنه سياسى آتى خاورميانه را يک سنت جديد سياسى که "ترکيبى از ليبراليسم غربى و اومانيسم اسلامى" است اشغال خواهد کرد.در کنار اين تزها، تقسيم بندى اسلاميون به فاندامنتاليست و افراطى از يک طرف و ميانه رو و مدرن از طرف ديگر و شاخ و شانه کشيدن به اولى و حمايت از دومى، يک مدل رايج در ميان دول غرب در سال‌هاى اخير بوده است. برخورد سمپاتيک دول غرب به اين جناح از اسلاميون، معمولا به عنوان يکى از نقاط قوت مهم اين جريانات محسوب مى‌شود. اين نحوه برخورد به دو جناح اسلاميون از طرف غرب دلايل قابل فهم سياسى دارد. جهان دو ابر قدرتى به پايان رسيده، اما هنوز نظم جهانى تثبيت شده‌اى که در آن يک يا چند قدرت قرار است حرف آخر را بزنند جايگزين نشده است. اين مساله‌اى باز در مقابل جهان بعد از پايان جنگ سرد است. اسلام سياسى فعلا به عنوان فاکتورى در تکوين اين پروسه مورد توجه دول غرب و مشخصا آمريکاست. منتهى دول غرب با وقوف به منزوى و منفور بودن جريانات اسلامى در ميان مردم، آگاهانه از جناح بندى درونى جنبش‌هاى اسلامى استقبال مى‌کنند و در هر يک از اين جناح‌ها خاصيت سياسى ويژه‌اى را دنبال مى‌کنند. اولى يعنى جناح افراطى، همان شبحى است که مى‌تواند در کنار صدام حسين گاه به گاه بهانه‌اى براى قدرت نمايى نظامى غرب فراهم کند و به جهان يادآور شود که نظم جديد جهانى کلانتر قدرتمندى دارد که مى‌تواند امروز بغداد و فردا مقر اسامه بن لادن را بمباران کند. و دومى، يعنى جناح ميانه رو، که به همان اندازه جناح ديگر ظرفيت سرکوبگرى دارد يک ذخيره سياسى آماده است و بزعم غرب مى‌تواند در جلوگيرى از تحرک سياسى راديکاليزه و قدرت گيرى چپ نقش داشته باشد. دول غرب به اين امر واقف هستند که رژيم اسلامى در ايران در راس جامعه اى است که درآن نابرابرى طبقاتى، محروميت اقتصادى و خفقان سياسى و فرهنگى بيداد مى‌کند. اين رژيم روى منبعى از انفجار اجتماعى نشسته‌ و هر آن ممکن است با يک انفجار سياسى مواجه شود. هم دولت‌هاى غرب و هم اپوزيسيون‌هاى بورژوايى، نسخه معتدل ترى از همين حکومت‌ را به دخالت گرى مستقيم مردم در سياست و مشخصا رو آمدن نيروى چپ ترجيح مى‌دهند و در يک کشمکش سرنوشت ساز سياسى - اگر شرايط به نفع رو آمدن نيروهاى چپ باشد - حاضر خواهند شد در کنار آن قرار گيرند. اين طرز برخورد، در گزارش پيش گفته رابرت پاليترو با صراحت بيان شده است: الان در خاورميانه و آفريقا مباحثى در رابطه با نقش اسلام در دولت و جامعه و اقتصاد در جريان است که يک پيشرفت در رابطه با حقوق بشر است. تفسيرى مدرن از اسلام پيدا شده است که سلطان قابوس در عمان، ملک حسين در اردن، محمد شهرور در سوريه، محمد آرکون در الجزاير، محمد سعيدالاشراوى در مصر و عبدالکريم سروش در ايران در حال پيش بردنش هستند. تنها جريانات افراطى اسلامى قابل نکوهش هستند و اعتقادات اسلامى و اينها شايسته احترامند. تصور مى‌شود همان که غرب از اين جريانات حمايت کند کافى است تا آنها در دور آتى دست بالا داشته باشند. اين فقط ذهنيتى را قانع مى‌کند که جهان را صحنه بازى نمايش نامه‌اى مى‌داند که سناريويش از پيش در کاخ سفيد نوشته مى‌شود. حمايت رسمى غرب قطعا فاکتورى تقويت کننده براى اين جريانات است، اما تحولات سياسى در اين کشورها توسط غرب و برطبق ميل چيده نمى‌شود. روندهاى عميق تر سياسى و کشمکش نيروهاى اجتماعى در درون اين کشورها جريان دارد که در جهت گيرى تحولات سياسى نقش مهمى دارند. سرنوشت جناح خاتمى در ايران نشان مى‌دهد که اين روندها و کشمکش‌هاى اجتماعى به سمت سست شدن پايه هاى هر نسخه‌اى از جريانات اسلامى سير مى‌کند. به طور کلى، اسلام ميانه رو حامل تمام تناقضات ايدئولوژيک و بن بست‌هاى سياسى کل جريانات اسلامى است. نمونه ايران به خوبى نشان داد که هر رنگى و هر چهره‌اى از اسلام سدى در حال شکستن در مقابل نيازهاى واقعى اقتصادى و اشتياق قدرتمند براى رهايى از خفقان مذهبى و آزادى سياسى است. تمايل مردم براى زندگى آزاد و مدرن و اعتراضات رو به گسترش کارگرى براى رفاه و امنيت اقتصادى يک شبح توخالى نيست، بلکه يک نيروى قدرتمندى است که جناحى از حکومت را ناگزير کرده به خاطر مصلحت حکومت اسلامى در مقابل گوشه هايى از مطالبات مردم نرمش نشان دهند. اما خود اين نرمش نمى‌تواند ادامه دار باشد. اولا، به اين دليل که هر نرمشى منفذى براى ابراز وجود قدرتمندتر جامعه سراپا نفرت و اعتراض مى‌شود و هر ابراز وجودى بيشتر رژيم اسلامى را به لب پرتگاه مى‌راند. يعنى عقب نشينى در مقابل مردم که به خاطر حفظ حکومت است، درست نتيجه عکس مى‌دهد. ثانيا، و در يک سطح پايه‌اى تر، ميانه روهاى اين حکومت هم مى‌خواهند در آستانه قرن بيست و يکم جامعه را با احکام قرآن و روش محمد و قانون اساسى رژيم اسلامى و التزام به ولايت فقيه اداره کنند. حتى اگر تمام دستگاههاى قضايى و قانونى و اجرايى اين حکومت کاملا در اختيار جناح خاتمى قرار گيرد، باز هم بايد براى هر ذره عقب نشينى در مقابل خواسته هاى جامعه معترض، اين يا آن رکن از بنيان‌هاى اسلامى حکومت را زير سئوال ببرد. هيچ حکومتى نميتواند براى نجاتش خود را قربانى کند. حکومت اسلامى پديده‌اى است که نمى‌تواند در کنار رفاه و آزادى و زندگى مدرن به حيات خود ادامه دهد. حکومت اسلامى - مهم نيست چه رنگ و چهره‌اى به خودش مى‌گيرد - نمى‌تواند هم با مردم سازش کند و هم در عين حال حکومت اسلامى بماند. بى دليل نيست که خود خاتمى دائما از يک طرف در مورد مسامحه و حقوق شهروندان صحبت مى‌کند و از طرف ديگر هر روز چند بار خود را فرزند معنوى امام مى‌خواند، آموزش‌هاى خمينى را تحسين مى‌کند، التزامش به ولايت فقيه را يادآور مى‌شود، به قانون اساسى اسلامى قسم مى‌خورد و حتى از سمبلهاى جنايت رژيم مثل لاجوردى تمجيد ميکند. يعنى در عين عبارت پردازى در مورد حقوق شهروندان، وفاداريش به ستون فقرات رژيمى را که شاخص اصلى‌اش پايمال کردن همين حقوق است را يادآور مى‌شود. محافل دانشگاهى در غرب، معمولا تمايل اسلام ميانه رو به پذيرش فونکسون‌هاى "دولت-ملت" را به عنوان يک پديده سياسى مدرن نقطه قوت آنها محسوب مى‌کنند. مى‌گويند در تفسير مدرن اسلامى، فرد، ملت، پارلمان، انتخابات و رقابت و جدايى دين از دولت به عنوان شاخص‌هاى سياسى پذيرفته شده است و تلاش مى‌شود احکام اسلامى در سازگارى با اين فونکسيون‌ها تفسير و تعديل شود. اجازه بدهيد فقط به يک مورد، به موقعيت فرد از نگاه اسلام ميانه رو اشاره کنيم. (فعلا از اين مى‌گذريم که در خود دنياى سرمايه دارى انتهاى قرن، در قلب جهان سرمايه دارى، فرد تک افتاده و مستاصل و بى حقوق شرط بازسازى سرمايه است.) براى سروش مسلمان يعنى همان مومن مورد دلخواه غرب، تمام آزادى فرد در اين معنى مى‌شود که هر فردى حق اجتهاد، تعبير و تفسير کلام خدا يعنى قرآن را دارد. تفسير کلام خدا حق اليت خاصى از روحانيون نيست. شما آزاديد به عنوان بنده خدا، تفسير خودتان در مورد قرآن را در مقابل تفسير مومنان ديگر قرار دهيد و البته هر چقدر هم تفسيرتان متفاوت باشد، دست آخر شما عضو مومنى از جامعه اسلامى با حکومت اسلامى هستيد. چون بزعم همين آقاى سروش، حکومت در چنين جامعه‌اى نمى‌تواند غير اسلامى باشد. اطلاق آزادى خواهى و مدرنيسم به هر نسخه‌اى از مذهب و اسلاميون اهانت به بشريتى است که براى هر خشتى از دنياى آزاد و مدرن مجبور بوده و خواهد بود سد مذهب را ويران کند و هزاران قربانى بدهد. جريان ميانه رو به طور کلى، و جناح خاتمى در ايران به طور مشخص، ادامه ارتجاع اسلامى است در قالبى ديگر و براى حفظ همان ارتجاع. واقعيت اينست که جريان اسلامى که در مقطع انقلاب بر موجى از آزادى خواهى و رفاه طلبى سوار شد و دنيايى از سرکوب و خفقان و فقر تحويل داد، امروز در مقابل امواجى قدرتمندتر از همين آزادى خواهى و رفاه طلبى قرار گرفته، ترک‌هاى جدى برداشته و تکه هايش اين گوشه و آن گوشه پرتاب مى‌شوند، از هم کنده مى‌شوند، به هم آويزان مى‌شوند، اما همه از ترس غرق شدن در ميان اين امواج دنبال راهى براى رسيدن به ساحل نجات هستند. دريا طوفانى است و آرامش آن هم منوط به پاسخ گرفتن نيازهاى مردم است. و هيچ جلوه‌اى از حکومت اسلامى نه تنها به اين نيازها نمى‌تواند پاسخ دهد، بلکه جنبش‌هايى براى سرکوب آنها هستند. همينجا لازم است يادآور شويم که بحث مدرنيسم اين جريانات، نه از طرف خودشان و نه از طرف مفسرين غربى ربطى به افکار و آراء و ارزش‌ها و دستاورهاى اجتماعى مدرن ندارد. ربطى به حقوق اجتماعى و سياسى مردم ندارد. کافى است آخوندها ريش تا ريش پشت کامپيوتر بنشينند و عکس بگيرند تا مفسرين غرب و اپوزيسيون طرفدارشان در ايران از خود بيخود شوند. امروز ديگر سنتى ترين فرقه هاى اسلامى هم اهل کامپيوترند. اسامه بن لادن دوست دارد، با تلفن سليولار دستوراتش براى آدم کشى را بدهد و سنتى ترين آخوندهاى ايران دوست دارند، رساله شان در مورد نحوه ورود به مستراح را با واژه نگار بنويسند و اديت کنند و به علماى اعلام ا. ميل کنند.

کار فرهنگى يا مبارزه متشکل سياسى کسانى که معتقدند حضور جريانات اسلامى ريشه در ايمان اسلامى مردم دارد، يا اصولا چنگ انداختن اسلاميون به سرنوشت مردم را امرى ناگزيز مى‌دانند و يا اگر به اين وضع معترضند، راه مقابله با اين جنبش‌ها را منوط به تغيير در اعتقادات اسلامى مردم از طريق تلاش فرهنگى دراز مدت مى‌دانند. نقد ضد مذهبى - نه تعابير اومانيستى و ليبراليستى به مذهب چسباندن، بلکه بيرون ريختن کثافت تمام رگه هاى دين - البته جايگاه تعطيل نشدنى در مبازه عليه افکار و آراء اسارت بار مذهبى دارد. اما بدون شک، با کار صرف فرهنگى مطلقا نمى‌توان به اين جريانات افسار زد و مهم تر از آن، اين لکه هاى چرکين را از دامن بشريت پاک کرد و از صحنه سياسى کنارشان گذاشت. موضوع جدال بشريت پيشرو با اسلام و جريانات اسلامى، امروز اين نيست که ثابت کند اسلام سرشار از عقايد خرافى و آداب و رسوم شرم آور براى شان انسانى است. نه تنها امروز، بلکه چند دهه جلوتر از اين در "اسلامى ترين" جوامع نه تنها آخوند به عنوان سمبل دين و ابله ترين موجود محسوب مى‌شد، بلکه يکى از بهترين تفريحات جوانان در شب‌هاى تاسوعا و عاشورا و شام غريبان (شب‌هاى عزيز اسلاميون) اين بود که در پناه خاموشى مطلق مسجد، منبر و آخوند و عزاداران را زير بمباران مهر و تسبيح قرار دهند. موضوع جدال امروز، بيشتر از خرافات مذهبى خود جنبش‌هاى اسلامى است که به همراه نشر خرافات، هر جايى دست شان برسد چه در حکومت و چه در اپوزيسيون به شنيع ترين و کثيف ترين جنايت‌ها دست مى‌زنند. هر جايى از دنيا که به نحوى اسلاميون جنب و جوش دارند، چهره جانى و کثيف اسلام و جريانات اسلامى براى مردم مثل روز روشن است. کسانى که مى‌خواهند کار آگاه گرانه طولانى فرهنگى انجام دهند خطابشان کيست؟ خود جنبش‌هاى اسلامى و سردمدارانشان يا مردم؟ مى‌خواهند قاتلين اسلامى را به شنيع بودن اعمالشان واقف کنند و يا چهره واقعى اسلام را به مردم نشان دهند؟ مى‌خواهند مزدور عقل باخته حزب الله را با آگاه گرى از اسيد پاشيدن به روى زنان برحذر کنند يا زنان را از ضد انسانى بودن آن آگاه کنند؟ مى‌خواهند سربازان فاسد اسلام را آگاه کنند که سنگسار بد است و يا به قربانيان اين عمل شنيع روشن کنند که سنگسار محصول مستقيم اسلام و حکومت اسلامى است؟ آيا اين مسخره نيست که بالاى سر قربانى ايستاد و براى قاتل در حالى که سر مى‌برد در مورد وقاحت عملش موعظه کرد و براى قربانى که دقيقا به خاطر دهن کجى به اسلام و حکومتش به قربانگاه آورده شده از ضد انسانى بودن اسلام و حکومت‌ها و جنبش‌هاى اسلامى حرف زد؟ کار آگاه گرانه فرهنگى براى ريشه کن کردن مذهب به طور کلى ضروى است، اگر چه شرط نهايى نابودى افکار مذهبى زير و رو شدن جهان نابرابر طبقاتى و فقر و استيصال انسان است. تا آنجايى که به جنبش‌هاى اسلامى مربوط است و مشخصا جايى که جريانات اسلامى در قدرت هستند، موضوع مرکزى مبارزه، قدرت سياسى و پايين کشيدن اين جريانات از قدرت است. کسب قدرت سياسى اولين قدم مبارزه براى ريشه‌کن کردن اين دمل‌هاى چرکين از پيکر جوامع انسانى است.در قرن‌هاى گذشته، در کشورهاى اروپايى، روشنفکران طبقه نوپاى بورژوا با صراحت در مقابل افکار خرافى مذهب ايستادند و بطور قطع تاثيرات مهمى در روشنگرى افکار عمومى گذاشتند. اما امروز، روشنفکران اين طبقه در کشورهاى به اصطلاح اسلامى، نه تنها از صراحت در مقابل مذهب برخوردار نيستند، بلکه شغل شان اينست که از ماتريال کثافات مذهبى مجسمه هاى مترقى و مدرن بتراشند. در چنين وضعيتى، جريانات اسلامى را مى‌توان فقط به زور نيروى متشکل طبقه کارگر سوسياليست، جنبش‌هاى پيشرو و مردم آزادى خواه از سر راه ترقى و سعادت انسان روبيد.

توضيح "نگاه": مضمون مطلب حاضر اولين بار تحت عنوان "صعود و سقوط جريانات اسلامى" در نشريه "انترناسيونال"، شماره ٢٢(شهريور ١٣٧٥، سپتامبر ١٩٩٦) به چاپ رسيد. نظر به اهميت وجود چنين مطلبى در اين مجموعه و به درخواست "نگاه"، نويسنده آن را با تفصيل بيشتر و افزودن بخش‌هائى به آن براى درج در "نگاه" (ژانويه ١٩٩٩) آماده کرد.

اين ژورناليست ابن‌الوقت اسلامى!

از عمر حکومت اسلامى بيست سال گذشته است. اين حکومت به عنوان خشن ترين ابزار سرکوب توقعات حاصل از يک انقلاب بر سرکار آمد و با توحش کم سابقه اى به اين کار پرداخت. اعتصابات و اعتراضات کارگرى را سرکوب کرد، دريچه هاى تنفس سياسى را مسدود کرد، دهها هزار نفر از شريفترين انسانها را شکنجه و تيرباران کرد و شومترين و غير انسانيترين فضاى فرهنگى را بر جامعه حاکم کرد. اما همين حکومت سرکوب انقلاب، به دور سرازيرى افتاده است. اين سرازيرى با دو مشخصه سياسى خود را نشان ميدهد: اولا، شکاف ميان مردم و حکومت هرروز عميقتر و فراختر ميشوند. ثانيا، و تحت فشار روز افزون مردم معترض، شکاف ميان جناحهاى مختلف رژيم اسلامى.

در دو سوى شکاف ميان حکومت اسلامى و مردم، دو نيرويى قرار دارند که هرگز با همديگر سر آشتى ندارند. در يک طرف يک طبقه صاحب ثروت و يک رژيم تمام عيار مذهبى است: مافياى سازمانيافته اى از صاحبان ميلياردها ثروت، شبکه اى از دستگاههاى سرکوب، از مجلس اسلامى گرفته تا و وزرات اطلاعات و سپاه و ارتش و پليس. در طرف مقابل، ميليونها کارگران، جوانان و زنان. کارگرانى که دستمزدشان پرداخت نميشود، اعتصابشان سرکوب ميشود، فعالينشان زندان و شکنجه ميشوند؛ جوانانى که در روياى کنار زدن ابر تيره اسلام و حکومت اسلامى ثانيه شمارى ميکنند؛ و زنانى که خوب ميدانند تا حکومت مذهبى بر سرنوشتشان حاکم است موجوداتى پست و درجه دوم محسوب خواهند شد و روزنه اى براى تنفس نخواهند داشت. اين شکاف هر روز عميقتر و فراختر ميشود و عميقتر و فراختر هم خواهد شد تا رژيم اسلامى را به کام خود بکشد و براى هميشه مدفون کند.

شکاف دوم يک شکاف درون حکومتى است. ساختمان نظام اسلامى از درون ترک برداشته است و فرقه هاى اسلامى داخل حکومت در مقابل هم صف آرايى کرده اند. اين دو همديگر را بدرستى نيروهاى "خودى" حساب ميکنند. هر دو ميگويند که به بنيادهاى اصلى جمهورى اسلامى يعنى اسلام، حکومت اسلامى و ولايت فقيه وفادارند اما براى حفظ همين بنيادها شيوه هاى مختلف را توصيه ميکنند. در حقيقت بخشى از علماى اعلام و قضات شرع و دادستانهاى انقلاب و سرتيپ پاسداران و روساى وزارت اطلاعات و شکنجه گران زندانها زير چتر "جامعه مدنى اسلامى" در مقابل همکاران سابقشان صف آرايى کرده اند. هر دو، طرف مقابل را متهم ميکنند که راه و روش حکومتيشان سر نظام اسلامى را بر باد خواهد داد. يکى ميگويد ديگر به روش گذشته نميتوان حکومت کرد. بايد اندکى شل کرد. ديگرى ميگويد هر ذره عقب نشينى در مقابل اين نسل خشمگين يعنى زيرو و رو شدن حکومت. مسئله هر دو تداوم حکومت اسلامى است و درست به همين دليل هر اعتراض گسترده توده اى کافى است تا از يک خاکريز عليه معترضين سنگر بيگيرند.

مسعود بهنود، ژورناليست پرکار شکافهاى درون حکومتى است. بيست سال است در لابلاى همين شکافها ميخزد. مشغله هايش را از آنجا ميگيرد، روزى سياسيش به آنجا بند است و کالاهاى بساط سياسيش را از آنجا ميخرد. و البته در هر دوره، بسته به نياز همان دوره چيز متفاوتى در بساط سياسيش عرضه ميکند. ديروز "سردار سازندگى" ميفروخت؛ امروز "جامعه مدنى اسلامى" ميفروشد. ديروز رفسنجانى رنگ ميکرد؛ امروز خاتمى رنگ ميکند. در حال حاضر، حضورش در خارج کشور جهت بازاريابى براى رئيس جمهور فعلى حکومت اسلامى است.

در دودوزه بازى ژورناليستى، مسعود بهنود يک مهارت خاص آخوندى دارد. اين البته مشخصه هر ژورناليستى است که براى پاسداراى از يک نظام اسلامى قلم بدست ميگيرد. بيست سال است که يک رژيم بى نهايت کثيف اسلامى بر سرنوشت مردم حاکم است؛ چند سال است که خاتمى به عنوان رئيس جمهور همين رژيم بر سر کار است؛ همچنان بساط زندان و شکنجه و اعدام و سنگسار بر قرار است؛ همچنان اعتصاب غير قانونى است؛ کارگر سرکوب ميشود؛ زن و زير حجاب خفه ميشود؛ قران و شرع حکم ميرانند؛ اعتراض دانشجو به خون کشيده ميشود؛ ولى فقيه و رئيس جمهور کنار هم به معترضين شاخ و شانه ميکشند؛ يعنى همچنان تقابل مردم و رژيم بيشتر ميشود؛ و در اين ميان امثال مسعود بهنود به دست و پا افتاده است تا مردم را به نيروى بخش از رژيم تبديل کند. براى "دولت مداراى خاتمى" معرکه ميگيرد و معترضين به نظام اسلامى را تمسخر ميکند که "چرا ديگر به لبخند خاتمى روى ترش ميکنند". اين تلاشهاى ژورناليستى احمقانه است و کار به جايى نخواهد برد. مردم ميدانند و در طول حکومت خاتمى بيشتر برايشان معلوم شده است که معناى اهل مدارا بودن خاتمى چيست. ميدانند خاتمى با هم سفره هاى اسلاميش در حکومت مدارا ميکند نه با مردم معترض به حکومت؟

براى ژورناليستهاى طرفدار "جامعه مدنى اسلامى" صحبت از "عدم خشونت و مدارا" يک ابزار دولبه سياسى است. با اين عبارت، وقتى خطاب به پايينيهاست چيزى ميخواهند و وقتى خطاب به بالاييهاست چيزى را پنهان ميکنند. از مردم ميخواهد با رژيم جانى مدارا نشان دهند و از يک حکومت آشکارا خشن و سرکوبگر چهره مدارا طلب تصوير ميکنند.

دعوت مردم به مدارا با رژيم اسلامى جزو تعريف شغلى مسعود بهنود است. جالب است که در اين راه حتى حاضر است پيش چشمان نسل زنده قربانيان نظام اسلامى، تاريخ دروغ بنويسد. "راز پايدارى ما و ماندگارى ما در مداراى ماست که در اين جا، هزاران سال است - گاه با سکوت خود - جباران را به گريه انداخته ايم." نان به نرخ روزخورى ژورناليستى واقعا چه دنياى چرکينى است. اين سطور را زمانى مينويسد که آخرين "جبار تاريخ" ماقبل خمينى در ايران فقط زمانى گريه کرد که "صداى انقلاب را شنيد" و خود خمينى تا آخرين لحظه مرگ ننگينش همچنان با چشمانى خشک و بيروح به مردم خيره شد و فرمان قتل هزاران جوانى را داد که نخواستند با يک رژيم هار اسلامى مدارا کنند.

سکه "ما مردمانى اهل مدارا" روى ديگرى هم دارد که بيشتر مورد علاقه اين مجيزگوى خاتمى است: رنگ آميزى خشونت حکومت هاى اسلامى و غير اسلامى در ايران. به عنوان مثال، اگر نميدانيد که شاهان قاجار چقدر اهل مدارا بودند از تاريخنگارى مسعود بهنود بياموزيد که "خشن ترين روز انقلاب مشروطيت در توپ بستن مجلس بود و حلق آويز کردن ده دوازده آزاديخواه!" رافت شاهانه را نگاه کنيد: فقط "ده دوازده آزاديخواه". اگر دنبال مثال ديگرى از رآفت ملوکانه شاهان اهل مدارا هستيد به تببين ايشان از جنايات رژيم پهلوى نگاه کنيد: "خشن ترين روز انقلابى که تومار هزاران ساله سلطنت را پايان داد در ظهر روز هفدهم شهريور" بود.

باز هم در اثبات "نجابت" شاهان که لابد جزوى از "ما مردم اهل مدارا" هستند مسعود بهنود از دو کودتا در تاريخ ايران اسم ميبرد: "اولى سوم اسفند ١٢٩٩ به شليک يک توپ به ثمر رسيد و کشته اى بر جاى ننهاد دومى اگر تانکى راه افتاد براى آن بود که نخست وزير کودتا سپهبد زاهدى را به ساختمان راديو برساند." تازه همين قدر خشونت را هم نبايد به حساب شاهان متعلق به "ايرانيان اهل مدارا" گذاشت: "هر دو کودتا را بيگانگان طراحى و مقدمه ساز بودند". خود شاهان نيک سرشت که لابد از نظر ژورناليسم چشم به بالا جزو "جباران تاريخ" نبودند مشغول چه کارى بودند؟ "در کودتاى نخست، احمد شاه در پستوى قصر زير کرسى پنهان بود و در کودتاى دوم شاه در هتل اکسلسيور روم در انديشه خريد پرده بود". چه شاهان لطيف‌القلبى؟ که حتى حاضر نيستند در خونين ترين دوره حکومتشان از زير کرسى در بيايند و از خريد پرده صرفنظر کنند.

ميبينيد که اين متخصص فعل و انفعالات دربارهاى سلطنتى و اسلامى، کسى که در گزارشهايش از دربار قاجار آنقدر دقيق است که ميداند حتى مظفر‌الدين شاه هر هفته چند بار تنبانش را عوض ميکرد و کدام زن حرمسرا آتش قليان ناصر‌الدين شاه را چاق ميکرد چگونه تاريخ سياسى جنايت حکومتها را ماستمالى ميکند.

فکر ميکنيد مسعود بهنود چرا با چنين وقاحتى سلاطين آدمکش را رنگ آميزى ميکند؟ همه اين ها را ميگويد تا اصولا امکان وجود حاکمان آدمکش در ايران را نفى کند: "اين خاک را مجال برخاستن جبارانى که چنان که در منطقه و جهان - در همين قرن - فراوان بوده اند، نيست. ... مردمى که بزرگى و اخلاص عمل از على مياموزند و خدايشان ارحم‌الراحمين است ... جباران خونريز نمى پرروند." واقعا؟ شاهان از هم خونريزتر که صدها سال براى حفظ منافع مالکان و سرمايه داران خون طبقات محروم اين جامعه را شيشه کرده اند پيشکش مسعود بهنود. ايشان اين سخنان را در مقابل شصت ميليون انسانى ميگويد که هنوز زندگيشان زير سلطه يکى از کثيف ترين و آدمکشترين "جباران" تاريخ سياسى ايران يعنى خمينى و حکومت اسلاميش به نابودى کشيده ميشود. نام واقعى اين پنهان کردن تاريخ پر جنايت طبقات حاکم در ايران چيست؟ وقاحت مزورانه ناسيوناليستى يا کاسه ليسى ژورناليستى اسلامى نوع جامعه مدنى؟ هم اين، هم آن.

اين ژورناليستهايى که به نام جامعه مدنى و قرائت مدرن از اسلام ميخواهند سر مردم را شيره بمالند ببينيد با چه سفاهت سنتى خطاب به جوانان حرف ميزنند. "از در و ديوار و آسمان امواجى مى ريزد که فرهنگى را تبليغ ميکند که برخلاف فرهنگ رايج و مطلوب ماست و جوانان ما بايد خود را از مسير هجوم آن کنار بکشند." اين ها سخنان ملا حسنى اروميه و مصباح يزدى و امام جمعه هاى اسلامى نيست. اينها را مسعود بهنود خطاب به جوانانى ميگويد که دوست ندارند اسلامى فکر کنند، لباس اسلامى بپوشند، آخوند را مسخره ميکنند، امام زمان را به ريشخند ميگيرند، عاشق ميشوند و عشق ميورزند، دوست دختر و پسر ميگيرند، پارتى مدرن برگزار ميکنند، و ...

اجازه بدهيد با دو مثال در مورد اتفاقات اخير صحبتم را پايان دهم:

١- ماموران وزارت اطلاعات رژيم نويسندگان را روز روشن دزديدند و کشتند و جنازه شان را در بيابانها رها کردند و دست آخر از ترس گسترش اعتراض مردم، مجبور شدند بنام وزارت اطلاعات، اطلاعيه اى صادر کنند و اعتراف کنند که دستهايى از همين سازمان در کار بوده است. و البته اين دستها "عوامل نفوذى" در وزارت اطلاعات بودند و نه "سربازان مخلص و گمنام امام زمان". خوب ميدانيم که در اين ماجرا رژيم اسلامى ناگزير شد چند تن از وزارت اطلاعات را قربانى کند تا خود رژيم و ماشين کشتار و شکنجه وزرات اطلاعاتش را از معرض تنفر و خشم مردم در ببرد. در اين کار هر دو جناح رژيم همکارى آگاهانه اى کردند. در اين جريان، کار ژورناليست هاى ريزه خوار جناح دوم خرداد چه بود؟ اعتبار خريدن براى خاتمى. مسعود بهنود رئيس جمهور را ستايش کرد که قادر شده بود وزارت اطلاعات را قانع بکند که "اگر لکه را از دامان بشويند، در چشم مردم ايران در جاى خود خواهند نشست و نگهبانان امن و امان جامعه خواهند بود و نه ترس آفرينانى که در خانه و دل مردم جايى و راهى ندارند."

٢- اعتراضات دانشجويان و مردم آنچنان قدرتمند بود که اشک تمساح خامنه اى را هم در آورد. اما به محض اينکه نيروهاى رژيم کنترل اوضاع را بدست گرفتند هر دو جناح تصميم گرفتند از دانشجويانى که جرئت کرده اند ارکان حکومت اسلامى را زير سئوال ببرند زهر چشم بگيرند. آنها را اوباش غير دانشجو خواندند و دستگيرى و اعدامشان را در دستور گذاشتند. مسعود بهنود هم هم آواز با اين ماشين سرکوبگر، دانشجويان ضد جمهورى اسلامى را "افراطيون زياده خواه" ناميد که نهايتا تفاوتى با "گروههاى فشار" ندارند. (نشاط ٢٣ تير ١٣٧٧) اين اوج وقاحت ژورناليستى است که دانشجويانى که جرئت کردند نفرتشان از حکومت منفور اسلامى را به نمايش بگذارند در کنار چاقوکشان اسلامى حکومت و وزارت اطلاعاتش قرار ميدهد.

با اين همه، در توصيف سياسى مسعود بهنود چه چيزى ميتوان گفت جز: اين ژورناليست ابن الوقت اسلامى!

توضيح: اشارات به سخنان مسعود بهنود مربوط به مقاله ايشان در آدينه شماره ١٣٤، آبان ١٣٧٧ است.

چاپ شده در ايران پست شماره ٢٩، ٣٠ مهر ١٣٧٨، ٢٢ اکتبر ١٩٩٩

و همبستگى شماره ٨٥، اکتبر-نوامبر ١٩٩٩



"حکومت اسلامى، دمکراتيک ترين حکومت تاريخ ايران"!

هر موجود جاندار و بيجانى در روى کره زمين به داشتن مشخصه هاى ويژه اى مشهور است. مشخصه‌هايى که از آنان جداشدنى نيست. يعنى اگر شما آن موجود را ببينيد حتما ياد آن مشخصات ميافتيد و يا اگر آن مشخصات به ذهنتان بيايد حتما ياد آن موجود خواهيد افتاد. براى مثال: شير مشهور به درنده بودن است. درندگى شما را به ياد شير و شير هم شما را به ياد درندگى مياندازد. روباه مکار است. روباه را ببينيد ياد خصوصيت مکارى ميافتيد و خصوصيت مکارانه شما را ياد روباه مياندازد. زالو خون ميمکد، خونخوارى شما را به ياد زالو مياندازد.

خرس و خر و خرمگس و پشه و کرگدن و آخوند و حاکم شرع و ولى وقيح و لاجوردى و حاج داوود و حکومت اسلامى هم همينطور. هر کدام چيزى را به ذهنتان مياورد. (مرا ببخشيد که ناگزير شدم براى تنوع در مثالها اين دو دسته موجودات يعنى مثلا پشه و خرس و زالو را در کنار آخوند و ولى فقيه و حاکم شرع بگذارم.) به عنوان چند مثال، حاج داوود شما را به ياد موجود هارى مياندازد که زندانى را در تابوت ميگذارد، به مرز جنون ميکشاند و فقط در اينصورت ميتواند راحت بخوابد. با خلخالى ياد قاضى شرعى ميافتيد که ميتواند در شصت دقيقه شصت نفر را با عدالت کامل اسلامى محاکمه کند و البته همه را به اعدام محکوم کند. و در اين فاصله حتى قادر است مرغ بريان بخورد، آروغ بزند، نماز بجا بياورد و دست آخر به قول خودش بيدغدغه سر ببالين بگذارد و بخوابد. لاجوردى شما را ياد جلاد مخوف ساديستى مياندازد که ميتواند در راه سرمايه و حکومت اسلامى اش جان هزاران انسان شريف را در مدت کوتاهى بگيرد. با خاتمى ياد کسى ميافتيد که روى عبايش اتيکت جامعه مدنى آويزان است، از گفتگوى تمدنها صحبت ميکند، خود را فرزند و شاگرد مکتب امام خمينى ميداند، از بى قانونى مينالد، ميکوشد قوانين اسلام و شرع و قصاص کاملا قانونمندانه اجرا شوند، بر جوانان و زنان نيشخند ميزند، اما در عين حال قاتل همين جوانان يعنى لاجوردى را سرباز پاک و شريف ميخواند، و البته مجددا همين مجموعه شما را ياد پديده اى به نام حکومت اسلامى خواهد انداخت. حکومتى که در آن چند ده ميليون کارگر دو وعده کار ميکنند و غذاى يک وعده شان را به زور تهيه ميکنند، حکومتى که در آن عشق، زيبايى، موزيک، شادابى، عقايد پيشرو، اعتصاب، بيان، و کلا شيرين ترين تمايلات و آرزوهاى انسانى حرام است و در مقابل، سلول انفرادى، اعدام، ناخن کشيدن، شلاق زدن، سنگسار کردن، مسجد، خرافات، نماز جمعه، و صدها کثافت ديگر آزاد است. حکومتى که در آن، آخوندى به نام ولى فقيه حق دارد هر لحظه و هر جاييکه بخواهد در مورد سرنوشت يک جمعيت شصت ميليونى حرف آخر را بزند. و البته اين حکومت قانون اساسى دارد، مجلس دارد، رقابت انتخاباتى دارد. همه مردم آزادند حتى رئيس جمهور باشند اگر تنها يک شرط بسيار ناقابل را دارا باشند: مسلمان، شيعه، شيعه اثنى عشرى، معتقد به حکومت اسلامى، معتقد به ولايت فقيه و ملتزم عملى به ولى فقيه. و تازه بعد از همه اينها بايد مورد قبول شوراى نگهبان باشند.

اينها را گفتم تا به موجودات ديگرى برسم که تازگيها بيشتر در دور و بر حکومت اسلامى به چشم ميخورند و در اين نوشته مورد نظرم است. نشانه اين موجودات را در همه کشورها ميتوان سراغ گرفت. در قالبهاى متنوع ظاهر ميشوند و اسامى مختلفى دارند. روزى در قالب آخوند ظاهر ميشوند، روز ديگر کراوات ميزنند، زمانى روزنامه منتشر يکنند، زمانى سردبير ميشوند، اسم "کميته حقوق بشر" برخود ميگذارند اما براى پادوهاى جمهورى اسلامى جلسه ميگيرند. مهم نيست در چه قالبى ظاهر ميشود. کارشان وارونه کردن حقايق زنده اى است که زير نکبت نظام اسلامى در جريان است. نمونه روزنامه نگار اين موجود، مسعود بهنود است که همين هفته در شهر تورنتو چشم در چشم حضار دوخت و گفت که آرى اين حرف من است: "جمهورى اسلامى دمکراتيک ترين حکومت تاريخ ايران است".

"دختران جوان دنبال مردان ميانسال هستند"

در ايران نسل عظيمى از جوانان پا به عرصه گذاشته اند که نميخواهند قربانيان دست بسته يک نظام مذهبى بمانند. اين حقيقت را در همه جا ميتوان ديد. ديدارهاى عاشقانه در کوههاى اطراف تهران، پارتيهاى مخفيانه در خانه همديگر، دست بدست شدن آخرين آلبومهاى موسيقى و فيلمها در سطح جهان، هجوم دختران جوان براى استقبال از فوتباليستها، چشمان وحشت زده امام جمعه ها وقتى اعتراف ميکنند جوانان دارند از دست ميروند، و ... اين جوانان نيمى از جمعيت شصت ميليونى ايران هستند و نيمى از آنان دختران جوان هستند. زير فشار همين جوانان است که حکومت اسلامى ناگزير شده است ميليونها دلار خرج دهها هزار سرباز امام زمان بکند که در خيابانها ولو هستند تا نهى از منکر و امر به معروف کنند و نگذارند اخلاق اسلامى زير پاى اين جوانان له شود.

ميدانيد در باره اين نسل جوان سرشار از عشق به شادى و زندگى، و متنفر از اختناق مذهبى، مسعود بهنود چه تصويرى داد؟ گفت در ايران دختران جوان دنبال مردان ميانسال هستند چون پسران همسن خود را ژيگولو ميبينند!! اين نگاه آخوند مسلک حاج آقاى نمازخوان به زن است. نگاهى که در آن زن، دختر جوان دست و پابسته چادر بسرى است که بزور پدرش به عقد عاقله مرد صاحب حجره اى در ميايد تا براى حاج آقا بچه توليد کند، سرويس بدهد، تر و خشکش کند و به تيمچه اش روانه کند، نان حاج آقا را بخورد و شکر بجا بياورد و البته اگر اين دختر جوان هواى ژيگول بازى بسرش زد ادب اسلامى شود. اين تصوير از زن متعلق به سنت و فرهنگ اسلامى است. سنتى که ديواره هايش زير گامهاى سنگين همين دختران جوان در حال ترک برداشتن است. ژورناليست جامعه مدنى اسلامى صداى اين ترک برداشتنها را شنيده و دارد هذيان ميگويد.

چاپ شده در ايران پست شماره ٣٠، آبان ١٣٧٨، اکتبر ١٩٩٩

و همبستگى شماره ٨٥، اکتبر-نوامبر ١٩٩٩



کابوس شش روزه

تهران در شش روز گذشته روزهاى خونينى را پشت سر گذاشت. در اين شش روز، رژيم بيست سال بربريت اسلامى علنا به مصاف طلبيده شد. دانشجويان به خيابانها ريختند؛ با شتابى خيره کننده هزاران زن و مرد به صفشان پيوستند؛ فرياد آزادى سر دادند؛ فرياد سرنگون بادشان ستونهاى رژيم را لرزاند؛ پليس و سپاه و بسيج و حزب الله براى قتل عامشان به ميدان آمدند؛ باريکادها برپا شد؛ خودروهاى نيروهاى امنيتى به آتش کشيده شد؛ مسلسل با کوکتل مولوتف جواب گرفت؛ خامنه اى استغاثه کرد؛ خاتمى التماس کرد؛ اما کارساز نشد. حکومت نظامى اعلام شد اما دانشجويان با شجاعتى ستودنى آنرا به هيچ گرفتند. هر روز که گذشت اعتراضات گسترده تر، شعارها راديکالتر و عزم مبارزه راسختر شد. همچنين نيروهاى حکومت هارتر و سرکوب خونين تر شد. شش روز جنگ خيابانى، شش روز گوله باران، دهها کشته، صدها زخمى، هزاران دستگيرى شبح انقلاب ٥٧ را بالاى سر رژيم چرخاند. روز هفتم، خامنه اى و خاتمى دست در دست هم دادند؛ هر دو جناح تماما بسيج شدند؛ تمام نيروهاى بسيج و سپاه و ارتش و پليس و وزارت اطلاعات و احشام حزب الله را از گوشه و کنار تهران جمع آورى کردند و به سمت دانشگاه گسيل کردند. مزدوران رژيم زخم خورده، روى خون دانشجويان رژه رفتند و رهبران دو جناح عربده سر دادند که آنان اشرار بودند، عوامل خارجى بودند، محارب با خدا بودند، دشمن امنيت ملى و اسلامى بودند، ميگيريم، شکنجه ميکنيم، اعدام ميکنيم تا رافت و برکت اسلام عزيز بر سر امت اسلامى سايه افکن شود. اين خيالى خام است. شش روز مبارزه خونين، موجى بود از درياى انقلابى که در راه است.

اين مبارزه، مجددا بر حقايق سياسى مشخصى در جامعه ايران تاکيد گذاشت: ١- مردم با کل رژيم اسلامى ضديت دارند. به خوبى واقفند رهاييشان در گرو رد شدن از روى لاشه کل رژيم اسلامى است. بى دليل نبود که در مدتى کوتاه، دفتر تحکيم وحدت، سازمان جناح دوم خردادى حکومت در ميان دانشجويان، بسرعت بى نقش شد و ابتکار دست دانشجويان ضد رژيم افتاد. مبارزه دانشجويان با شتاب از اعتراض به قانون مطبوعات عبور کرد و ارکان کل حکومت اسلامى را به مصاف طلبيد. شعارها سريعا رکن و سمبل رژيم اسلامى زير سئوال بردند: "رهبر بى لياقت، عامل هر جنايت"؛ "انصار جنايت ميکند، رهبر حمايت ميکند"؛ "فرمانده کل قوا استعفا استعفا"؛ "دانشجوى بت شکن، بت بزرگ را بشکن"؛ "مرگ بر يزدى، ننگ بر خامنه اى"؛ "خامنه اى حيا کن، سلطنت را رها کن"؛ نه تنها ولى فقيه بلکه کل حکومت اسلامى مورد حمله قرار گرفت: "دانشجوميرزمد، حکومت ميلرزد"؛ "حکومت آخوندى برکنار، برکنار"؛ "مرگ بر اين حکومت پرفريب". ضد رژيمى بودن اعتراضات آنچنان آشکار بود که حتى روزنامه هاى متعلق به دربار هم مجبور شدند اعتراف کنند: "اين حرکت تمامى ويژگيهاى يک حرکت براى براندازى نظام مقدس جمهورى اسلامى را با خود دارد". (روزنامه جمهورى اسلامى)

٢- بار ديگر اين حقيقت آشکار شد که مردم هيچ توهمى به اصلاح تدريجى حکومت اسلامى توسط خاتمى ندارند. منتظر نيستند جناحى از رژيم، حکومت وحشى اسلام را به جمهورى معتدل اسلامى تبديل کند. دو سال سرمايه گذارى روى جناح دوم خرداد به عنوان راه نجات رژيم دود شد و به هوا رفت. بيش از پيش آشکار شد که راى دوم خرداد، تاکتيکى خودجوش از طرف مردم براى شکاف انداختن ميان رژيم و گشودن مسير رويارويى نهايى است. شش روز گذشته نشان داد که مردم ميدانند نه تنها نميتوان اين رژيم را با روشى مسالمت آميز اصلاح کرد بلکه بايد آنرا با مبارزه اى خيابانى، بزور قيامى مسلحانه، و با انقلاب سرنگون کرد. جوانانى که اغلبشان حتى خاطره زنده اى از انقلاب ٥٧ نداشتند نه تنها با کوکتل مولوتوف به جنگ نيروهاى وحشى امنيتى رفتند بلکه با شعارهاى همان انقلاب به سراغ رژيم رفتند: "توپ تانک مسلسل ديگر اثر ندارد"؛ "واى به روزى که مسلح شويم". همچنين شعارهايى را سر دادند که رسما دعوت به قيام بود: "ايران شده فلسطين مردم چرا نشستين"؛ "مردم قيام شروع شده، بيست سال سکوت تمام شده". ٣- دو سال تبليغات غرب و اپوزيسيون طرفدار رژيم که خاتمى با جناح ديگر فرق دارد، خاتمى طرفدار آزادى است؛ دو سال توهم پراکنى اپوزيسيون طرفدار رژيم پوچ و ابلهانه در آمد. دو جناح نشان دادند که براى حفظ رژيم اسلامى هارتر از همديگر هستند. وقتى حکومت نظامى روز سه شنبه با تظاهرات هزاران نفره در هم شکست؛ و عرق ترس بر اندام رژيم نشست؛ همه جناهها به ميدان آمدند تا متحدا معترضين را به خاک و خون بکشند. خامنه اى و خاتمى و شوراى اسلامى شهر تهران و آيت اله هاى دو جناح و نشاط و همشهرى و جمهورى اسلامى و کيهان و اطلاعات و راديو ها و تلويزيونها همه متحد شدند تا زمينه تعيين تکليف نهايى را آماده کنند: عربده کشيدند که اينها مشتى آشوب طلب، نفوذى، اخلالگر، عوامل سازمانهاى جاسوسى، عناصر برانداز، هرج و مرج طلب هستند و در اين عربده کشى دفتر تحکيم وحدت، بازوى جناح خاتمى در در دانشگاه رسما مرز خود را با "عناصر برانداز و دشمن حرکت اصلاحى دوم خرداد" اعلام کرد و به صف سرکوب پيوست.

غروب روز سه شنبه، وقتى نيروهاى امنيتى رژيم هنوز به قصابيشان در خيابانهاى اطراف دانشگاه ادامه ميدادند، خاتمى، "قهرمان توسعه سياسى"، "محبوب اپوزيسيون رژيمى شده"، "عزيز کرده دول دمکرات غرب"، رئيس شوراى امنيت ملى، از جلسه ويژه اين شورا بيرون آمد، در تلويزيون سراسرى ظاهر شد، چشم در چشم ميليونها مردم متنفر از نظام اسلامى دوخت و در حاليکه لبخندش را فراموش کرده بود از طرف همه جناحهاى حکومت وعده انتقامى خونين داد: تظاهر کنندگان اهداف شيطانى دارند و امنيت ملى را تهديد ميکنند. اصل نظام در خطر است. نيروهاى امنيتى اشرار ضد انقلاب را شناسايى کرده و محاکمه و مجازات خواهند کرد.

ششمين روز، دو جناح رژيم آخرين حربه سرکوبشان را به ميدان آوردند. "شوراى هماهنگى تبليغات اسلامى" راهپيمايى وحدت اعلام کرد و "جبهه مشارکت ايران اسلامى"، حزب طرفدار خاتمى بيانيه حمايت صادر کرد: وقت آنست که با شرکت در اين نمايش اتحاد بر عهد دوم خرداد پافشارى کنيم که پاسدارى از ارکان نظام است. دو جناح، حزب الله را از گوشه و کنار تهران جمع کردند، به دانشگاه آوردند تا روى خون دانشجويان رژه بروند. حسن روحانى، دبير شوارى امنيت ملى به نمايندگى از طرف همه جناحهاى رژيم عربده کشيد که نظام اسلامى متاسف است که "اوباش" قطعه قطعه نشده اند و برنامه بعدى حکومت را اينچنين اعلام کرد: بزودى آشوبگران به عنوان محارب با خدا و مفسد فى الارض محاکمه خواهند شد.در اين ميان دول غرب، ساز طرفدارى از خاتمى زدند و رسانه هايشان به همين ساز رقصيدند. غرب که بو کشيده بود در ايران خبرى است خبرنگاران مزدورش را به تهران فرستاد تا کل ماجرا را يک حرکت پرو خاتمى قلمداد کنند. اعتراف کردند ايران در بيست سال گذشته چيزى اينچنين به خود نديده است؛ غرش شعارهاى ضد رژيمى را شنيدند ااما همچنين تکرار کردند که اين مردم فقط ميخواهند اصلاحات خاتمى سرعت پيدا کند. در گزارشهاى تلويزيونيشان مشتهاى گره کرده هزاران تظاهرکننده خشگين را ميديدى اما صدايشان را نميشنيدى. ميبايست شعارهاى ضد رژيمى سانسور ميشد. تمايل، احساس و آرزوى غرب و ژورناليسمش را خبرنگار راديو بى بى سى در گزارشش از غروب روز حکومت نظامى، غروبى که گله هاى حزب الله و نيروهاى اطلاعاتى خيابانها را تحت کنترل گرفته بودند به خوبى منعکش کرد: "متاسفانه"، امروز گردهم آييهاى کوچک به تجمعات وسيع منجر شد؛ پليس "مجبور شد" دخالت کند؛ به بانکها و بازار توسط "افرادى که معلوم بود غير دانشجو بودند" حمله شد؛ اما "خوشبختانه شهر امروز آرام شده است"؛ "تهران امروز آرامش جالبى داشت". ميبينيد چگونه ژورناليسم پست و تحت فرمان عميقا با احساس خاتمى و خامنه اى شريک است.

در چند سال گذشته، رژيم اسلامى نتوانسته نفس راحتى بکشد. هنوز از رويارويى مردم اسلام شهر با پاسداران مدت کوتاهى نگذشته بود که کارگران نفت اعتصاب سراسرى راه انداختند و با نيروهاى سرکوبگر رژيم در مقابل وزارت کار رويارويى کردند. پاسداران اسلام تازه از سرکوب کارگران بازگشته بودند که زنان در کردستان به خيابانها آمدند؛ سمبل بربريت اسلامى را کنار گذاشتند و همراه هزاران مردم شريف شعار مرگ بر جمهورى اسلامى سر دادند. هنوز پليس و پاسداران رژيم پوتين از پا در نياورده بودند که دانشجويان کابوس شش روزه را آفريدند. و همه اينها در فضايى اتفاق افتاده که طرفداران رژيم در اپوزيسيون براى خاتمى دعاى خير ميکردند تا بتواند قدرت ولى فقيه را اندکى کاهش دهد و جمهورى دوم اسلامى برقرار کند و اين حضرات را در قدرت سهيم کند. مبارزات چند روز گذشته دانشجويى پرده اى ديگر بود از انقلابى که در راه است.

دور نيست روزى که اين مبارزات به هم بپيوندند و طومار بيست سال بربريت اسلامى را در هم بپيچند. اين بناى ضد انسانى را بايد درهم ريخت و بر ويرانه هايش جامعه اى آزاد و برابر، جامعه اى رها از فقر و تبعيض و ارتجاع مذهبى و ملى، جامعه اى سوسياليستى ساخت. اين فقط از عهده انقلابى برميايد که در راس آن طبقه کارگر قرار بگيرد و برنامه اش براى رهايى کل جامعه را پياده کند.

منتشر شده در ٢٥ تير ١٩٧٨، ١٦ جولاى ١٩٩٩

در هفته نامه ايران پست، کانادا



دين و سرمايه
براى رهايى کامل از دين بايد از مناسبات سرمايه دارى رها شد

دين، در هر شکل و با هر پوششى يک خرافه است. خرافه دين نشانه مسلم بى ارادگى، زبونى، درماندگى و بى نقشى انسان در سرنوشت خود است. دنياى دين، دنياى يکه تازى نيروهاى بيگانه اى است که بر سرنوشت انسان درمانده و مستاصل چنگ انداخته اند. اين نيروها که اينچنين خود را به مثابه نيروهايى خارج از اراده انسان، در مقابل انسان و مسلط برسونوشت او نشان ميدهند، خود انعکاس ذهنى مناسباتى واقعى است که در جهان واقعى سرنوشت انسانها را رقم ميزنند.

اين تحليل مارکس هرروز صحت خود را بيش از پيش نشان ميدهد که در جامعه سرمايه دارى، انسان، نه با کار خود، نه با محصول کار خود، نه با همنوع خود و نه با طبيعت امکان رابطه‌اى آزادانه، آگاهانه و منطقى ندارد. انسانها نميتوانند با يک همکارى آگاهانه و آزادنه و داوطلبانه، بر طبق طرحى از پيش تهيه شده، توليد را براى رفع نيازهاى اجتماعى سازمان دهند. انسان در پروسه توليد دخيل است اما در رابطه با سازماندهى هدفمند آن بى اختيار است. رابطه آگاهانه و هدفمند انسان با کار، توليد، طبيعت و انسان در درون نظام سرمايه دارى ممکن نيست. در جامعه سرمايه دارى، محصول اجتماعى کار انسان به عنوان نيروهايى بيگانه از انسان و در مقابل رفاه و آزادى انسان قرار ميگيرند.

به اين ترتيب، مادام که رابطه سرمايه برقرار است، مادام که انسان اسير رابطه اى خارج از کنترل و اراده خود است، مادام که کار انسان، محصول اجتماعى کار انسان از اراده و کنترل او خارج است، مادام که انسان در جهان واقعى اسير رابطه و نيروهايى بيگانه از انسان و مسلط بر او است، مادام که مناسبات کار مزدى انسان را به گرسنگى ميکشاند، بيخانمان ميکند، بيکار ميکند، به دزدى ميکشاند، به تن فروشى وادار ميکند، و به طور کلى سرنوشت بشر را در وراى اختيار و کنترل او رقم ميزند و مانع سازمان دادن آگاهانه و آزادانه زندگى سعادتمند توسط خود انسان ميشود و بالاخره مادام که انسان در استيصال است دين به عنوان انعکاس ذهنى اين جهان بيگانه توليد و باز توليد خواهد شد.

خرافه دين اگر چه خود محصول تسلط مناسبات و نيروهايى بيگانه از آمال انسانى بر سرنوشت انسان است اما کارش کمک به بازتوليد و تداوم همين جهان بيگانه است. کارش توليد و تحکيم بى ارادگى و درماندگى انسان در قبال سرنوشت خود است. دين اين نقش را به طرق مختلف ايفا ميکند: گاهى انسان تحت سلطه اش را خواب ميکند و گاهى نفرت انگيزترين هيجانها را بر همين انسان مفلوک تحميل ميکند. زمانى تخدير ميکند؛ زمانى "بيدار" ميکند. فرقى نميکند. در هر دو حالت، انسان دين زده عاجز از دخالت در سرنوشت خود براى رسيدن به يک جامعه سعادمند است. در اولى، پشت به حقايق دردناک زندگى ميکند؛ و در حالت دوم تحت تاثير تبليغات مذهبى و در راه آمال تزريق شده توسط همين مذهب، به هر جنايتى تن ميدهد. تجربه حکومتهاى شوم مذهبى واقعيتى انکار ناپذير از حالت دوم است. حکومتهاى مذهبى در بيست سال اخير، نمونه هاى مسلمى از بکار گرفتن دين و نيروهاى مذهبى توسط سرمايه دارى معاصر بر عليه سعادت انسانى است.

يک جامعه آزاد، جامعه اى رها از مناسبات طبقاتى به طور کلى و مشخصا مناسبات سرمايه دارى است. اما در عين حال، يک جامعه آزاد، جامعه‌اى رها از هر نوع خرافه و مشخصا خرافه دين است. جامعه اى است که در آن نه تنها دين بلکه نياز به دين رخت بربسته است. جامعه اى که در آن، دين به عنوان يادگار شرم آور مقطعى از حيات انسان جايش در موزه هاست. اين سعادت نصيب نسلى خواهد شد که مناسبات طبقاتى سرمايه دارى را زير و رو کرده، کار مزدى را نابود کرده، دنيا را بر روى پاهايش قرار داده و مقدرات خود را بدست گرفته است. فقط در اين صورت است که نه پروسه کار، نه محصول اجتماعى کار، از انسان بيگانه نيست. کار، اجبارى براى زنده ماندن نيست، کار نياز انسان است، محصول کار نه در مقابل انسان بلکه در خدمت اوست. فقط در اين صورت است که زمينه هاى دين در دنياى واقعى خشک شده و جايى براى توليد خرافه دينى نمانده است.

آيا رهايى کامل از دين، صرفا با کار سياسى، پيشرفت دانش بشرى و کار فرهنگى امکانپذير است؟ نه. اگر دين در جهان واقعى ريشه دارد، ريشه هاى دين را بايد در همين جهان واقعى خشکاند. نميتوان در يک جامعه طبقاتى و مشخصا در يک جامعه سرمايه دارى از شر دين به طور کامل رها شد.

مصاف بشريت معاصر عليه دين، در وهله اول مصافى بر سر کنار زدن عملى جريانات مذهبى از مقابل سعادت انسان در همين دنيا است. از طريق يک مبارزه سياسى متشکل و بدست گرفتن قدرت توسط يک دولت سکولار ميتوان و بايد دين را از نهادهاى سياسى و ادارى و آموزشى جامعه بيرون ريخت. تا پشت دروازه هاى "امر خصوصى" به عقب نشاند طورى که فقط مزاحم فرد معتقد باشد. اما اين هنوز گام اول است. پايان کار نيست. مذهب ميتواند هنوز در خود آگاهى فرد اسير در مناسبات طبقاتى خود را بازتوليد کند. رهاشدن از اين ديگر کار سياست نيست، کار دولت نيست، کار مقررات اجتماعى نيست، کار آگاهگرى نيست، کار جدايى دين از دولت نيست. اين حتى با کوتاه کردن دست دين از نهادهاى مدنى جامعه هم هنوز به طور کامل ميسر نخواهد شد. دين در اين سنگر، اگرچه با کمترين ظرفيت آلوده کردن حيات اجتماعى، به حيات خود ادامه خواهد داد تازمانيکه که مناسباتى که اين تبيين دينى را توليد ميکند خود زيرورو شود.

رايج است که "دين محصول جهل بشر است و در نتيجه پيشرفت دانش بشرى خود بخود کنار خواهد رفت". اين تبيين از دين امروز بهيچ وجه راهگشا نيست. اين يک مشاهده بديهى است که دين در دنياى معاصر به حيات فعال خود در جوار عظيم ترين پيشرفتهاى علمى ادامه ميدهد. محافل مذهبى، اتفاقا امروز در ميان روشنفکران و دانشجويان دپارتمانهاى علمى فعال است. خود مذهبيون از دانش بشرى تا ميتوانند براى پيشبرد مقاصد سياسيشان استفاده ميکنند. "بتله هم" را از طريق اينترنت طواف ميکنند؛ قران را بار خورجين و سوار بر الاغ در کوره راهها نميچرخانند، در شاهراه اينترنت ميگذارند. ناشناخته هاى طبيعت و جهان، امروز به هيچ وجه حضور دين در زندگى مردم را توضيح نميدهند. ما در آغاز تاريخ قرار نداريم که در آن، نيروهاى ناشناخته طبيعى بودند که بازتاب خيالى خود را در سر انسان منعکس ميکردند. امروز که پيشرفتهاى خيره کننده دانش بشرى، دنياى ناشناخته هاى طبيعت را درنورديده، بيش از پيش اين حکم مارکس صحت دارد که اين نيروهاى اجتماعى هستند که به صورت نيروى فعال بيگانه در مقابل انسان قرار ميگيرند. نيروهاى راز آلود طبيعى، امروز جاى خود را به نيروهاى راز آلود اجتماعى داده اند. نيروهاى بيگانه در مقابل انسان، بيش از پيش خصوصيات اجتماعى به خود گرفته اند.

قابل تامل است که اگرچه دانش اقتصاد سياسى پيشرفتهاى گسترده اى داشته اما همچنان بازتاب مذهبى واقعيت برسرجايش است. اين، به قول مارکس از آنجاست که به صرف پيشرفت دانش، خود واقعيت از بين نميرود. به موازات پيشرفت در عالم انديشه، در عالم واقعى مناسبات سرمايه دارى هنوز بورژوا را به ورشکستگى ميکشاند، کارگر را بيکار و بيخانمان و بى پناه ميکند و هيچ درجه اى از پيشرفت دانش نميتواند جلوى اين ها را بگيرد. با هيچ سطحى از عمق يابى و پيشرفت دانش اقتصاد سياسى نميتوان از چنگال دين رها شد چون با هيچ سطحى از اين پيشرفت نميتوان انسان را از زير سلطه نيروهاى اجتماعى بيگانه از انسان و نيازهاى انسانى در آورد. براى رهايى بشر از دين بايد انسان از کنترل همين نيروهايى که در مقابل او قرار دارند رها شود. و اينکار فقط از طريق يک عمل طبقاتى-اجتماعى، يک انقلاب اجتماعى، يک انقلاب در همه جوانب اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى جامعه، و مشخصا يک انقلاب کارگرى و کمونيستى امکانپذير است. عمل طبقاتى-اجتماعى اى که تمام وسايل توليد را به مالکيت جامعه درآورد، امکان فراهم کند که اين وسايل توليد با طرح آگاهانه براى رفع نيازهاى انسانى بکار برده شوند. در اينصورت انسان ديگر نه در مناسبات اقتصادى و نه در جهان ذهنى اسير نيروهايى نخواهد بود که توسط خودش توليد شده اما در مقابلش قرار گرفته اند. تنها در اينصورت است که انعکاس مذهبى محو خواهد شد چون نيروى بيگانه اى که در مذهب منعکس ميشود محو شده است.

منتشر شده در هفته نامه ايران پست شماره ٥٠

٢٤ مارچ ٢٠٠٠، ٤ فروردين ١٣٧٩



آيا اين يک "انقلاب دوم" است؟

در ميان مفسرين اپوزيسيون بورژوايى کم نبودند کسانى که انتخاب خاتمى به رياست جمهورى را ضمنى و صريح "انقلاب دوم" ناميدند. اطلاق انقلاب دوم به اين انتخاب حاکى از يک حقيقت سياسى مهم است: نه تنها نشانگر نهايت توقع خود اين جماعت از تحول سياسى آتى است، بلکه با اين کار ميخواهند آخرين حد انتظارات مردم از تحولات سياسى در ايران را قالب بزنند. اين انتخاب را "انقلاب دوم" مينامند تا مردم قبول کنند که انقلاب دومى در کار نيست. با انتخاب خاتمى هيچ انقلابى رخ نداده است. اما يک چيز اتفاق افتاده است که ميتواند گام گذاشتن مردم به انقلاب دوم واقعى را تسريع کند: شکاف در ميان ارتجاع اسلامى حاکم که ١٨ سال پيش در مقابل انقلاب مردم، يک ضد انقلاب اسلامى را سازمان داد عميقتر شده است. ارتجاع اسلامى ترکهاى بيشترى برداشته است و تحرک سياسى مردم در مقياس ميليونى آغاز شده است. مردم در مقياس گسترده کانديد اصلى رژيم اسلامى را رد کرده اند و با اين حرکت نه تنها گوشه اى از نفرت خود عليه رژيم اسلامى و نيروى وسيع اعتراضى خود را نشان داده اند بلکه با اين دخالت وسيع خود، تجربه سياسى سطح بالائى را نشان داده اند که طى دو دهه مبارزه عليه جمهورى اسلامى کسب کرده اند. مردم با دخالت فعال خود و انتخاب خاتمى شکافهاى درونى رژيم را حادتر کرده اند. اين وضعيت نه فقط يک کاسه شدن رژيم را سختتر کرده بلکه آنرا بسوى فلج و نهايتا نابودى هل ميدهد. انقلاب دوم واقعى در راه است.

موج رهبرسازى

ماشين تبليغاتى اپوزيسيون بورژوايى مهارت ويژه اى در هنر رهبرتراشى و رهبرسازى دارند. اينان رهبر را براى متوقف کردن انقلاب، انحراف مسير آن و دور کردن آن از اهداف انسانى اش ميسازند. مدتهاست که اپوزيسيون بورژوايى در ايران در مقابل اين سئوال واقعى قرار دارند که سير تحولات سياسى در ايران چگونه پيش خواهد رفت و چکار بايد کرد که اين مسير رنگى از انقلاب به خود نگيرد. جستجوى رهبر براى جلوگيرى از انقلاب بعدى يک مشغله دائمى اينان بوده است. کسى براى اين موقعيت مناسب است که هم از رژيم باشد و هم بتوان منتقد رژيم قلمدادش کرد. خاتمى هم وفادار به جمهورى اسلامى است و هم براى مدتى خارج از دايره حکومت بوده است. اپوزيسون تصور ميکند که خاتمى به خاطر همين موقعيت شترمرغى اش کانديد مناسبترى براى احراز اين پست است.

موج رهبرسازى اخير حاوى تناقض جالبى است. خصوصياتى را به رهبر جديد نسبت ميدهند که هم با خصوصيات گردانندگان رژيم اسلامى تفاوت داشته باشد و هم توقعات نابجا نيافريند. ميدانند که مردم زير فشار سنتها و اخلاقيات ارتجاع حاکم اسلامى در حال انفجارند و ميگويند ايشان اروپا ديده است و انگليسى و آلمانى حرف ميزند. محروميت ميليونها جوان از ورزش و تفريح را ميبينند و ميگويند حجه الاسلام به کوهنوردى و تنيس روى ميز علاقمند است. (خمينى دست کمى نداشت. ميگفتند معظم له قند را با قاشق بر ميدارد و پاهاى مبارکش را هم در رختخواب تکان ميداد.) سانسور تمام عيار قرون وسطايى را ناظر هستند و ميگويند ايشان اصلا خودش شارح هگل و هايدگر است و آثار ايمانوئل کانت را مطالعه ميکند. ميبينند که ارتجاع اسلامى ديوار در مقابل دستاوردهاى جوامع غرب ميکشد و اعلام ميکنند که ايشان خودش اشپيگل ميخواند و آخوندى است که از اينترنت استفاده ميکند. متوجهند که مردم تشنه آزادى هستند و ميگويند با چشم خود ديده اند که حجه السلام مشغول ترجمه کتاب الکس توکويل در مورد دمکراسى آمريکا بوده است.

در خصوصيات اهدايى اين زرادخانه رهبرسازى اما يک چيز را نميتوان مشاهده کرد که آنهم بيدليل نيست: کسى نميگويد آيا رئيس جمهور جديد به سفره مردم زحمتکش هم اصلا فکر ميکند؟ با اعتصابيون پالايشگاهها چه خواهد کرد؟ آيا اصلا اين "نماد آزادانديشى" و "روشنفکر در خور احترام" (صفت اهدايى کيهان لندن) حق اعتصاب را برسميت خواهد شناخت؟ اگر به اين سئوالات بپردازند ناگزير خواهند بود اعتراف کنند که رئيس جمهور جديد اصلا قرار نيست دستمزد بالا ببرد و اعتصاب آزاد کند. بيدليل نيست خاتمى را "آيت الله گورباچف" ايران مينامند که قرار است "پرسترويکاى پارسى" راه بياندازد. در سايه نسخه آخوندى گورباچف ممکن است انتشار "گردون" آزاد شود و آقاى معروفى به جاى اينکه "آوارگى را چون سرب ببلعد"، به زعم خودش سولژنيتسن وار به ايران برگردد؛ اما به کارگر و مردم زحمتکش همان خواهد رسيد که در دوران گورباچف اصلى و يلتسين به کارگر روسيه رسيده است.

اپوزيسيون بورژوايى: متوهم يا مينيماليست؟

انتخاب خاتمى، در ميان احزاب و شخصيتهاى اپوزيسيون بورژوايى و همچنين نويسندگان و هنرمندان على العموم با شوق و شادى استقبال شد. اين شور و شوق ناشى از فاکتورهاى زير است: ١- هم به خاتمى متوهمند و هم به ظرفيت رژيم اسلامى. تصور ميکنند با تغيير يکى دو چهره در راس حکومت اسلامى امکان تغييرات قابل توجهى در سياستهاى رژيم اسلامى وجود دارد. ٢- يک مشغله فکرى دائمى اينان در طول هجده سال گذشته ترساندن مردم از انقلاب ديگر بوده است. فکر ميکنند با انتخاب خاتمى بطور عملى شبح انقلاب از چشم انداز تحول سياسى در ايران کنار رفته است. ٣- اين اپوزيسيون بشدت مينيماليست است؛ با آمال‌ و آرزوهاى نازلى زندگى ميکند و در پلاتفرم خاتمى براى خيلى از توقعاتش پاسخ ميگيرد.

به اظهارات اوليه رسانه ها و شخصيتهاى اين اپوزيسيون نگاه کنيد خواهيد ديد که روى خاتمى و رژيم اسلامى بعد از ايشان چه حساب گنده اى باز شده است. از نظر کيهان لندن با انتخاب خاتمى "حادثه اى يگانه در تاريخ معاصر ايران" رخ داده است. براى امثال آقاى گنجى با انتخاب خاتمى "تاريخ ورق خورده است". سازمان مشروطه خواهان خط مقدم با اين اتفاق به آرزوى ديرينه سياسى و اهداف مشروطه اش رسيده است. راى به خاتمى را ادامه همان حرکتى ميداند که "نزديک به يک قرن پيش با پيروزى انقلاب مشروطيت ايران و تلاش جامعه براى دست يابى به يک سيستم مردمسالار در کشورمان پديد آمد." به زعم اين سازمان "اين همان رفراندمى بود که سالهاست نيروهاى آزاديخواه ملى بر انجام آن پا ميفشارند." آن نويسندگان و هنرمندانى که دوران وزارت خاتمى را "عصر طلايى" تلقى ميکردند با انتخابات اخير، "عصر طلايى" دومشان آغاز شده است. ميدانيد چرا امثال آقاى عباس معروفى "با نهايت احترام" به خاتمى تبريک ميگويد و اعلام ميکند "مردم درمان همه دردهايشان را يکجا از شما ميجويند"؟ چون "همه دردهاى مردم" را با توقعات نازل خود اشتباه گرفته است. کسانى که فکر ميکنند با خواندن پريسا طوريکه صدايش را مرد نشنود هنر شکوفا خواهد شد طبيعى است که دوران خاتمى را عصر طلايى بنامند. کسانى که فائزه رفسنجانى را "مدافع آشکار حقوق زنان" بشناسد البته که خاتمى را مبشر آزادى زن خواهد دانست. کسانى که ملاکشان براى آزادى سياسى اينست که اساتيد دانشگاه مجازند در باره آخرين تئوريهاى ساموئل هانتينگتون بحث کنند، طبيعى است که خاتمى را مبشر پلوراليسم سياسى و اجتماعى بدانند. کسانى که رسما در نامه شان (بيانيه ٨٦ تن از شخصيتهاى سياسى درون ايران) آزادى بيان را براى ملزمين به قانون اساسى ميخواهند با رياست خاتمى به پلوراليسم سياسيشان رسيده اند.

جمهوريخواهان درمانده گفتيم که چگونه شخصيتهاى اپوزيسيون بورژوايى با حضور خاتمى در پست رياست جمهورى دورانى از پلوراليسم سياسى و اجتماعى را نويد ميدهند. جا دارد نظرتان را به يک نمونه در ميان اپوزيسيون جلب کنيم که نشان ميدهد اين اپوزيسيون چه تصوير حقيرى از آزادى سياسى دارد و يک دليل از خود بيخود شدنشان همين است. آقاى بيژن حکمت از جمهوريخواهان ملى ايران در همين رژيم اسلامى با همين ريخت سياسى کنونيش فضاى وسيعى از آزاديها را سراغ دارد که به طور قطع کسانى که به خاطر خواندن يک اعلاميه اعدام شده اند قادر به ديدنش نبوده اند. ايشان به اين قانع هستند که در جمهورى اسلامى "اختلاف گروهها، جناهها و گرايشهاى طرفدار نظام حاکم به داورى مردم گذاشته ميشود" و برخى از "مخالفان ملتزم به نظام" ميتوانند در انتخابات شرکت کنند. براى اين جمهوريخواهان ملى همينکه آقاى يزدى (کانديدايى که به قول بيژن حکمت "سابقه و برنامه سياسى" اش به برنامه هاى جمهوريخواهان ملى "بسيار نزديک" است و مورد حمايتشان است) اعلام ميکند که به ولايت فقيه معتقد نيست ولى تا زمانى که قانون اساسى رژيم اسلامى بر قرار است ولايت فقيه را نفى نميکند و تا آنجا که بتواند آن را پاس ميدارد خود نشانگر حضور پلوراليسم سياسى در جامعه است. آيا ميتوان کسانى را که ميخواهند از طريق "سياست ديالوگ" "تحول فکرى طرفداران جمهورى اسلامى" را تسريع کنند تا نهايتا اختيارات ولى فقيه محدود شود به عنوان اپوزيسيون جدى گرفت. آيا اينان جناحهاى غيررسمى و خارج از حکومت خود رژيم اسلامى نيستند؟

سرنگونى رژيم اسلامى، يک پيش شرط ضروريدر خاتمه ذکر چند نکته در باره اين توهم که دوران خاتمى با گشايش سياسى و اجتماعى همراه خواهد بود ضرورى است. بى ترديد، حداقل براى دوره اى، استحاله چيهاى درون اپوزيسيون فعالتر خواهند شد. انتخاب خاتمى را گواهى بر اين خواهند گرفت که ميتوان در چهارچوب همين رژيم و از طريق پروسه انتخابات به رژيم مطلوبشان دست يافت. رژيم مطلوبشان چيست؟ فعلا به جمهورى اسلامى منهاى ولايت فقيه و افراط کاريهاى انصار حزب الله قانع هستند. اپوزيسيونى که شب را در کابوس انقلاب ديگرى به روز ميرساند با انتخاب خاتمى منبع تغذيه تازه اى براى تبليغ تئورى استحاله رژيم از درون پيدا کرده است. اينکه ميتوان از درون همين رژيم و توسط عواملى از همين رژيم، سير تبديل جمهورى اسلامى ولايت فقيهى را به يک رژيم منهاى ولايت فقيه تسريع کرد. بيدليل نيست که کسانى که انتخابات را تحريم کرده بودند موجى از اظهار ندامت براه انداخته اند. نگران از اينند که اگر تحريمشان ميگرفت اين شانس بزرگ يعنى انتخاب خاتمى را از دست ميدادند. کيهان لندن و نيمروز پر از مقالاتى است که از امکان "گذار مسالمت آميز از استبداد به آزادى" صحبت ميکنند. اينکه اين "آخرين بخت جمهورى اسلامى براى گذار مسالمت آميز به يک وضع کمابيش عادى است." به قول سر مقاله کيهان لندن "هر اندازه ميدان عمل محمد خاتمى گشاده گردد، به همان اندازه احتمال گذار مسالمت آميز از نظامى سخت نابهنجار به سوى نظامى رويهمرفته تحمل پذير به دسترس نزديکتر ميشود." اينها به قول خودشان با آمدن خاتمى به "خاکريز آخر مبارزه" شان که "برچيدن کامل ولايت فقيه است" رسيده اند. البته قول هم داده اند که اگر آقاى خاتمى نتوانست "جامعه مدنى را تثبيت کند" آنگاه ديگر "خط بطلان بر بقاياى آخرين کورسوى خوش بينى در زمينه امکان تحول جمهورى اسلامى از درون" خواهند کشيد. تاثير انتخاب خاتمى در روند مبارزات مردم دو وجهى است. اگر چه اپوزيسيون بورژوايى سعى ميکند به فضاى انتظار براى اصلاحات دامن زند اما مردم ميدانند و در رژيم اسلامى تحت رياست خاتمى بيشتر معلوم خواهد شد که لازمه هر ذره اصلاحات، تعرض بعدى خود مردم است. از طرف ديگر بيش از پيش معلوم خواهد شد که رها شدن از شر کل رژيم اسلامى، گام اصلى براى تامين يک زندگى انسانى است. تناقض رژيم و تمام آنانى که به استحاله مسالمت آميز آن دل بسته اند در اين است که تحميل هر ذره اصلاحات در جوانب سياسى، اجتماعى و اقتصادى زندگى مردم، هم تحرک سياسى مردم را بيشتر خواهد کرد و هم يک گام بيشتر اين رژيم را به سمت سرنگونى سوق خواهد داد. خاتمى مبشر آزادى در ايران نخواهد بود. ايشان شخصى از جنس خود رژيم است و همچنانکه در سخنرانيهاى انتخاباتيش اعلام کرده است: ولايت فقيه را مهمترين رکن نظام به حساب مياورد و تحت فرمان رهبر فرزانه انقلاب و مجرى دستورات او خواهد بود. بزعم ايشان "هرکس در نظام ماست بايد ولايت فقيه را بپذيرد." خاتمى برنامه خود را - که از نظر جمهوريخواهان ملى ايران "برنامه سياسى نسبتا پيشرفته اى" است - نشانه روشن وفادارى به انقلاب اسلامى و آرمانهاى حضرت امام ميداند و در همان برنامه اعلام کرده است که به عنوان رئيس قوه مجريه منتخب ملت، وظايف خود را "تحت نظارت ولايت امر و در چارچوب سياستهاى کلى نظام که از سوى مظم له تعيين ميشود" پيش خواهد برد. از نظر اين "روحانى روشنفکر و آزاديخواه"، "انقلاب اسلامى دعوتى است براى احياى دين و حاکميت بينش و منش اسلامى، و دولت جمهورى اسلامى موظف است سياستها و برنامه هاى خود را بر اساس هدفها و روح اسلام و عدم مغايرت آنها با موازين شرع مقدس بنا نهد و در اين راه بيش از هر چيز نيازمند هدايت و روشنگرى حوزه هاى علميه معظم و عالمان ژرف انديش است." خاتمى وفادارى عقيدتى و عمليش به رژيم اسلامى را با حضور در مزار خمينى در همان فرداى انتخابات ياد آور شد. بعلاوه، خاتمى رئيس جمهور رژيم اسلامى است که هيچ مشروعيتى درميان مردم ندارد. رژيمى که يک روز دوام خود را مديون سرکوب فعال هر ذره آزاديخواهى و اعتراض است؛ مديون فعال نگاه داشتن يک دستگاه عظيم سرکوب است. رژيمى که براى حفظ خود ناگزير است دائما دست به ماشه باشد. سران رژيم ميدانند که هر ذره آزادى سياسى، لحظه انفجار نيروى عظيم اعتراضى مردم را نزديکتر خواهد کرد. خاتمى، هچون همه روساى تاکنونى جمهورى اسلامى، در مقابل موج اعتراضى مردم، متحد با ديگر جناهها به تعرض متقابل دست خواهد زد. در چنين فضايى، براى تبليغات توخالى جمهوريخواهان و مليون در مورد جمهورى اسلامى با چهره انسانى! گوش شنوايى نخواهد بود. بيش از پيش آشکار خواهد شد که براى رسيدن به آزاديهاى مورد نظر مردم، بايد "جناح آزاده" رژيم اسلامى به همراه ساير جناهها يکجا سرنگون شود. سرنگونى کل رژيم اسلامى يک شرط اوليه براى استقرار يک زندگى انسانى است. نه ولايت فقيه، نه ولى فقيه، نه رئيس جمهور، نه مجلس و دستگاه قضايى، نه سپاه و ارتش و نه هيچکدام از يک دوجين نهاد اسلامى و نه هيچ جناحى از دستگاه حکومتى به تنهايى رژيم اسلامى نيست. رژيم اسلامى ترکيبى است از همه اينها: دستگاههاى "قانونى"، از رياست جمهورى گرفته تا مجلس، نهادهاى رسمى و غير رسمى مافيايى، بنيادهاى اقتصادى و فرهنگى وابسته به رژيم، باندهاى غيررسمى سرکوب، دستگاه اطلاعاتى و امنيتى آدمکش، ارگانهاى تبليغاتى، خيل امام جمعه ها و ارتش و سپاه و زندانها اجزاء رژيم اسلامى هستند. سرنگونى جمهورى اسلامى يعنى جارو کردن اين مجموعه از زندگى سياسى و اجتماعى مردم ايران. اين فقط از عهده نيروى متشکل کارگران و مردم آزاديخواه بر ميايد.

چاپ شده در نشريه همبستگى شماره ٧٣

اگوست و سپتامبر ١٩٩٧



عفو اسلامى و هيجان اکثريت!

اخيرا تعدادى از نمايندگان مجلس اسلامى، طرح "عفو عمومى ايرانيان خارج از کشور" را به مجلس برده‌اند. اين طرح سازمان فدائيان اکثريت را پاک از خود بيخود کرده است. رهبران اين سازمان، به هيجان افتاده اند و در صفوف سازمانشان تبليغ راه انداخته اند که ما بايد از اين طرح دفاع کنيم و براى اصلاح و تکميل آن اقدام نماييم. نه تنها اين بلکه در برنامه ارائه شده از طرف امير ممبينى، عضو هيئت سياسى فدائيان اکثريت، رسما "عفو عمومى، براى تامين و تضمين حق مهاجرين براى بازگشت به کشور و فعاليت سياسى قانونى درخواست شده است."قبل از هر چيز بايد با صداى بلند به نمايندگان رژيم اسلامى و دم جنبانانش اعلام کرد که سران رژيم اسلامى بيش از بيست سال است که به عنوان جزو مهمى از ماشين جنايت و ترور اسلامى، خفقان سياه بر مردم ايران حاکم کرده اند. اينها در صندليهاى رديف اول متهمين جنايت عليه بشريت قرار دارند. اين مردم ايران، از جمله چند ميليون پناهندگان در خارج از کشور است که بايد اينها را محاکمه و مجازات کنند. اگر قرار است کسى مورد عفو قرار گيرد اين جنايتکاران هستند و اگر قرار است کسى عفو کند مردم ايران هستند.

بخش اعظم اين چند ميليون نفر در خارج کشور در صف اول مبارزه اى بوده اند که يکطرفش حکام شرع و پاسداران و شکنجه گران و مجلس اسلامى و نمايندگانش و طرف ديگرش ميليونها مردم به جان آمده از دستگاه سرکوب و خفقان و ترور اسلامى قرار دارند. بخش اعظم اينها از زير جوخه هاى تيرباران شما به کشورهاى جهان پناه آورده اند و جزو صفى هستند که ميخواهد بساط حکومت اسلامى را برچيند. اينها ميدانند که فقط در صورت سرنگونى حکومت اسلامى است که هفتاد ميليون نفر در ايران، چند ميليون ايرانى در خارج از کشور و ميليونها نفر ديگر در سطح جهان از سايه سياه جنبشهاى اسلامى نفس راحتى خواهند کشيد. اينها ميدانند که اگر ايرانيان در خارج از کشور بخواهند بدون ترس از زندان و شکنجه و ترور اسلامى به نزد عزيزان خود بازگردند اول بايد مانع اصلى يعنى رژيم اسلامى را از سر راه خود بردارند.

اما اصولا چرا اين طرح به مجلس برده ميشود؟ و چه اهدافى دنبال ميکند؟ اين طرح همزمان دو هدف را دنبال ميکند: اولين هدف، جلب سرمايه داران ايرانى در خارج از کشور و قرار دادن امکانات مالى و اقتصادى آنها در خدمت نظام اسلامى است. وجه دوم و مهتر اين طرح اهداف سياسى اش است. اين طرح بخشى از تبليغات خارج کشورى جمهورى اسلامى است؛ بخشى از پروژه آرايش چهره رژيم در ميان افکار عمومى جهان و مشروعيت دادن به رژيم است. ميخواهد به جهانيان بگويد که ايران امن است و خطر جان پناهندگان را تهديد نميکند؛ ميخواهد دول غرب را در محدود کردن حق پناهندگى جرى تر کند؛ ميخواهد فعاليتهاى افشاگرانه اپوزيسيون در خارج از کشور را که نقش مهمى در نشان دادن چهره واقعى جمهورى اسلامى در افکار عمومى مردم جهان داشته اند خنثى کند.

آيا اين طرح خواهد توانست به اين اهداف تبليغاتى خود برسد؟ بدون شک نه. در کنار سر و صداى اسلاميون در مجلس حقايق زنده اى در کارخانه ها و دانشگاهها و خيابانها در جريان است که جمهورى اسلامى به هيچ وسيله اى نميتواند از چشم مردم جهان پنهان کند. مردم روز روشن ميبينند که اينهايى که با يک دست طرح عفو عمومى به مجلس برده اند با دست ديگر دانشجويان و مردم معترض را در خيابانها به خون ميکشانند.

اين وسط براى سازمان اکثريت بى آزار هم چيزى نخواهد رسيد؟ شايد اين طرح بتواند رهبران سازمان اکثريت را که مدتهاست براى خدمتگزارى مستقيم در داخل خاک ايران بيقرارى ميکنند براى مدتى به شور و شعف و سرگيجه بياندازد اما ترديد دارم که با تصويب اين طرح فرخ نگهدار بتواند بزودى در تهران در خدمت خامنه اى و خاتمى رکاب بزند؟ جمهورى اسلامى اگر روند رو به ثبات داشت و ميتوانست هم در مقابل مردم عقب بنشيند و هم در عين حال ثبات سياسى اش را حفظ کند شايد فرجى براى اکثريت حاصل ميشد اما مشکل اينست که جمهورى اسلامى از چنين ثباتى برخوردار نيست.

منتشر شده در شماره ٤٢ هفته نامه ايران پست

٨ بهمن ١٣٧٨، ٢٨ ژانويه ٢٠٠٠



صحنه‌اى مضحک به نام انتخابات اسلامى!

نيرويى مضحک به نام اپوزيسيون ملى-اسلامى!

انتخابات در جمهورى اسلامى صحنه جدال قدرت درون حکومتى يک مشت اوباش اسلامى است. در اين صحنه، حاکمين و خادمين حکومت اسلامى به جان هم افتاده اند تا مجلس اسلامى ششم را با پاسداران واقعى اسلام و نظام يعنى مرتجعين جناح خود پر کنند. اين جا هم مثل همه عرصه هاى حيات رژيم اسلامى، صحنه سياسى مشحون از کثافت سياسى است. عليه هم چماق ميکشند؛ براى هم چاپلوسى ميکنند؛ به هم نان قرض ميدهند؛ براى هم آبرو ميخرند؛ آبروى نداشته همديگر را ميببرند؛ باهم رقابت سياسى ميکنند؛ جناياتشان را به گردن هم مياندازند؛ کانديد مشترک ميدهند؛ و البته تمام اين قيل و قالشان به خاطر "احساس تکليف" در قبال نظام اسلامى است: ميگويند و درست هم ميگويند که هر کارى ميکنند به خاطر نظام است. به خاطر نظام همديگر را محکوم ميکنند؛ به خاطر نظام شکاف پيدا ميکنند؛ به خاطر نظام متحد ميشوند؛ به خاطر نظام همديگر را حذف ميکنند؛ به خاطر نظام دگرانديش ميشوند و روزنامه در مياورند؛ رفسنجانى به خاطر نظام احساس تکليف ميکند و به عنوان منجى "اعتدال و وفاق ملى" به صحنه ميايد؛ خاتمى به خاطر نظام ورود اين "سرمايه ملى" به صحنه انتخابات را تحسين ميکند؛ رفسنجانى "متانت" خاتمى را در راه نظام تمجيد ميکند؛ کرباسچى به خاطر نظام به زندان ميرود و براى مصلحت نظام در ضيافت شام رئيس سابقش رفسنجانى شرکت ميکند؛ عبدالله نورى در دفاع از نظام اسلامى به زندان ميرود و به خاطر نظام اسلامى از داخل زندان کانديداى انتخابات ميشود؛ (ميبينيد برخلاف تبليغات "نوکران بيگانه" زندان اوين نه تنها جاى شکنجه و اعدام و کشتار نيست بلکه زندانى ميتواند براى ضيافت شام مرخص شود و در انتخابات شرکت کند!) اين وسط، بادمجان دور قاب چينهاى نظام اسلامى مثل مسعود بهنود هم بيکار ننشسته اند و به خاطر نظام پيشنهاد ميکنند که ايرانيان مقيم خارج از کشور هم به مجلس اسلامى نماينده بفرستند. ديگر چه ميخواهيد؟ آزادى بالاتر از اين کجاى دنيا ميتوان سراغ گرفت؟ آيا باز هم فکر ميکنيد اين از اوج بيشرمى و وقاحت است که سران حکومت اسلامى بارها گفته اند که در جهان حکومتى آزادتر از جمهورى اسلامى وجود ندارد؟

در اين ميان، در لابلاى نبرد قدرت دو جناح حکومتى، تقلاهاى جريانات و شخصيتهاى ملى-مذهبى خارج از حکومت تماشايى است. مدتهاست زندگى سياسى اينها به همين سياق ميگذرد. در فاصله دو انتخابات نق ميزنند و در آستانه انتخابات، براى ورود به دستگاه حکومت اسلامى به هر درى ميزنند و به هر خسى مى‌آويزند و وقتى شعبده انتخابات تمام ميشود دست از پا درازتر به دفتر روزنامه هايشان برميگردند و براى هدايت نظام اسلامى به راه راست و تضمين تداوم عمرش مقاله مينويسند. دکتر پيمان زبانش مو در آورده تا "خشک انديشان" نظام اسلامى را قانع کند که "غلبه انحصار طلبان باعث افزايش تضادها خواهد بود، بحرانها از کنترل خارج شده و سرنوشت ناگوارى براى نظام در پى خواهد داشت." ابراهيم يزدى و عزت الله سحابى بيچاره به چه زبانى و با چه صدايى و چند بار اعلام کنند که "آقايان ما به اسلام و ولايت فقيه التزام داريم" تا آيت‌الله‌هاى شوراى نگهبان به حال اين کهنه کاران ملى-اسلامى رحم کنند و آخر عمرى چند صندلى ناقابل در مجلس اسلامى به آنها بدهند که در اينصورت به زعم خودشان هم تنور انتخابات داغ ميماند، هم به اعتبار شوراى نگهبان افزوده ميشود و هم خطر از سر نظام رفع ميشود. اين البته خود معمايى است که چگونه بى‌آبرويان سياسى ميتوانند به بى‌آبروتر از خودشان اعتبار بدهند.

انصافا در کمتر جاى دنيا ميتوان لنگه ملى-مذهبيون ايران را پيدا کرد که قادرند در آن واحد با يک دهان و يک زبان هم اداى اپوزيسيون در بياورند و هم به همان اندازه حاکمان اسلامى به حال حکومت اسلامى دلسوز باشند. به سخنان صادق زيباکلام يکى از دگرانديشان ملى-مذهبى توجه کنيد: "اگر از گيوتين نظارت استصوابى استفاده نشود محافظه کاران باخته اند اما اسلام و نظام برده است. مومنان نبايد خود را برگزينند بلکه بايد اسلام و نظام را برگزينند." دلسوزى به سرنوشت اسلام و نظام يعنى در حقيقت حکومت اسلامى محل تلاقى حاکمان اسلامى و شخصيتهاى ملى-مذهبى است. در کنار اينها، موجودات ديگرى هم وجود دارند که از هر سوراخى وارد ميشوند تا شايد راهى به لجنزار حکومت اسلامى پيدا کنند. ابله ترين اين موجودات، سازمان فدائيان اکثريت است که بعد از مدتها نامه سرگشاده نوشتن به خامنه اى و خاتمى امروز کاسه سياسى اش را از سوراخ انتخابات به سوى رژيم دراز کرده تا شايد چند دوهزارى گيرش بيايد. بحث داغ کنگره شان درخواست "عفو عمومى" از رژيم اسلامى است تا رهبران منتظر خدمت اکثريت به کشور باز گردند و "فعاليت سياسى قانونى داشته باشند".

واقعا ديدنى است: آيت الله خامنه‌اى و حجت‌الاسلام خاتمى و دکتر ابراهيم يزدى و مسعود بهنود و فرخ نگهدار در يک سنگر ميخواهند نظام اسلامى را از غول قدرتمند کارگران و مردم محروم در امان نگاه دارند. گفتم غول قدرتمند کارگران و مردم محروم. اين نيرويى است که دگرانديشان و اپوزيسيون ملى-اسلامى به همان اندازه رژيم اسلامى ميخواهند بينفس شود. يک لحظه صحنه رقابت انتخاباتى را کنار بگذاريد که رسانه‌هاى به اصطلاح اپوزيسيون ميخواهند وانمود کنند که گويا همه دنياى سياست در ايران را تشکيل ميدهد و به کارگران و مردم نگاه کنيد: اينجا دنياى ديگرى است و در آن نيروى ديگرى مشغول کار ديگرى است. اين نيرو اگر چه به مدت بيست سال سرکوب شده است، شکنجه شده است، قربانى داده است، به خفقان کشيده شده است، تيرباران شده است اما همچنان زنده است، نفس تازه ميکند، تکان ميخورد، عقب ميکشد، نيرو ميگيرد و سرانجام با يک تکان نهايى تمام رژيم را در هم خواهد کوبيد. دورتر نرويم. به اتفاقات چند ماه گذشته نگاه کنيد: صحنه اعدام مرتضى امينى مقدم (نوجوانى که جواب مامور امر به معروف و نهى از منکر اسلامى را در محل ميدهد) در تهران به نمايشى ميان انساندوستى مردم و انسان کشى رژيم تبديل ميشود و دست آخر رژيم اسلامى مجبور ميشود به مردم تسليم شود و نوجوان در اوج اعتراض مردم نجات پيدا ميکند. در اسلام‌شهر براى بار دوم و در مدتى کوتاه کارگران رو در رورى رژيم اسلامى قرار ميگيرند؛ مردم محروم چهاردانگه جاده تهران ساوه را به صحنه رويارويى با پاسداران اسلام و حکومت اسلامى تبديل ميکنند؛ و در کنار اينها اعتراضات کارگرى: اعتراض کارگران لوله سازى سوليران در لرستان، اعتراض کارگران شرکتهاى بانک صنعت و معدن، اعتراض کارگران کارخانه ريسندگى و بافندگى عطائيه ساوه، اعتراض کارگران مبليران در مقابل وزارت کار و امور اجتماعى، اعتصاب کارگران کارخانه گرانسنگ نوشهر، اعتراض کارگران شرکت فرش اکباتان، اعتصاب کارگران کارخانه‌هاى نساجى مازندران، اعتصاب شرکت بهمن پلاستيک تهران، اعتصاب کارگران پارس اصفهان و مهمتر از همه اينها اعتراض همين هفته کارگران نفت آبادان براى افزايش دستمزد و بهبود وضع حقوقى، رفاهى و خدماتى تنها گوشه کوچکى از اعتراضات اخير است.

اين اعتراضات گسترش پيدا خواهند کرد، به هم خواهند پيوست، متشکل خواهند شد، قدرتمند خواهند شد و بساط جمهورى اسلامى و خدمتگزاران ريز و درشتش را در هم خواهند کوبيد. در اين شکى نيست. اما اين آخر کار نيست. نبايد گذاشت روى خرابه هاى رژيم اسلامى نيروهايى سر برآورند که در رنگ و قالبى جديد نظام نابرابر گذشته را برپا کنند. بايد بر ويرانه هاى رژيم اسلامى جامعه اى را سازمان داد که در آن آرامش، برابرى، رفاه و آزادى حق انکار ناپذير همه شهروندان باشد. و اين فقط و فقط يک جامعه سوسياليستى است.

چاپ شده در هفته نامه ايران پست شماره ٤١

اول بهمن ١٣٧٨، ٢١ ژانويه ٢٠٠٠



"جمهورى آخوندى" يا جمهورى اسلامى؟

"فرد هاليدى" يکى از سخنرانان کنفرانس بررسى مسائل ايران بود که در شهر کاونترى برگزار شد. وى سخنرانى خود را تحت عنوان "ايران پس از آخوندها" ارائه داد. متن اين سخنرانى در هفته نامه نيمروز (شماره ٣٦١ و ٣٦٢) تحت عنوان "دوران بعد از آخونديسم" چاپ شده‌است. فرد هاليدى استاد دانشکده اقتصاد و علوم سياسى دانشگاه لندن است، به قول خودش بيش از سى سال است در زمينه مسائل ايران مطالعه ميکند و در باره ايران و اسلام کتابها و مقالات متعددى نوشته است. در اين سخنرانى چند تز بطور برجسته به چشم ميخورد که ارزش بررسى دارند: حکومت ايران "جمهورى آخوندى" است و نه جمهورى اسلامى، اسلام خوب و بد دارد و نبايد انواع اسلام را با يک چوب راند، و بالاخره انقلاب چيزى است که بايد از آن اجتناب کرد.

"جمهورى آخوندى" به جاى جمهورى اسلامى در ميان طيف اپوزيسيون، آنانى که معتقدند در ايران آخوندها حاکمند و تمام آمال خود را به ايران منهاى آخوندها خلاصه کرده اند بسيارند. مسخره ترين شکل اين طرز تلقى را در لفاظيهاى مجاهد ميتوان سراغ گرفت که "خمينى دجال" و تخم و ترکه عباپوشش را فتنه اصلى ميداند و کار ارتش رهاييبخش هم دفع اين فتنه است. ادبيات سياسى سلطنت طلبان پر از آلرژى ضد آخوندى است. بنى صدر فقط با "ملاتاريا" دعواى ارث دارد و در غياب اين لفظ من درآوردى زبانش قفل ميشود. تز "جمهورى آخوندى" فرد هاليدى نسخه دانشگاهى همين تبيين از حاکميت سياسى در ايران است.

هاليدى مدعى است که رژيم فعلى ايران "به جاى اينکه يک جمهورى اسلامى باشد، يک جمهورى آخوندى است." و مشغله فکرى وى هم در اين سخنرانى "بحران در اين جمهورى و احتمالأ انهدام آن است." هاليدى تقلاى زيادى مى کند تا ريشه فلاکت و بيحقوقى کنونى مردم ايران را زير سر آخوندها جستجو کند و نه جمهورى اسلامى. تمام اين تلاش به خاطر اينست که از "دوران بعد از آخونديسم" جامعه‌اى را تصوير کند که در آن شر آخوند (به قول خودش بخش نادان روحانيت) از سر مردم کم شده اما بر سيماى مناسبات طبقاتى، طبقات اجتماعى، دولت طبقاتى، اسلام و روحانيت و ارتش و نهادهاى سرکوب حتى لک هم نيافتاده است. هاليدى براى توضيح تز خود قبلا آخوند و آخونديسم را معنى ميکند که اولى "عضو محافظه کار، چه از نظر سياسى و چه از نظر اجتماعى طبقه روحانى است که در امور مداخله ميکند" و دومى حاکى از "دخالت بيجا، بدون دعوت و مستبدانه طبقه روحانى در امور سياسى" است. موضوع انتقاد ايشان اسلام نيست، حاکميت سياسى اسلامى نيست، دستگاه روحانيت به عنوان جزئى از اين حاکميت نيست، رژيم اسلامى با ارتش و پليس و پاسدار و دادگاه و مجلس و ايدئولوژى و مهمتر از همه مناسبات طبقاتى حاکم نيست. بلکه فقط و فقط "دخالت بيجا وبدون دعوت اعضاء محافظه کار طبقه روحانى" است.

هاليدى ميگويد: "آخونديسم يا جمهورى آخوندى" بر چهار پايه متکى است ١- قدرت سياسى در دست روحانيت است. ٢ - نهادهاى مذهبى در زندگى سياسى و اجتماعى نقش مرکزى و مستمر دارند. ٣- "تفسيرى طق" از اسلام واقعى، اعمال صحيح اسلامى و ارزشهاى مناسب فرهنگى رايج است. و بالاخره ٤- "فرهنگ و سياست زورگويى و ايجاد وحشت" توسط آخوندها اعمال ميشود. اين نوع کاراکترسازى از جمهورى اسلامى چند ايراد اساسى دارد. چهره‌هاى توذوق زن يک حاکميت تمام‌عيار طبقاتى را برجسته ميکند و کل رژيم را که دربرگيرنده نهادهاى قضايى، ايدئولوژيک، سياسى و سرکوب است پشت اين چهره‌ها پنهان ميکند. اين تز اليت حاکم را به مشتى آخوند بدجنس تقليل ميدهد و از اين طريق کاراکتر و مضمون طبقاتى، وظايف تاريخى و سياسى حاکميت را پنهان ميکند. حاکميتى که در صفوف اولش معمم و مکلا دوش بدوش هم جانفشانى ميکنند. از پشت غلظت آخوندى اين تز نميتوان ديد که حکومت اسلامى وظايف خود را از طريق مجموعه‌اى از نهادهاى ايدئولوژيک و سرکوب پيش ميبرد. نميتوان ديد که مسجد و نماز جمعه و دادگاه و زندان و ارتش و پليس ارکان جدايى نشدنى حاکميت اسلامى در ايران است. معلوم نميشود که طبقه‌ متکى به کيسه هاى مليارددلارى از جمله ميلياردرهاى بازار که وقت آخوند شدن هم ندارند کجاى حاکميت طبقاتى قرار ميگيرند. اين تز وظيفه طبقاتى و سياسى‌ سرکوب انقلاب را با "فرهنگ و سياست زورگويى و ايجاد وحشت از جانب آخوندها" توضيح ميدهد.

رژيم اسلامى رژيم سرکوب انقلاب بود و براى اين کار امام جمعه معمم دست در دست نخست وزير مکلا، پاسدار دوش بدوش ارتشى، ساواما متکى بر تجربه کارساز ساواک با مهارت کنار هم بکار برده شدند. اگر دست اندرکاران "جمهورى آخوندى" را کنار هم رديف کنيم اين قيافه ها را که يک درميان ملا و مکلا هستند خواهيم ديد: مطهرى و سروش، باهنر و بازرگان، رفسنجانى و بنى صدر، گيلانى و لاجوردى، و ... اگر اين اليت را از غربالى رد کنى که فقط آخوند از سوراخش رد ميشود آنچه در ته غربال ميماند سروش، بازرگان، بنى‌صدر و لاجوردى هستند که در صف اول و در رأس نهادهاى ضرورى "جمهورى آخوندى" آقاى فرد هاليدى خدمات شايسته انجام داده‌اند. آيا آقاى هاليدى با جمهورى اين حضرات که عبا بردوش ندارند و در ميانشان دکتر و مهندس هم پيدا ميشود هيچ مشکلى دارد؟ اين نوع تحليل سياسى علاوه بر سطحى بودن و بيربطى‌اش به حقايق جامعه ايران منفعت معينى را منعکس ميکند. واقعيت اينست که فردهاليدى هم مثل هر آدم اين دنيا مناسبات و ارزشهايى را نمى پسندد و خواهان مناسبات و ارزشهاى معينى است و براى همين هم تحقيق و سخنرانى ميکند. ايشان هم مانند صاحبنظران اپوزيسيون بورژوايى ايران براى منافع طبقاتى معينى دل ميسوزاند و از زاويه همان منافع به دنيا نگاه ميکند. از نقطه نظر اين منافع نبايد گذاشت ارکان جامعه متزلزل شود. بايد بنيادهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مناسبات موجود را حفظ کرد. در يک کلام تز "جمهورى آخوندى"، تز طرفداران مناسبات موجود طبقاتى بدون "بخش نادان روحانيت" است.

"دوران بعد از آخوندها" مشخصات اقتصادى، سياسى و اجتماعى جامعه آلترناتيو يک وجه مهم است که نشان ميدهد يک جريان سياسى چقدر به زندگى سعادتمند، برابر و آزاد انسانها ربط دارد. آشنايى مردم ايران با انقلاب از طريق کتابهاى تاريخ نيست بلکه خود در يک انقلاب نقش فعال داشته اند و ديده اند که چگونه اگر تصوير روشنى از اهداف خود نداشته‌باشند جهنمى مثل رژيم اسلامى بر سرنوشتشان حاکم ميشود. اين در مورد طبقه کارگر به نحوى اولى صادق است. طبقه کارگر ايران در انقلاب نقش فعال داشت اما نتوانست رهبرى انقلاب را در دست گيرد. طبقه کارگر ايران ديد که در جريان انقلاب "شاه رفت، خمينى آمد" اما کارگر همچنان برده مزد ماند و سفره‌اش همچنان خالى. اين تجربه نشان داد که براى رسيدن به رفاه و آزادى و برابرى نميتوان فقط در انقلاب شرکت فعال کرد بلکه بايد آنرا رهبرى کرد. نميتوان فقط به کنار گذاشتن چهرهاى سياسى دوره قبل اکتفا کرد بلکه بايد کل يک رژيم سياسى و ارکان سياسى و ايدئولوژيک آنرا نابود کرد. نميتوان فقط به نابودى حاکميت سياسى بسنده کرد بلکه بايد بنياد طبقاتى جامعه - مناسبات کار مزدى - را زير و رو کرد.

مسلمأ از آقاى هاليدى که در سراسر سخنرانيش بدگويى از کمونيسم و انقلاب موج ميزند انتظار صحبت از برابرى انسانها در افق بعد از جمهورى اسلامى عبث است. مسئله اينست که ايشان در تصوير خود از "دروان بعد از آخوندها" بمراتب حتى از انتظار عمومى مردم عقبتر است و در قالب يک روشنفکر کم توقع و مسخ شده در جا ميزند. به چهار مشخصه اصلى آينده مورد نظر ايشان نگاه کنيد: ١- آخوندها از مقامات سياسى عاليه "کناره گيرى" ميکنند و اختيارات ولايت فقيه پايان مييابد. ٢- اختيارات مساجد در اظهار نظر در مورد مسائلى مثل آموزش و پرورش، قانون، لباس پوشيدن و غيره "محدود" ميشود. ٣- در نتيجه بحث در مورد "تنوع فرهنگها و مذاهب"، به اين واقعيت که ايران مثل تمام کشورها مجموعه‌اى از اديان و فرهنگهاى مختلف است پى برده ميشود. ٤- فرهنگ "تساهل و کثرت گرايى واقعى" گسترش مييابد که "منجر به دمکراسى به تمام معنى" ميشود.

توقع اينکه سران سياسى رژيم اسلامى صندليهاى حاکميت را طى يک مراسم توديع ترک کنند يک فانتزى سياسى است. "محدود کردن" نقش مساجد در دخالت در جامعه مدنى فقط ميتواند سر کم توقعتيرين و مسخ‌شده‌ترين آدمها را گرم نگاه دارد و حقيقتأ ربطى به حقايق سياسى جامعه ايران و توقعات يک نسل انقلاب ديده ندارد.

آرزوى اينکه دستاورد يک تحول سياسى در ايران "پى بردن به تنوع مذاهب" باشد و نه پاک کردن مذهب با تمام تنوعاتش از حيات اجتماعى انسانها، بشدت حقير است. و بالاخره فرهنگ تساهل و کثرت‌گرايى اسم ديگرى براى "نسبيت گرايى" فرهنگى است که براساس آن قرار است انسانها شنيعترين بيحرمتى به انسان بغل‌دستيشان، مثلأ شکنجه‌اى بنام ختنه دختران نوجوان در بخشى از جوامع اسلامى را ببينند و به خاطر احترام به "فرهنگ و مذهب متفاوت" خم به ابرو نياورند. خود آقاى هاليدى در اين مورد جاى شبهه باقى نميگذارد وقتى استنتاج ميکند که: جدايى مذهب و زندگى اجتماعى "نسبى" است و "عمق آن بستگى به جوامع مختلف دارد". يعنى اينکه مردم ايران حتى بعد از کنار زدن سايه شوم جمهورى اسلامى بايد دست‌درازى مذهب در زندگى مدنيشان را تحمل کنند. اين کم توقعى را سخنران از جامعه‌اى انتظار دارد که رژيم اسلامى مذهب را لخت و عور در مقابلشان قرار داده و نشان داده که حذف کامل دخالت مذهب از زندگى اجتماعى يک وجه مهم از رهايى جامعه است. خود هاليدى ناگزير است اعتراف کند که واکنش ناشى از حاکميت جمهورى اسلامى "نه تنها رژيم، بلکه بيشتر از آن را با خود خواهد برد." اما با اين وجود تبليغ ميکند که گويا خود مردم هستند که مايلند ارزشهاى اسلامى همچنان زندگيشان را تباه کند. ميگويد که آينده نظام سياسى ايران را جوانان شکل خواهند داد که يکى از مشخصاتشان اينست که "نميخواهند به ارزشهاى اسلامى توهين شود". اگر به جاى عباس ملکى (معاون وزير خارجه رژيم اسلامى) نمايندگانى از نسل جوان در اين کنفرانس حضور داشتند که ارزشهاى اسلامى روزگارشان را تاريک کرده است حتما به بيمايگى اين ادعا ميخنديدند و سخنران را حالى ميکردند که چگونه زندگى در سايه شوم يک رژيم اسلامى به آنان ياد داده‌است که يک پاى سعادتشان خشکاندن لنجزار ارزشهاى اسلامى است. ارزشهايى که حرفه‌شان چيزى جز توهين به تمايلات و عواطف انسانى جوانان نبوده است. ارزشهايى که زنان جوان را در کيسه‌اى به نام حجاب زندانى کرده و مردان جوان را با نام خدا و کربلا و قدس در خدمت سياستهاى رژيم اسلامى قربانى کرده است. ارزشهايى که جوان نمونه‌اش چيزى نيست جز تجسم عبوسى و بى‌عاطفگى و غم‌پرورى و عقل‌باختگى و شهادت‌طلبى و فالانژمسلکى. به استاد ميفهماندند که هفده سال زندگى زير حاکميت ارزشهاى اسلامى نشان داده که قالب ارزشهاى اسلامى حتى براى حقيرترين نوع زندگى هم تنگ است و براى انسانى زندگى کردن ميبايست آنها را از حيات اجتماعى جارو کرد.

در "دوران بعد از آخونديسم" مورد علاقه فرد هاليدى قرار است اسلام به زندگى نکبت بارش ادامه دهد. اجازه بدهيد روى همين اندکى مکث کنيم.

"اسلام خوب و بد دارد، اسلام جاودانه است"هاليدى اطمينان ميدهد که روند بعد از رژيم اسلامى "نه تنها ضد اسلامى نيست بلکه اجازه ميدهد که يک اسلام آزادتر و مبتکرتر شکوفا شود. اکثريت عظيم مردم ايران همواره مسلمان بوده اند و مسلمان خواهند ماند. آنها هم مانند ديگر ملتهايى که اسير بنيادگرايى هستند ميدانند که دو نوع مسلمان وجود دارد..." و همچنين ادعا ميکند که "دوران بعد از آخونديسم را نبايد با دوران بعد از اسلام اشتباه کرد چون اصلا اسلام هم مانند هر دين بزرگ ديگرى پايان ندارد و پايانش هم دلخواه کسى نيست."

آقاى هاليدى که در مورد اسلام و ايران کتابهاى متعددى نوشته‌اند بايد مطلع ميشدند که خاورميانه پر از حکام و نظريه پردازان و فعالين رنگارنگ اسلامى است که براى سازگار کردن اسلام با نيازهاى دنياى کنونى عرق ريخته‌اند، که اسلام را به رنگهاى مختلف درآورده‌اند، که معتقدند اسلامشان مدرن است و با اسلام سنتى فرق دارد، که معمولا سوربن و آکسفورد ديده هستند و آخوند هم نيستند، اما دستاوردشان براى بشريت چيزى جز کتابسوزان و تحقير زنان و چادر و قطع دست و سنگسار و غيره نبوده‌است. حقيقت اينست که همه اين جماعت سرشان در يک آخور است و به همين دليل هر کدام از ديگرى آدمکشتر و مرتجعتر هستند.

براى مردمى که به نحوى سايه شوم يکى از شاخه‌هاى اسلام را بالاسر خود ديده‌اند بى‌پايگى تز "اسلام خوب" براحتى قابل درک است. مثلأ به مورد رفتار اسلام با زن نگاه کنيد: از "اسلام آمريکايى" شيوخ عرب گرفته تا "اسلام ضد آمريکايى" رژيم اسلامى هر کدام دست ديگرى را در تجاوز به حقوق زنان از پشت بسته است.

حتى فمينيسم اسلامى که با پز برابرى‌طلبى ظاهر ميشود و احتمالأ از نظر آقاى هاليدى نمونه‌اى از اسلام نوع دوم است چيزى جز نسخه تازه‌اى از تحقير زن نيست. آرزويش اينست که زن بتواند به تنهايى عازم حج شود. مطالبه‌اش از حکام اسلامى اينست که زن هنگام سنگسار مثل مرد تا کمر در خاک چال شود تا حکم الهى بطور برابر در حق زن و مرد اعمال شود. ميخواهد زن هم به مسند قاضى شرع جلوس کند تا شانه به شانه برادران اسلامى‌اش در جارى کردن احکام الهى نقش برابر داشته باشد. در يک کلام از نگاه "مسمان نوع دوم" هم انسان حقير است و زن هم بايد در حقارت همپاى مرد باشد. اين تشابه در ميان شعب اسلامى تصادفى نيست. همه از مذهب تغذيه ميکنند که در مورد برابرى و آزادى انسان بطور اعم و زن بطور اخص تفاوتى باهم ندارند.

و اما در مورد شکوفاشدن اسلام آزاد و مبتکر. اسلام و آزادى از دو سنخ متفاوتند. اگر بندگى و قيادت مطلق انسان در مقابل خدا و نوچه هاى زمينى اش را از اسلام بگيرى ديگر چيزى برايش باقى نميماند. جمهورى اسلامى و ولايت فقيه نمونه‌هاى مجسمى هستند که نشان ميدهند ظرفيت اسلام در بيحرمتى به افکار و آراء انسان در تعييين سرنوشت خود بى انتهاست.

"شکوفا شدن اسلام مبتکر" تا همينجا خسارات جبران ناپذيرى به بشريت وارد کرده است و کوتاه کردن شر اسلام و ابتکاراتش ازسر مردم هر چه زودتر بهتر. واقعيت اينست که هر ابتکار جديد اسلامى چيزى نيست جز حلقه‌اى جديد که بر زنجير مذهب اضافه ميشود. به نمونه‌هايى از ابتکارات جديد اسلامى توجه کنيد:

با اينکه جمهورى اسلامى خود در استقرار آپارتايد جنسى هفت خط است اما ايده زنانه مردانه کردن پياده‌روها توسط "برادران طالبان" در افغانستان نشان داد که هنوز ابتکارات اسلامى در اين مورد جاى شکوفا شدن دارد. برنامه نويسان اسلامى ابتکار به خرج داده‌اند و کلام خدا را بطور کامل در حافظه کامپيوتر وارد کرده‌اند و به يمن اين ابتکار اسلامى در حجره هاى حوزه علميه آخوندها ريش تا ريش پشت کامپيوتر مينشينند و با يک اشاره انگشت يک دوجين آيه مورد نياز بيرون ميشکند و از اين دستاورد بشرى به نحو احسن عيله بشر استفاده ميکنند. و اخيرأ به ابتکار يک مسلمان مبتکر، نرم افزار کامپيوترى "ابوصمامه" به بازار عرضه شده که در اقصى نقاط جهان مومنين را از ساعات شرعى نماز از طريق پخش اذان مطلع خواهد کرد. ميبنيم در دنياى تکنولوژى مدرن، اسلام خيلى هم از قافله عقب نمانده است. فقط يک چيز "کوچک" از چشم محققينى مثل هاليدى دور ميماند: اينکه اسلام از تکنولوژى مدرن عليه افکار و آراء و دستاوردهاى مدرن بشريت استفاده ميکند.

انقلاب چيزى است که بايد از آن اجتناب کرد!

هاليدى در کل سخنرانى خود آلرژى ضدکمونيستى خاصى را حمل ميکند و تا ميتواند قباحت و نکبت رژيم اسلامى را به انقلاب ربط ميدهد. اشارات متعددش به "حکومتهاى کمونيستى"، "کشورهاى انقلاب زده"، "جنبشهاى انقلابى"، "رژيمهاى انقلابى"، "بى‌اعتبار شدن انقلاب ايران"، "تجربه کشورهاى اسلامى و همچنين کمونيستى"، و خنده دارتر و ابلهانه‌تر از همه قرار دادن آخوندها و رهبران کمونيست در يک صف قرار است کمونيسم و انقلاب را از سکه بياندازد.

براى تخطئه انقلاب و کمونيسم ايشان آنقدر پيش ميروند که به رژيم اسلامى در مقايسه با "استانداردهاى حاکم بر رژيمهاى انقلاب قرن بيستم" به خاطر تحمل "کثرت‌گرايى" و "آزادى بيان" مدال ميدهند. اين اظهارات مايه تعجب ما کمونيستهاى دهه نود نميشود که ميدانيم بدگويى از انقلاب و کمونيسم شغل دوم محققينى است که از زيرورو شدن بنيادهاى نظام سرمايه‌دارى بيزارند. فردهاليدى هم يک نمونه در کنار دهها نمونه اش. علاقه آقاى هاليدى براى ترساندن مردم ايران از انقلاب از همين سنخ است. آقاى هاليدى خواهان ايران بدون "بخش نادان روحانيت" است که در آن قرار است بر بنياد اقتصادى جامعه خللى وارد نشود، بر چهره طبقات دارا لک نيافتد، "دين بزرگ اسلام" به حيات خود ادامه دهد، مردم ايران مسلمان بمانند و مذهب هم "بطور نسبى" در زندگى اجتماعى دخيل بماند، دادگاه و ارتش و پاسدار و پليس هم به وظايف تاريخى خود براى سرکوب کارگر و کمونيست و معترض ادامه دهند. آيا ميتوان همه اينها را خواست و در عين حال به انقلاب و کمونيسم روى خوش نشان داد؟

چاپ شده در انترناسيونال شماره ٢١، خرداد ١٣٧٥، ژوئن ١٩٩٦



اين کشتى سوراخ شده است!
بايد آنرا در هم شکست!

وقتى سران رژيم اسلامى در کميته اى طرح ربودن و سربه نيست کردن مخالفين را ميريختند حتما فکر ميکردند با اين قتلها دوره اى تازه از خفقان و سکوت را بر جامعه تحميل خواهند کرد. رژيمى که بسادگى آب خوردن مخالفين را شکنجه و تيرباران ميکرد و آنرا در ليست افتخاراتش ثبت ميکرد به ربودن و کشتن مخفيانه متوسل شد تا جامعه در حال انفجار را در دلهره و وحشت جوخه هاى مرموز به بند بکشد. اما همه چيز در جهت مخالف پيش رفت: زير نگاه هشيار و خشمگين مردم، به دست داشتن خود در کشتارها اعتراف کرد؛ صفوفش بيش از پيش در هم ريخت؛ اعتماد به نفس مردم بالا رفت و اپوزيسيون طرفدارش هم به آشفتگى دچار شد طورى که ديگر به صراحت سابق نميتواند با "جناح خوب" رژيم سر خود و طرفدرانش را گرم کند. اينها همه نشانه هايى از اينست که شرايط سياسى در ايران به لحظاتى بيسابقه، خطير و حساس وارد شده است.

رژيم اسلامى در موقعيت بدى گير کرده است. صفوفش بيش از پيش پريشان است. تاثير حقه بازيهاى سياسى اش ته کشيده است. هر کلکى بر عليه خودش کار ميکند. تاکتيک جوخه هاى مخفى کشتار راه مياندازد اما وقتى زير فشار مردم سکوت خود را ميشکند راهى جز اعتراف ندارد. به هر سمتى ميچرخد با انگشت اتهام دهها ميليون مردم روبرو ميشود. به هر چهره اى نگاه ميکند دريايى از نفرت دريافت ميکند. به هر شاخه اى دست دراز ميکند ميشکند. پژواک اتهام از طرف ميليونها مردم در گوششان طنين ميافکند، به سرگيجه ميافتد و به تجسمى از جنايت، ضعف و حقه بازى تبديل ميشود. جناحهايش همديگر را متهم ميکنند و همزمان دست کمک به هم دراز ميکنند. به همديگر پاپوش درست ميکنند و همزمان از هم حمايت ميکنند. علنا از بى اعتمادى مردم نسبت به رژيم سخن ميگويند اما اعتراف به قتل و کشتار از طرف يکى از کثيف ترين ارگانشان يعنى وزارت اطلاعات را "صداقت" نام ميگذارند و وانمود ميکنند "اعتماد" مردم دو باره جلب شده است. علنا ميگويند از نظر مردم "عاملين اين قتلها از درون نظام بوده و به مراکز و منابع قدرت اتکا دارند" ولى ابلهانه فکر ميکنند با پيش انداختن "تعدادى کج انديش داخل وزارت اطلاعات" خواهند توانست مجرمين اصلى را پشت پرده نگاه دارد. ميدزدند و ميکشند و وقتى دستشان رو ميشود تازه مذبوحانه ميخواهند از مردم طلبکار هم باشند. خامنه اى واواک را تحسين ميکند که "لطف کرده نقطه ضعف پيکره اش را به اطلاع مردم رسانده است." خاتمى "رهبر زگوار" را ميستايد که "عزم کرده اين جنايات را ريشه کن کند" و کارگزاران سازندگى هر دو را تحسين ميکند که "نقش تعيين کننده در کنترل فتنه داشته اند و با دستگيرى عوامل قتلها امکان داده اند جامعه نفس آرامى بکشد".

اين فقط نمونه اى تازه از دغلکارى دائمى آخوندى نيست. خود را باخته اند و با اين پيچ و تابها به همديگر اعتماد به نفس دهند. همه ميدانند و خودشان بهتر از همه ميدانند که مردم نميتوانند در کنار و زير چنگال اين جانواران درنده اسلامى نفس آرامى بکشند. در ميان کابوسى از آينده تاريک، نفسشان بند آمده و با اين خود فريبى ميخواهند خودشان لحظاتى نفس آرام بکشند. اما يک حقيقت سياسى در اوضاع ايران امروز آنچنان صريح است که پژواکش رسانه هاى رسمى دو جناح رژيم را هم در برگرفته است. جالب است که دو روزنامه از دوجناح حتى تشبيهاتيشان براى ترسيم موقعيت رژيم مشابه است: روزنامه جمهورى اسلامى هشدار ميدهد که "ديگر هيچ جناحى در دل مردم جا ندارد" و رژيم اسلامى را به کشتى اى در درياى متلاطم تشبيه ميکند که سرنشينان آن هر کدام به سوراخ کردن قسمتى از کشتى مشغولند. فکر ميکنند با اين کار آن ديگرى غرق ميشود و خود کشتى را تصاحب ميکنند غافل از اينکه وقتى کشتى سوراخ شود همه غرق ميشوند و ديگر از خود کشتى و سرنشينان آن اثرى باقى نميماند. اين را در کنار سرمقاله روزنامه همشهرى قرار دهيد تا از موقعيت حکومت بيست سال توحش اسلامى تصوير دقيقترى بگيريد: کشتى جمهورى اسلامى که همه جناحها بر آن سوارند در درياى متلاطم بدگمانيهاى داخلى و خارجى شناور شده است و تيشه اى که حضرات گمان ميکنند بر پشت رقيب فرو ميکوبند در حال شکستن کشتى همگانى ملت و دولت ايران است. اگر اين ضربات ناشيانه ادامه يابد نه از تاک نشانى خواهد ماند و نه از تاک نشان. و نتيجه ميگيرد: حيات سياسى همه جناحهاى رژيم به حل مدبرانه "بحران قتلهاى سازمان يافته" گره خورده است.

بحران قتلهاى سازمان يافته؟ حل مدبرانه؟ نه، اين بحران جمهورى اسلامى است که ميخواست با قتلهاى سازمان يافته، کشتى در حال غرقش را نجات دهد. غافل از آنکه اين کشتى، در امواج متلاطم نسلى از کارگران، زنان و جوانان و ميليونها مردم معترض و خشمگين و مشتاق جامعه رها از توحش اسلامى هر روز بيشتر در باطلاق کثافتش فرو ميرود.

اين کشتى سوراخ شده است. بايد آنرا در هم شکست.

چاپ شده در ايسکرا شماره ٢١

١٠ بهمن ١٣٧٧، ٣٠ ژانويه ١٩٩٩



پشيمان از گذشته، نگران از آينده
درسهاى آقاى امير خسروى از تاريخ

تحولات جارى سياسى در ايران، دو شاخص بسيار برجسته دارد: اولا، اقشار مختلف مردم با سرعت و شدت بيش از پيش در مقابل کل جمهورى اسلامى قرار ميگيرند. ثانيا و به تبع آن، نيروهاى سياسى ناگزير ميشوند موضع سياسى صريح بگيرند. ديگر جايى براى واسطگى سياسى به نفع رژيم تحت عنوان اپوزيسيون باقى نميماند. هر چقدر سازش ناپذيرى مردم در مقابل رژيم صريحتر و رژيم منزويترميشود همانقدر ترديدها در ميان نيروهاى سياسى جاى خود را به جانبدارى سياسى ميدهد: يا در کنار مردم و در مقابل رژيم. يا در کنار رژيم و در مقابل مردم. آقاى امير خسروى و حزب راه آزاديش مفتخر به انتخاب راه دوم شده اند. کله گنده هاى خود رژيم ميگويند: "مردم ما را به زباله دان تاريخ خواهند افکند". حزب ايشان اعلام ميکند: "قاطبه مردم ايران هيچ آمادگى ذهنى براى شعار سرنگون باد جمهورى اسلامى ندارند". امير خسروى که در مکتب حزب توده استخوان خورد کرده، به هر چيزى متوسل ميشود تا به رژيم اسلامى خدمت کند. آخرينش درسهايى از تاريخ به روال حزب توده براى خوش خدمتى به رژيم اسلامى است. (براى مستفيض شدن از اين درسها به مقاله "خطا در قبال مصدق و بازرگان را تکرار نکنيم!" به قلم بابک امير خسروى در شماره ٦١ نشريه راه آزادى مراجعه شود.)

براى توجيه جمهورى اسلامى، تا ميتواند به مردم و نيروهاى مخالف رژيم ميتازد و مقصر وضعيت کنونى قلمدادشان ميکند. سئوالاتى طرح ميکند و در جواب هر کدام يک بار دست محبت به سر و صورت رژيم ميکشد و يک چشم غره به مردم و مخالفين رژيم اسلامى ميرود. از هر جايى وارد ميشود رژيم اسلامى و مخصوصا "جناح محترم قانونگراى رئيس جمهور" را طلبکار و مردم و اپوزيسيون را بدهکار در مياورد. دقت کنيد. چرا انقلاب ايران شکست خورد؟ چون طيفى از چپ "راديکال بازى" کرد و با "خواب و خيال انقلاب پى در پى به بيراهه رفت" و طيفى ديگر يعنى چپ توده اى به جاى حمايت از مهندس بازرگان از "موضع قاطعانه ضد امپر ياليست امام خمينى" حمايت کرد. (به خاطر بياوريد که ايشان خود از فعالين اين طيف بود و وقتى فعالين طيف اول به جرم اعتراض به رژيم اسلامى دسته دسته به خاک ميافتادند، لقب تربچه هاى پوک از حزب توده گرفته بودند). چرا آزادى در ايران مستقر نشد؟ چون چپ ايران هيچ گاه قدر آزاديهاى بدست آمده را ندانست. چون چپ خواست از آن به عنوان سکوى پرش به اهداف عاليتر استفاده کند. چون چپ در فرداى انقلاب با "نيروهاى آزاديخواه ملى و ملى-اسلامى" هم جبهه نشد. چون چپ از حکومت بازرگان يعنى "پايگاه آزادى در درون حاکميت" با قاطعيت حمايت نکرد. (آقاى خسروى الحق مرد منصفى است. خودش لابلاى همين سطور به ياد خوانندگانش مياندازد که همين "پايگاه آزادى" در سال ٥٨ هنوز به استناد قانون سياه ١٣١٠ مخالف فعاليت علنى و آزاد کمونيست ها بود.) اين درس اول: خواب انقلاب را نبينيد. از سايه خاتمى دور نشويد. اين هنوز کافى نيست. براى غسل تعميد جمهورى اسلامى بايد حساب مردم را هم کف دستشان گذاشت. اصلا خود مردم هستند که قدر و منزلت حجت الاسلام را نميدانند و راه را بر گسترش آزادى و قانون ميبندند. دليلش هم تاريخى است. ميگويد: اين مردم طى سده ها "به حکومتهاى خودکامه و بيقانون خو گرفته اند"، بديهى است که "رفتار قانون مدار خاتمى برايشان عجيب است" و اصرار دولتمردانى نظير خاتمى براى رعايت قانون را "به آسانى نميتوانند بفهمند" و دست آخر "تمايل عموميشان اينست" که حتى کار خوب و نيت نيک نيز "از راه زور و اعمال قدرت" اجرا شود. (واقعا که آن چپ نمک نشناس و اين مردم ديکتاتور دوست اصلا لياقت آزادى ندارند!) اين درس دوم: عادت ديکتاتور دوستى را کنار بگذاريد. اينقدر به حکومتهاى خودکامه علاقمند نباشيد. کافى است اندکى چپ به خاتمى نگاه کنيد. اين مباشر رژيم در خارج از کشور از کوره در خواهد رفت که مگر "تنگناهاى" رئيس جمهور را نميبينيد. مگر نميبينيد که مقام رياست جمهورى در جمهورى اسلامى محدود کننده است؟ مگر نميبينيد که دست حجه الاسلام به خاطر "پايبندى به قانون اساسى" بسته است؟ و الا ما هم "برخى موضعگيرهاى او را نميپسنديم و موافق نيستيم" اما فرق ما با شما مردم عجول و افراطى و خوگرفته به ديکتاتورى اينست که ما اگر هم موافق نباشيم "درک ميکنيم."!! مثال: خاتمى گفت لاجوردى سرباز وفادار اسلام و انقلاب است. شما مردم و افراطيون از اين يک "پيراهن عثمان" درست کرديد و "الم شنگه" راه انداختيد در حاليکه ما "درک" کرديم!! و اين درس سوم: تنگناها را ببينيد. مزاحم جمهورى اسلامى نباشيد.

اصل موضوع چيست؟ جامعه بشدت قطبى شده است. زمين زير پاى رژيم اسلامى به لرزه افتاده است. قدرت حاکم ترک برداشته است. شکاف ميان مردم و رژيم فاحشتر شده است. سرنوشت قدرت سياسى زير سئوال رفته است. نتيجه: وسط کاران سياسى ميدانى براى عرض اندام پيدا نميکنند. ديگر نميتوان دستى در اپوزيسيون، دستى در رژيم و سوار بر دوش مردم به چشمان پرتنفر جمعيت خيره شد و ابلهانه تکرار کرد: سرنگون باد شعارى بى پايه در ميان شماست، به خصلت دوگانه حاکميت بى اعتنا نباشيد، آخوندهاى خوب سربرآورده اند و يک فرصت ديگر به رژيم بدهيد. شکاف ميان مردم و حکومت آنچنان عميق و آنچنان وسيع است که ديگر جايى براى بندبازى سياسى نمانده است. بايد انتخاب کرد. آقاى امير خسروى و حزبش انتخاب خود را کرده اند.

منتشر شده در ايسکرا شمراه ٢٢

٢٤ بهمن ١٣٧٧، ١٣ فوريه ١٩٩٩



کلاوس کينکل هم به نفوس خادمين اسلام اضافه شد!

آقاى کلاوس کينکل قبلا خدمات زيادى به جمهورى اسلامى کرده است. اگر خدمت اخيرش را هم کنار خدمات قبلى قرار دهيم الحق که بايد اداره آمار خامنه اى يک شناسنامه صد در صد اسلامى برايش صادر کند و رسما او را نه تنها در خيل خادمين اسلام بلکه جزو نفوس اسلامى محسوب کند. مخصوصا اينکه اين آقا زمانى به داد جمهورى اسلامى رسيده که ناسازگارى مردم با رژيم آنقدر گسترده است که حتى خود سران رژيم هم ديگر خجالت ميکشند از چيزى به نام "امت هميشه در صحنه" ياد کنند. منظورم اينست که در اوج تنهايى، امثال آقاى کينکل ميتوانند قوت قلبى به رژيم اسلامى بدهند.

معلوم ميشود جريانات اسلامى فقط نفوس از دست نميدهند بلکه گاهى هم به نفوسشان افزوده ميشود. هر تازه وارد اين صف در حال شکستن هم اول بايد يک جورى نشان دهد که يک چيزيش ميشود و با سلامت آدميزاد مشکل دارد. مثلا، چندى پيش درست زمانى بارقه هاى اسلام بر قلب آقاى روژه گارودى فيلسوف فرانسوى تابيد که روز روشن راه افتاد و يک حقيقت تاريخى، يعنى نسل کشى يهوديان توسط نازيها را انکار کرد. و در آمريکا، مايک تايسون بکس باز مشهور، به دخترى جوان تجاوز کرد، گوش حريف خود را با دندان کند و جويد و تف کرد، بعد عرقچين اسلامى بر سر گذاشت و جامه اسلامى بر تن کرد و در کنار آخوند محل در تلويزيون ظاهر شد. آقاى کينکل البته نه بکس باز است و نه گوش کسى را با دندانهاى خودش کنده است. اما ايشان به عنوان وزير خارجه هلموت کهل در آلمان روابط بسيار حسنه با يکى از جانى ترين و منفورترين رژيمهاى تاريخ و جهان يعنى جمهورى اسلامى داشته است. پيشگام گفتگوى انتقادى با اين رژيم بوده و حتى وقتى دادگاه آلمان حکم داده سران رژيم ايران مسئول مستقيم ترور مخالفين هستند ايشان فرش قرمز زير پاى فلاحيان وزير اطلاعات و يکى از متهمين اصلى پهن کرده است.

آقاى کينکل ديگر وزير خارجه نيست. اما قلمش که نشکسته. اگر درى نجف آبادى را نميتواند به آلمان دعوت کند حداقل ميتواند چيزى بنويسد که اشک شوق رسانه هاى رژيم را در بياورد. روزنامه "جمهورى اسلامى" با شعف فراوان از مقاله مفصل آقاى کينکل در فرانکفورتر آلگماينه ياد کرده و اين نکات توجهش را جلب کرده است: وزير خارجه سابق آلمان مينويسد بسيارى از اروپاييها دچار اشتباه هگل در باره پايان يافتن نقش تاريخى اسلام هستند در حاليکه روز بروز نفوذ اسلام بيشتر ميشود و حضور اجتماعى اش در جوامع بشرى افزايش مييابد. علاوه بر آن، اسلام پاسخ روشنى به مسائل داده، از سيستم فکرى و عملى منسجمى برخوردار است و قادر است در دنياى پر از تحولات بنيادى به مسلمين هويت و ثبات بخشد. و بالاخره آقاى کينکل از مغرب زمينيان خواسته اين دين بزرگ را که در آن موضوعاتى از قبيل جدايى دين از دولت صادق نيست بدقت مطالعه کنند و ديدگاههاى خود را در باره اسلام تغيير دهند. خير! لازم نيست "مغرب زمينيان اين دين بزرگ را بدقت مطالعه کنند" تا به کنه ترهات آقاى کينکل پى ببرند. کافى است پرده سنگين ژورناليسمى که به نحوى سازمانيافته حقايق زندگى مردم زير سلطه جمهورى اسلامى را پنهان ميکند کنار برود، آنگاه مردم غرب حتى بدون "مطالعه دقيق اسلام" به چشم خود خواهند ديد که نه تنها نفوذ اسلام بيشتر نشده بلکه تنفر از اسلام در هر سلول اين جوامع موج ميزند. خواهند ديد که اين دين، مخصوصا وقتيکه به عنوان دين سياسى ظاهر ميشود با هر جلوه اى از هويت انسانى سر خصومت دارد و هزاران انسان که بر هويت انسانى شان پافشارى کرده اند يا بدست حاکمان دين هويت بخش آقاى کينکل نابود شده اند و يا براى زنده ماندن به کشورهاى ديگر پناه برده اند. خواهند ديد که شرط پيوستن به فرقه هاى اسلامى تهى شدن از هر گونه شاخص انسانى و تبديل شدن به موجوداتى ابله، خونريز و آدمکش است. خواهند ديد که هر جا اسلام و حکومتش برقرار است انسان و حرمت انسانى جايى ندارد.

چاپ شده در انترناسيونال شماره ٢٨

اسفند ١٣٧٧، مارچ ١٩٩٩



دفاع آقاى مرتضى محيط از خاتمى

آقاى محيط نتوانسته بود در ميزگردى که اخيرا در تورنتو در باره اوضاع سياسى ايران تشکيل شد شرکت کند. اما نظراتشان را طى نامه اى در ايران پست شماره ١٦ چاپ کرد. به عنوان يکى از سخنرانان آن ميز گرد ضرورى ميدانم نظرم را در مورد اين نامه مختصرا بيان کنم.

مينويسد: "تالحظه کنونى که اين نامه را مينويسم آشکار است که نوک تيز حمله دانشجويان و مردم عليه جناح ارتجاعى است. هر حرکتى در خارج که از اين سياست بخردانه مردم حمايت نکند، يعنى جناحها را باهم قاطى کند يا لبه تيز مبارزه را بر عليه خاتمى بگذارد و غيره نه تنها دهن کجى به مبارزات کنونى توده هاى مردم است بلکه عملا کمک به ارتجاع است." و ادامه ميدهد: "در عين حال نبايد خاتمى را به دامن ارتجاع راند، در عين حال که نبايد اين دو جناح را يکى دانست، در عين حال که بى ترديد لبه تيز مبارزه را بايد عليه جناح ارتجاعى گذاشت و تمام نيرو را در حال حاضر بايد روى آن جناح و دشمن واحد متمرکز کرد". مبارزه مردم در شش روز نيمه جولاى مقاله اى پر ابهام و بى سر و ته نبود که در جايى چاپ شده باشد تا تحليلگران هم ناگزير تفسيرهاى متنوعى در موردش داشته باشند. اين يک اعتراض واقعى، علنى با شعارهاى واقعى و علنى بود. آنقدر آشکار و شفاف که دوست و دشمن رژيم اسلامى ناگزير از اعتراف شدند که بعد از بيست سال، حکومت اسلامى علنا به مصاف طلبيده شده است. شعار عليه ولى فقيه در کنار شعار عليه "حکومت پرفريب" همزمان فضاى تهران را پر کرد و اين را فقط کسانى ديدند و انکار کردند که به حقيقت سياسى در ايران پشت کردند. نه تنها انکار بلکه تحريف کردند. تحريف کردند چون سرمايه گذاريشان روى پرزيدنت خاتمى پوچ از آب درآمد. در اين ميان نقش رسانه هاى غربى که بيست سال است مشغول قلب حقايق در باره ايران هستند خيره کننده بود. قابل درک است که آقاى محيط هم، مثل خيليها در اپوزيسيون، مسحور تبليغات خيره کننده بنگاههاى رسانه اى و تحليلى دور و برش در خارج کشور شده و فرشته نجاتش را در وجود پرزيدنت خاتمى ديده است.

آقاى محيط از جناح ارتجاعى حرف ميزند اما در مورد جناح ديگر ترجيح ميدهد سکوت کند. اين جناح غير ارتجاعى است؟ مترقى است؟ پيشرو است؟ انساندوست است؟ آزاديخواه است؟ طرفدار قانون است و اگر آرى کدام قانون؟ رفاه کارگر را ميخواهد؟ آزادى زنان را ميخواهد؟ با سنگسار مخالف است؟ با حجاب مخالف است؟ ميخواهد زندانيان سياسى آزاد شوند؟ مخالف حکومت اسلام است؟ و ... اگر هيچکدام از اينها نيست پس چيست؟

نه خير. به زعم آقاى محيط، نبايد در مورد ماهيت جناح ديگر حرف زد. چون خداى نکرده اين جناح به دامن ارتجاع رانده ميشود. بايد همه نيرو را روى "آن جناح و دشمن واحد" متمرکز کرد. جناح خاتمى در حکومت را اصلا نبايد دشمن حساب کرد. نبايد گفت که خاتمى هم مثل همه شرکاى قدرتش در حکومت اسلامى، در دامن ارتجاع پروش يافته، جزوى از همان ارتجاع است، برايش زحمت کشيده و براى ادامه حياتش و در بردن از آينده تاريک دنبال راه و چاه است. نبايد گفت که خاتمى محصول ترک برداشتن رژيم اسلامى زير فشار مبارزات مردم است. نه تنها نبايد اين حقايق را گفت بلکه از مردم متنفر از رژيم اسلامى طلبکار هم شد که اگر "جناحها را باهم قاطى کنند" و جمهورى اسلامى را هدف قرار دهد خاتمى را به سمت ارتجاع خواهند راند.

اتفاقا يکى از خدمات شايان خاتمى به جمهورى اسلاميش اينست که کسانى و سازمانهايى در اپوزيسيون را به روزى انداخته است که يک نمونه اش را در اظهارات آقاى محيط ميتوان ديد. روز روشن ديدند که خاتمى با اولين شعارى که رژيم اسلامى را هدف گرفت دست در دست جناح ديگر در مقابل مردم و براى سرکوبشان صف کشيد اما با اينحال دنبال مقصر در ميان مردم ضد رژيم ميگردند. آيا جناحها باهم فرق ندارند؟ البته که فرق دارند اما نه آن فرقى که اپوزيسيون طرفدارش و آقاى محيط تصوير ميکنند. فرق اينها در ارتجاعى و غيرارتجاعى بودنشان نيست. ناشى از بنيادهاى ايدئولوژيک و فکرى، آرمانها و افقهاى متفاوتشان نيست. جناح خاتمى محصول روندهاى سياسى عميقى است که دو دهه است در تحولات سياسى ايران نقش داشته اند. محصول بحران حکومتى جمهورى اسلامى است. بحرانى که هر روز در حال تعميق و گسترش است. جمهورى اسلامى، حکومت سرکوب توقعات، آرزها و ايده الهاى مردم انقلاب کرده، حکومت سرکوب به زور اسلام و بسيج و سپاه و زندان و اعدام بود و همين جناح که غير ارتجاعى محسوب ميشود در روز خودش جزو فعالين اصلى اين سرکوب بود. اگر چه انقلاب را ميتوان موقتا سرکوب کرد اما نميتوان آمالهاى انسانى ميليونها انسان محروم را براى ابد خشکاند. نميتوان کارگران را گرسنه، زنان را در قفس، جوانان را در ماتم، آزاديخواهان را در زندان و در يک کلام يک جمعيت عظيم دهها ميليونى را براى هميشه در فقر، گرسنگى، خفقان مذهبى و سياسى نگاه داشت. همين توقعات مردم انقلاب کرده است که در سالهاى گذشته از هر روزنه اى سربلند کرده و رژيم اسلامى را زير فشار سنگنيش خرد کرده، به تشتت کشانده، در پيکره اش شکاف انداخته، به چاره جويى وادارش کرده و به جناح بندى کشانده است. به اين معنا شکاف درون حکومت، انعکاسى از شکاف حکومت و مردم است. حکومت اسلامى مثل همه حکومت هاى در بحران، به درجه اى که موجوديت سياسى اش را در خطر ديده به مکانيسمها دفاعى متنوعى متوسل شده است و جناح خاتمى صاحب و نماينده مکانيسم دفاعى معينى در درون حکومت است. پس، موضوع به طور ساده ديدن يا نديدن تفاوت جناحها، قاطى کردن و يا نکردن آنها نيست. بلکه ديدن و يا نديدن ماهيت و کارکرد اين تفاوتهاست. آقاى محيط ريشه اين تفاوت را در افتراق درون حکومت براى مقابله با بحران حکومتى نميبيند. يک طرف را ارتجاعى ميداند و در نتيجه اگر اعتراض مردم متوجه يک جناح شود بخردانه است ولى اگر دو جناح مورد اعتراض واقع شوند نابخردانه است. اين صدايى آشناست. پنهان کردن اختلاف جناحى درون حکومتى زير الفاظ قديمى و شناخته شده از قبيل جناح خوب و بد، ارتجاعى و غير ارتجاعى و دهن کجى به مبارزه مردم زير الفاظى از قبيل نوک تيز و غير تيز، بخردانه و نابخردانه هنوز هم در گوش نسلى که در انقلاب ٥٧ شرکت کرده اند زنگ ميزند. اين نسل زنده است و خاطره خونين دو دهه گذشته را فراموش نکرده است. يادش نرفته است که خمينى و آدمکشانش وقتى در زندانها قتل عام ميکردند يک پايشان روى دوش همين اپوزيسيون خط امامى بود که از يکطرف براى "امام و خط امام ضد امپرياليست" دعا ميکردند و از طرف ديگر از کارگران و مردم ميخواستند با اعتصاب و اعتراض چوب لاى چرخ دولت نگذارند.

اين راهى است براى تداوم زخم چرکين رژيم اسلامى بر پيکر ميليونها انسانى که در تب و تابند تا سرنوشت اش را يکسره کنند. اين راه کارگران، زنان و جوانان ضد جمهورى اسلامى نيست. اينها ميدانند براى رسيدن به جامعه اى فارغ از نابرابرى، خفقان و بيحقوقى و ارتجاع مذهبى مسيرشان از روى خرابه هاى رژيم اسلامى خواهد گذشت.

منتشر شده در هفته نامه ايران پست شماره ١٨

١٥ مرداد ١٣٧٨، ٦ آگوست ١٩٩٩



دادگاه ميکونوس و شاديهاى زودگذر

چهار سال طول کشيد تا دادگاه برلن بر يک حقيقت آشکار صحه گذاشت: اعلام کرد که طراح اصلى کشتار رستوران ميکونوس کميته اى است که توسط رهبر، رئيس جمهور، وزير امور خارجه و وزير اطلاعات رژيم اسلامى اداره ميشود. اظهارات اپوزيسيون بورژوايى بعد از راى دادگاه برلن تماشايى بود. تماشايى اما قابل درک. از اين حکم به عنوان يک "حادثه تاريخى"، يک "نقطه عطف" ياد کردند که هم رابطه غرب با ايران را زيرو رو خواهد کرد و هم در روند تحولات سياسى ايران تاثير تعيين کننده اى خواهد داشت. گفتند که "شيشه عمر رژيم اسلامى در دست دادگاه ميکونوس است." حتى پيش بينى کردند که "شايد بعدها بتوان تاريخ جمهورى اسلامى را به دو دوره پيش و پس از راى دادگاه ميکونوس تقسيم کرد." اين تصورات پوچ بود. اتفاقات همان دو هفته اول جاى ترديدى در پوچ بودن اين تصورات باقى نگذاشت. نه خللى در رابطه اروپا و ايران وارد شد و نه رژيم اسلامى از اين رو به آن رو شد. سفراى اين کشورها که براى "مشورت" (نه چيزى بيشتر از اين) فراخوانده شده بودند هم اکنون يا به تهران بازگشته اند و يا در جريان بازگشت هستند که روابط جاريشان با رژيم اسلامى را روبراه کنند. چيزى که جا دارد مورد تامل قرار گيرد آن مفروضات سياسى است که محافل متنوع اين اپوزيسيون را اينچنين از خود بيخود کرد.

اين مفروضات به قرار زير هستند: "حقوق بشر" يک فاکتور مهم در رابطه غرب با جمهورى اسلامى است. راى دادگاه برلن سندى آشکار حاکى از نقض حقوق بشر توسط رژيم اسلامى است. پس قاعدتا بايد غرب در سياست خود نسبت به اين رژيم تغيير اساسى بدهد و اين تغيير در جهت سرنگونى رژيم اسلامى خواهد بود.

اپوزيسيون زورکى: از نق زنى تا مشاورت براى نجات رژيم آن بخشى از اپوزيسيون که از همان موقع رانده شدن از دايره حکومت، در "گفتگوى انتقادى" با رژيم اسلامى بسر ميبرد ترجيح داد عجالتا حتى همان انتقاد آبکى اش را هم کنار بگذارد و راه برونرفت از بحران را نشان رژيم بدهد. حزب داريوش فروهر(وزير کار اسبق رژيم اسلامى)، هم به مردمى که هجده سال زير ترور زندگى ميکنند و هم به راى دادگاه برلن رسما دهن کجى کرد: "متهمين اگر نتوانند با روشنگريها به دفاع برخيزند و با ارائه سند و مدرک درست بيگناهى خود را ثابت کنند، جا دارد هر چه زودتر کرسيهاى زمامدارى را ترک کنند، تا مردم (منظور حزب ملت ايران است) فرصت يابند رقم زن سرنوشت کشور گردند و بحران را پايان دهند." همينکه اين حزب بعد از هجده سال آدمکشى رژيم اسلامى، هنوز هم براى اين جا ميگذارد که سران جنايکار اين رژيم "با ارائه سند و مدرک درست بيگناهى خود را ثابت کند" به خوبى نشان ميدهد که ما با حزبى روبرو هستيم که تمام وجودش به دودوزه بازى سياسى آغشته است. رهبر نهضت آزادى، آقاى يزدى (وزير امور خارجه سابق رژيم اسلامى) پرچم "تماميت ارضى" را بلند کرد و براى نجات رژيم توصيه هاى "برادرانه" کرد: "مهمترين خطرى که ما را تهديد ميکند مربوط به تماميت ارضى است. توصيه ما به مسئولان جمهورى اسلامى اينست که در شرايط فعلى از خود خويشتن دارى نشان دهند و از واکنشهاى تند و حساب نشده خوددارى نمايند." کسى حتما انتظارى بيشتر از دست اندرکاران سابق رژيم اسلامى و احزابشان ندارد. گروه خون اين احزاب و روسايشان با رژيم اسلامى يکى است و طبيعى ترين واکنش هم همين است که ديديم.

از اينها بگذريم که بسختى ميتوان تفاوت رنگشان را با رژيم اسلامى تشخيص داد. مشکلشان اساسا اينست که زمانى مورد کم لطفى رژيم اسلامى قرار گرفتند و در قدرت دولتى به بازى گرفته نشدند. همين امروز اگر در گوشه اى از وزارتخانه اى جايى برايشان در نظر گرفته شود از همان نق زدنهاى بى آزارشان هم اجتناب خواهند کرد.

واکنش اپوزيسيون بورژوايى تماشايى بودمحافل متعلق به اپوزيسيون سلطنت طلب و جمهوريخواه که هجده سال است زانوى غم بغل کرده و منتظر فرجى از غرب هستند با اعلام راى دادگاه بشدت منقلب شدند؛ جشن و سورچرانى راه انداختند؛ خيالاتى شدند و بعضيها حتى تصور کردند اوضاع آنچنان بروفق مراد است که شايد فاصله چندانى با کاخ رياست جمهورى ندارند. به همين دليل در اظهاراتشان ژست رئيس جمهور گرفتند. بنى صدر، اين دماگوگ اپوزيسيون زورکى که مفتخر است اولين رئيس جمهور رژيم اسلامى بوده است، طورى اظهار نظر کرد که گويا به عنوان رئيس "جمهورى دمکراتيک اسلامى" خطاب به اتحاديه اروپا شرايط آتى مناسبات ديپلماتيک ايران و اروپا را برميشمارد: "دولتهاى خارجى بايد بدانند که هر قرار مدارى با اين دولت، که ملت ايران را متعهد کند، از درجه اعتبار ساقط است". پيشنهاد کرد به جاى "ديالوگ انتقادى" سياست "بيطرفى فعال" در پيش گيرند؛ ايران را منزوى نکنند و روابط سياسى در سطح کنسولى و کاردار و روابط اقتصادى در سطح داد وستد نقد! داشته باشند. ("داد وستد نقد"، چون بايد هواى جيب کمپانيهاى اروپايى را داشت) رئيس "درفش کاويانى"، آقاى گنجى (وزير آموزش عالى رژيم سلطنت) راى دادگاه را به "دارويى نجات بخش در بدن بيماران"، (منظورش از بيماران همان اپوزيسيون بورژوايى است!) تشبيه کرد و اينکه اين راى بدون ترديد رژيم را "بى ثبات" خواهد کرد. ايشان هم عين يک رئيس دولت حرف زد. در مصاحبه با مجله فوکوس گفت که اصلا لازم نيست دولت بن ١٣ ميليارد مارک بدهى رژيم اسلامى به شرکتهاى آلمانى را تضمين کند، رژيم آينده، به ويژه دمکراتها و پلوراليستها به تعهدات مالى رژيم جمهورى اسلامى به ديگر کشورها پايبند ميباشند. اگر ميبيند آقاى گنجى "دمکرات و پلوراليست" از الان، حتى پيش از اينکه "اروپا رژيم اسلامى را سرنگون کند"، از طرف مردم ايران اينچنين حاتم بخشى ميکند خيلى نبايد خرده گرفت. فکر کرده خبرى است و از حول حليم توى ديگ افتاده است. به علاوه، اگر چه کارش در وزارت آموزش عالى مستقيما با نظاميان نبوده اما اولا، عمرى خدمت جان نثارانه در دستگاه سلطنت اندکى تربيت ژنرالى به همراه دارد و ثانيا همين الان هم "درفش کاويانى" را به همراه ارتشيانى ميچرخاند که زمانى يک دوجين مدال همايونى روى سينه شان آويزان بوده است. ميخواهم بگويم اين نوع خود گماردگى نظامى مآبانه از طرف امثال ايشان يعنى پلوراليستهاى نظم نوينى يک رفتار کاملا طبيعى است. اما يک سئوال. اگر مردم به دولت فرضى "بويژه پلوراليست و دمکرات" آقاى گنجى بگويند: خوب اين سيزده ميليارد مارک بدهى رژيم اسلامى پولهايى است که در بانکهاى دول غربى در حساب شخصى وزرا و وکلاى رژيم اسلامى خوابيده؛ خرج نگهدارى هزاران حزب الله و سپاه و امام جمعه و قاتلين دادگاههاى شرع و هزينه بارگاه خمينى شده است؛ براى راه انداختن دهها پايگاه تربيت تروريست در لبنان و سوريه و سودان شده است و به ما ربطى ندارد، آقاى گنجى چه جوابى دارد؟

عکس العمل اپوزيسيون بورژوايى قابل درک بوددر شرايطى که قاعده اينست که دولتهاى اروپايى و رسانه ها و نهادهاى قانونگذارى و قضايى و اجرايى اين دولتها بر جنايات رژيم اسلامى چشم ببندند؛ تروريستهاى رژيم اسلامى در سفارتخانه هاى دولت اسلامى عمليات کشتار فعالين اپوزيسيون را سازمان دهند و بعد از انجام عمليات زير پوشش دستگاههاى امنيتى همين کشورها سالم به آغوش امن جمهورى اسلامى برگردند، معلوم است در چنين شرايطى، تاييد يک حقيقت آشکار از طرف دادگاهى متعلق به يکى از همين کشورها غير عادى است. چنين اتفاقى مخصوصا در چشم اپوزيسيون مورد بحث در حدى شوکه آور غير عادى جلوه گر ميشود با توجه به اينکه بخش اعظم گردانندگان اين اپوزيسيون خودشان با دادگاه هاى دست آموز رژيم سلطنت اخت بوده اند و از دستگاه قضايى چيزى جز خدمت به سياستهاى رسمى دولتى انتظارى ندارند. اما علت اين نوع واکنش اپوزيسيون فراتر از اين عوامل روانى است.

تصورش را بکنيد. آدم وقتى از همه جا نااميد ميشود؛ هيجده سال انتظار ميکشد و همچنين آرزو ميکند تا آمريکا و اروپا تصميم به سرنگونى "حکومت ملايان" بگيرند؛ سالها منتظر ميماند تا آمريکا و اروپا سياستهاشان را به هم نزديک کنند و کلک اين رژيم را بکنند؛ و در طول اين مدت، اروپا زير پوشش "گفتگوى انتقادى"، زير بال رژيم اسلامى را ميگيرد تا بر زمين نخورد و آمريکا فقط ميخواهد رفتار دولت ايران را اندکى مهار کند؛ در چنين فضايى از ياس و آرزو، و در فضايى آکنده از اين تصور که تغيير سياست غرب نتيجتا اوضاع ايران را زيرو رو خواهد کرد؛ در دنيايى آکنده از اين توهمات و آرزوها، حکم دادگاه برلن، طبيعى است که اينچنين شور و شعف برانگيزد.

اما عکس العمل اتحاديه اروپا نشان داد که چقدر اين توهمات، پوچ و بى پايه است.

واکنش اتحاديه اروپا و سرمستى زودگذر اپوزيسيون از ميان اعضاه اتحاديه اروپا، دولتهاى فرانسه و آلمان آشکارتر از ديگران در جنايات رژيم اسلامى شريک بوده اند. اتفاقا همين دو دولت هم از همان فرداى راى دادگاه برلن بوضوح نشان دادند که قرار نيست به خاطر حقوق انسان خراشى به رابطه با رژيم اسلامى بيافتد. وزير خارجه فرانسه در گفتگو با نشريه الحيات اظهار اميدوارى کرد که سفيران کشورهاى اروپايى به زودى به ايران باز خواهند گشت. کلاوس کينکل، وزير امور خارجه آلمان که براى داغ نگاه داشتن تنور "گفتگوى انتقادى" با ايران زحمات زيادى کشيده است همان فرداى اعلام حکم با اطمينان تصريح کرد که نميخواهند روابطى را که بيش از صد سال سابقه دارد قطع کنند و حتى خبر داد که قرار است روز دوشنبه سفارت آلمان در ايران باز شود. اطمينان داد که ديپلماتهاى آلمان هنگام تظاهرات مقابل سفارت تامين خواهند بود. اين سطح اطمينان بى پايه نبود. ولايتى بارها اعلام کرده بود که عليرغم راى دادگاه، هيچ خطرى متوجه ديپلماتها و بازرگانان آلمانى نخواهد بود و مشخصا بعد از راى دادگاه تصريح کرده بود که به سهم خودشان خواهان "روابط خوب" با آلمان هستند. تظاهرات فرمايشى دم سفارت آلمان گويا بود: محل تظاهرات مقابل سفارت آلمان بود؛ راى مورد اعتراض در يک دادگاه آلمانى صادر شده بود؛ اما، فحشها نثار آمريکا و اسرائيل شد و پرچم اين دو کشور آتش زده شد. حتى اجازه پرتاب سنگ هم به جمعيت شرکت کننده در اين تظاهرات نمايشى داده نشد.سران رژيم اسلامى هم در کنار رجز خوانيهاى نماز جمعه اى و عربده هاى الله کرم (سرکرده انصارالله) و پيشدستيهاى آخوندى، نشان دادند که از يک چيز مطمئنند. اينکه با اندازه کافى سبيل طرف مقابل را چرب کرده اند و رابطه شان با اين بادها (باد "حقوق بشر") نخواهد لرزيد. رفسنجانى از اين اتفاق به عنوان "طوفان زود گذر" ياد کرد و با تمسخر ياد آورى کرد که در سال ١٩٨٩ بدنبال صدور فتواى قتل سلمان رشدى، اين کشورها سفراى خود را خارج کردند اما پس از چندى "با خفت" به تهران باز گشتند.

با تمام اين ها، محافل اپوزيسيون بورژوايى مايل بودند همچنان سرمست بمانند که تصميم اجلاس وزراى خارجه اتحاديه اروپا پاک دمغشان کرد. در اين اجلاس رسما اعلام شد که روابط سياسى و اقتصادى دولتهاى اروپايى با رژيم اسلامى همچنان ادامه خواهد داشت. خيلى از سفرا به محل کار خود باز گشتند تا امورات جارى را سر و سامان دهند. اوضاع به حال عادى بازگشت و اين محافل، کماکان در مانده و مايوس منتظر فرج ديگرى از غرب هستند.

غرب مايل نيست رژيم اسلامى سرنگون شود

اروپا و در راس آن کشور آلمان هجده سال است که روابط حسنه با رژيم اسلامى دارند. فرمول "گفتگوى انتقادى" پوشش فريبکارانه اى بوده و هست که پشت آن نه تنها معاملات با سودهاى ميليارد دلارى جريان داشته بلکه برخى از همين کشورها خدمات امنيتى و اطلاعاتى ارزنده اى به رژيم اسلامى داده اند. در طول سالهاى گذشته کم نبوده اند آدمکشان رژيم اسلامى که بعد از اجراى عملياتشان سالم به دامن رژيم اسلامى باز گشته اند.

عليرغم تصور رايج در ميان اپوزيسيون بورژوايى، ملاحظات حقوق بشرى مربوط به راى دادگاه برلن، نه اروپا و آمريکا را به هم نزديک کرد و نه سياست آنها را "راديکاليزه" کرد. سياست آمريکا و اروپا بهم نزديک نشد چون فاکتورهاى دخيل در تفاوت سياستشان پايه اى تر از اين است که حکم دادگاه برلن بتواند آنها را دور زده و اين دو بلوک را به سياست واحدى نزديک کند. اتفاقا کشورهاى اروپايى و در راس آن آلمان و فرانسه تمايل جدى دارند اين تفاوت ميان سياستهايشان با آمريکا فعلا حفظ شود. هر چقدر آمريکا در صحنه سياسى ايران و منطقه پر مشکل تر باشد همانقدر ميدان براى آلمان و فرانسه بازتر خواهد بود و همانقدر شرايط تبديل شدن به يک نيروى رقيب در منطقه خليج فراهم تر خواهد شد. فعلا زير پاى همديگر را خالى کنند تا جاپاى خود را سفت تر کنند.

سياست آمريکا و اروپا در قبال ايران "راديکاليزه" نشد چون اولا، قرار نيست منافع استراتژيک اين دولتها قربانى چيزى به نام حقوق انسان شود. رژيم اسلامى هنوز به عنوان دشمن قلابى در شکل دادن به رهبرى آمريکا به عنوان يک نيروى برتر نظامى جايگاه دارد. و ثانيا، از نظر آمريکا و اروپا، پيش از هر دخالتى در صحنه سياسى ايران، اول بايد پاسخ اين سئوالات روشن باشد: چقدر توان کنترل اوضاع و جهت دادن مسير تحولات در سمت مورد دلخواه وجود دارد؟ تا چه حد خواهند توانست از دخالت توده مردم در تعيين روند اوضاع سياسى جلوگيرى کنند؟ چقدر قادر خواهند شد از عروج، گسترش، نفوذ و دخالت نيروهاى برابرى طلب و آزاديخواه مشخصا کمونيستها در صحنه سياسى جلوگيرى کنند؟ و مشخصا چه نيرويى جايگزين رژيم اسلامى خواهد شد؟ اينها اتفاقا مشغله هاى مشترک اپوزيسيون بورژايى با دول غرب است. پاسخ اين سئوالات براى دول غرب روشن نيست و تا زمانيکه جواب اين سئوالات به طور قطع مطابق نسخه مورد نظرشان نباشد هنوز زير پروبال رژيم اسلامى را خواهند گرفت.در خاتمه، اتفاقات بعد از دادگاه برلن، بخوبى ثابت کرد که حتى اگر به فرض "شيشه عمر" رژيم اسلامى در دست دول غربى باشد، اين دولتها اين شيشه را در پنبه نگاه داشته اند تا بدست کارگران و مردم آزاديخواه نيافتد. بايد اين شيشه را از داخل اين پنبه در آورد و برزمين کوبيد. اين از عهده اپوزيسيون سرگردان انگشت بدهان منتظر غرب بر نمى آيد. اين کار کارگران و مردم آزاديخواه است.

منتشر شده در نشريه همبستگى شماره ٧١، مه ١٩٩٧



محاکمه عبدالله نورى

جدال قدرت در ميان جناحها

در حاشيه محاکمه عبدلله نورى وزير کشور سابق رژيم اسلامى بسيار تبليغ شده و ميشود. .رسانه هاى رسمى طرفدار رئيس جمهور در ايران به همراه رسانه هاى دوم خردادى اپوزيسيون در خارج کشور تا ميتوانند به دفاعيات عبدالله نورى آب و تاب ميدهند. گاهى براى مظلوميتش گريه ميکنند، گاهى شجاعتش را تحسين ميکنند و دست آخر چشمانشان روشن ميشود که خاتمى دوم در حال سر برآوردن است و بازارشان به اين زوديها کساد نخواهد شد. فکر نکنيد اينها در بيابانند و لنگه کفشى گير آورده اند و لابد بايد غنيمت بشمارند. نه خير، اينها شغلشان را فعلا همين تعريف کرده اند که در اتاقکى به نام جمهورى اسلامى کار کنند، تزئيينش کنند، دعا کنند، دگر انديشى کنند، قهرمان بسازند، تحليلگرى کنند يعنى هر لنگه کفش زوار در رفته و بنجل اسلامى را آب و رنگى بدهند و به همديگر بفروشند و دست آخر قهرمان جديدى درست کنند که در انتخابات بعدى نگذارد پرچم جامعه مدنى اسلامى برزمين بيافتد و بساطشان از رونق بيافتد. اگر دقايقى در مقابل سلمانيگرى اين روزنامه ها و اين اپوزيسيون بايستيد آدمهاى عجيب و غريبى را خواهيد ديد که با عجله وارد و خارج ميشوند: هنگام ورود اخمو هستند، قران ميخوانند، بو ميدهند، چنگالهايشان پر از لکه‌هاى خون است، شمشيرشان را از رو بسته اند، ... اما هنگام خروج شمشيرشان ديده نميشود، روى دستان خون آلودشان دستکشى با آرم جامعه مدنى پوشيده اند، ميخندند يا درستتر بگويم ريشخند ميزنند، حرفهاى متفاوتى ميزنند، ميگويند: جوانان ميتوانند اندکى شادى اسلامى داشته باشند، زنان ميتوانند ولى فقيه شوند اما بايد تابع قانون باشند، جامعه بايد قانون داشته باشد اما قوانين اسلامى، همه در برابر قوانين شرع و اسلام برابرند و ... دقيقتر که نگاه ميکنيد متوجه ميشويد قيافه‌هاشان آشناست. جايى ديده ايد و خاطره اى ازشان داريد: حاکم شرع کردستان؟ بازجوى گوهردشت؟ دادستان تبريز؟ فرمانده سپاه؟ وزير اطلاعات؟ وزير کشور و معاون رئيس جمهور و نماينده ولى فقيه در مجمع تشخيص مصلحت اسلام و نظام؟ اين آخرى عبدالله نورى است که ظاهرا آخرين مشترى محبوب اين بساط آرايشگرى تا لحظه حاضر است.

اما چند نکته در باره اين محاکمه:

١- اينکه گويا عبدالله نورى به نمايندگى از آرزوها و آمال مردم محاکمه ميشود يک ذره حقيقت ندارد. به چند موضوع محورى در مدافعات نورى دقت کنيد:

جدايى دين از دولت: براى اکثريت مردم در ايران به عنوان قربانيان يک نظام مذهبى، کوتا کردن دست مذهب از حکومت يک آرزوى عميق و غير قابل گذشت است. عبدالله نورى در دادگاه نه تنها افتخار ميکند که "بيست سال در حساسترين پستهاى اين رژيم" فعاليت ميکرده، "هميشه مورد وثوق امام" يعنى منفورترين شخصيت تاريخ معاصر ايران بوده بلکه در دفاعياتش به هردرى ميزند تا خود را از اين "اتهام و توهين" مبرا کند که گويا در طرفداريش از يک حکومت دينى تزلزلى داشته است.

حکومت قانون: مردم، به عنوان قربانيان روزمره جارى شدن قوانين اسلامى در بيست سال گذشته، برچيده شدن کل اين قوانين و جايگزينى آن با قوانين انسانى هستند. تمام انتقاد نورى اينست که چرا قانون اساسى اسلامى به عنوان "بزرگترين مصلحت نظام" اجرا نميشود.

آزادى بيان: مردم طرفدار آزادى بيان بيقيد و شرط و براى همه هستند و خوب ميدانند که تا حکومت اسلامى برقرار است آزادى بيان نخواهند داشت. تمام هنر نورى در اين مورد دفاع پرحرارت از اصل ٢٤ قانون اساسى است که بر طبق آن "مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر مخالف مبانى اسلام" باشد.

٢- دادگاه نورى صحنه ديگرى از تصفيه حسابهاى جناحى سران رژيم اسلامى است. لحظه اى ديگر از مبارزه قدرت در ميان دو جناح است. کل ماجراى محاکمه بخصوص زمان انتخاب شده، مربوط به انتخابات مجلس ششم است. هر دو طرف اهداف قابل تشخيصى را دنبال ميکنند. يکطرف ميخواهد مانع احاطه شدن مجلس آينده اسلامى توسط جناح خاتمى شود و طرف ديگر هم فرصت مناسبى گير آورده تا هم بى آبرويى نظام را به نام جناح مقابل ثبت کند و هم بنام دفاع از مردم براى خودش راى جمع کند و براى حکومت اسلامى وقت بخرد.

٣- هر دو طرف و در حقيقت کل حکومت اسلامى از اين محاکمه نفع مشترکى را دنبال ميکنند: محدود کردن جدالهاى سياسى جامعه در بالا و در چهارچوب تقابل دو جناح حکومتى. مخصوصا جناح دوم خردادى حکومت و اپوزيسيون طرفدارش ميخواهند که مردم توقعاتشان از تحولات سياسى در ايران را در محدوده اصلاحات درون رژيمى اين جناح نگاه دارند، قهرمانانشان را از ميان آنها جستجو کنند، به تغييراتى خارج از چهارچوب رژيم فکر نکنند و به خودشان به عنوان نيرويى مستقل از دو جناح و در مقابل آنها نگاه نکنند. و دست آخر به فيصله دادن بحران موجوديت حکومت اسلامى توسط غلبه جناحى به جناح ديگر راضى شوند. اين انتظار عبث است. موج اعتراض علنى عليه نظام اسلامى در تيرماه امسال اخرين نمونه اى است که حاکى از پوچ بودن اين انتظار است. اين موج موقتا فروکش کرده اما درياى زير آن همچنان طوفانى است.

منتشر شده در هفته نامه ايران پست، شماره ٣٢

٢١ آبان ١٣٧٨، ١٢ نوامبر ١٩٩٩



اين ژورناليست چشمانش را به قم دوخته است!

جمهورى اسلامى فقط زندان و شکنجه و اعدام و نابرابرى و فقر بر جاى نگذاشته است. پديده هاى همزاد ديگرى با اين نظام به دنيا آمده اند، با آن زيسته اند، زير بالش را گرفته اند و با آن هم به خاک سپرده خواهند شد. يکى از اين پديده‌ها ژورناليسم دربارى-اسلامى است که قيافه اپوزيسيون هم به خود ميگيرد. اين ژورناليسم مشخصات خاص خود را دارد: وفادار به نظام است؛ از اندرون رژيم باخبر است؛ معاش سياسى اش به اتفاقات همين اندرون گره خورده است؛ قهرمانانش را از درون همين لجنزار ميجويد؛ دروغ ميگويد؛ پاليتيک زن حرفه اى است؛ روى حقايق کوچک سر و صدا راه مياندازد تا حقايق بزرگتر را پنهان کند؛ روزيش را از "اسرار نگفته" نظام ميگيرد؛ بر سر اين اسرار جار و جنجال راه مياندازد تا حقايق سياسى مهمى را پنهان کند. گاهى به سرش ميزند اداى اپوزيسيون در بياورد اما همين موقع هم از دايره نظام اسلامى فراتر نميرود. براى مثال وقتى زير فشار مردم، رژيم اسلامى مجبور ميشود سناريوى "محافلى مرموز در درون وزارت اطلاعات" را راه بياندازد دکان اين ژورناليسم رونق ميگيرد. به جلوى صحنه ميپرد و به هردرى ميزند تا اين داستان را به مردم بباوراند که در آن قاتل اصلى يعنى حکومت اسلامى نقش دادستان را بازى ميکند. نه تنها اين بلکه در نقش قربانى اصلى هم ظاهر ميشوند: محافل مرموز با اين قتلها ميخواسته اند به نظام ضربه بزنند.

اين هفته با دعوت کاملا بيطرف و غيرسياسى" هفته نامه ايران استار يکى از اين ژورناليستها در تورتنو برنامه خواهد داشت. اين يکى از آن ژورناليستهاى دربارى-اسلامى کارکشته است که از بچکى با آخوندها حشر و نشر داشته، دوران کودکيش را پاى روضه مستجابى گريه کرده، دوران نوجوانيش را در مسجد حاج عزيزالله پاى منبر فلسفى سپرى کرده و به قول خودش سخنان اين آخوند "در جانش نقش بسته است" و در حال حاضر از مريدان جان نثار حضرت مستطاب آيت‌الله‌العظمى منتظرى است. ايشان آقاى عليرضا نورى زاده است.

در معرفى اين نوع ژورناليسم و مشغله هايش لازم نيست راه دور برويم. متن نامه ايشان به احمد منتظرى، گوياتر از هر توصيفى، مشخصات اين ژورناليسم را آشکار ميکند.

دقت کنيد:

"حضرت احمد منتظرى دام عزه، به پدر بزرگوار با عرض سلام و مراتب ارادت بنده بفرماييد: امروز امير در ميخانه توى تو، فريادرس ناله مستانه تويى تو. به ايشان بفرماييد، عليرضا همچون روزگار کهن دل به سوى آن آستان دارد و چشمانش به قم دوخته است. ... به حضرت ابوى بفرماييد تاريخ نام ايشان را بر بلنداى قله عشق و آزادگى و ولايت آزادگان ثبت کرده است. ... در احياى خويش به ليلالقدر رادمرد نجف آبادى مى‌انديشم که ... لابد ميدانيد که طى اين سالها چه ميزان در شرح احوالات مراد و پيرم قلم زده ام و گفته ام. در الشرق‌الاوسط، الوطن، المجله، الحيات، ... در رابطه با آقا بر حضورش در مديريت جنبش ملى و اسلامى احرار ايران و براى برپايى مجمتع مدنى دمکرات و آزاد، ديرسالى است که به تلاش گسترده مشغولم که جهان از ياد نبرد مرد مردستانى به نام حسينعلى منتظرى، پرچمدارى مبارزات ملت ايران را عهده دار است. در اين شبهاى عزيز از ايشان بخواهيد مرا از دعاى خيرشان بى‌نصيب نگذارند. کتابى در دست چاپ دارم در باره مرجعيت و حاکميت جور، که بخش اعظم آن درباره آقا است. روى عزيز شما و سعيد خان و ديگر احباب و انصار آقا را ميبوسم و ... لطف کنيد مطالب مربوط به حضرت آقا ... را به دستم برسانيد تا در رسانه هاى جهانى و به ويژه عربى انعکاس يابد. ... با تجديد ارادت. دکتر عليرضا نورى زاده-لندن".

آرزوهايى که در اين نامه مستتر است تصورات خام ژورناليسمى دست به مذهب و سر به آخوند است: ژورناليسمى که از انقلاب ٥٧ متنفر است، با ضدانقلاب ٥٧ پيمان اخوت دارد. ميخواهد ٥٧ تکرار شود اما بدون انقلاب و آرزوهايش. ميخواهد "جنبش ملى و اسلامى" ديگرى راه بيافتد، نوفل لوشاتو و زير درخت سيب و مدرسه علوى و کميته استقبال امام تکرار شود اما اينبار "مرد مردستانى به نام حسينعلى منتظرى" بر صندلى پرواز ضد انقلاب تکيه کند و مريدى مثل عليرضا نورى زاده زير بال آقار را بگيرد. فکر نکنيد اين ژورناليستها از مبارزات کارگران پالايشگاه خبر ندارند، از نفرت کارگران از حکومت اسلامى سرمايه بيخبرند، ١٨ تير را نديده اند، صداى مرگ بر جمهورى اسلامى را نشنيده اند. نه خير، کاملا برعکس، چون ميدانند همين کارگران، همين زنان و جوانان ١٨ تير دست آخر نظام اسلامى را زير و رو خواهند کرد؛ چون دقيقا همه اينها را ميدانند چشم بر قم دوخته اند و دنبال ناجى ميگردند. واقعا که دنياى ذهنى اين ژورناليسم، غرق در ماليخوليايى جاهلانه است.

منتشر شده در هفته نامه ايران پست، شماره ٤٧

١٣ اسفند ١٣٧٨، ٣ مارچ ٢٠٠٠



شخصيتهاى زودگذر يک رژيم مستاصل

صحنه سياست در ايران لحظات پرتلاطمى را از سر ميگذراند. در اين صحنه نيروهاى متعددى فعالند. اگر چه هر کدام دنبال اهدافى متفاوتند اما در وهله اول همه در پى تعيين سرنوشت يک چيز هستند: سرنوشت حکومت اسلامى. در بالاى سر و مقابل مردم و دقيقا براى مهار آنان، نيروهاى خود رژيم اسلامى هستند که تکه تکه شده و در قالب دو نيرو در مقابل هم صف‌آرايى کرده اند. در کنار مبارزه قدرت ميان اين دو نيرو، نيروى طبقات محروم مردم است که از زير بيست سال فشار اقتصادى و خفقان فرهنگى و سياسى کمر راست کرده و به اشکال مختلف اعتراض ميکند و در هر اعتراضى چشم به لحظه نبرد نهايى با رژيم ميدوزد. نيروهاى اول ميخواهند رژيمشان را سرپانگه دارند و نيروى سوم ميخواهد شر رژيم را از سر جامعه بکند. با هر تکان نيروى سوم، نيروهاى متشتت رژيم لحظاتى به هم نزديک ميشوند، متحد ميشوند، تهديد ميکنند، حکم اعدام صادر ميکنند اما مجددا به هم ميريزند، ترکهاى تازه بر ميدارند و ... اين ماجرا نميتواند همچنان و به مدت طولانى تکرار شود. به طور قطع، لحظه اى فرا خواهد رسيد که مردم بسيار وسيعتر و قدرتمندتر از اعتراضات ماه تير به ميدان خواهند آمد، توپ و تانک و بسيجى ديگر اثر نخواهد کرد و تکليف قدرت سياسى جمهورى اسلامى يکسره خواهد شد. در اين ميان، اتفاقى رخ ميدهد که اگرچه بيسابقه نيست اما در مقابل موارد مشابه تاريخى اش نمونه چندش‌آورترى است. اين اتفاق وارونه سازى حقايق سياسى به طور روزمره و در مقياسى گسترده است: خيلى چيزها وارونه هستند؛ خيلى چيزها به نام خود ظاهر نميشود؛ حقيقت دروغ ناميده ميشود؛ دروغ به نام حقيقت ظاهر ميشود؛ مبارزين ازادى و رفاه و حرمت انسانى زندانى ميشوند، شکنجه ميشوند، اعدام ميشوند و درعين حال شخصيتهاى مرتجع رژيمى مرتج به عنوان مبارزان راه آزادى تيتر روزنامه ها ميشوند. مهره هاى ديروز و امروز يک حکومت مذهبى، کسانى که خود را فرزندان راستين خمينى ميدانستند و ميدانند؛ کسانى که براى تثبيت رژيم اسلامى مايه گذاشته اند؛ کسانى که در بالاترين پستهاى اين رژيم، در بيست سال جنايت سهيم بوده اند و خيليهاشان هنوز هم هستند؛ کسانيکه تا ديروز در دادگاههاى شرع و مجلس اسلامى و سپاه پاسداران احکام قصاص و اعدام و سنگسار صادر ميکردند و اجرا ميکردند و بعضيهاشان هنوز به اين شغل کثيف مشغولند؛ آرى از ميان اين پادوهاى قديم و جديد رژيم اسلامى است که انواع "قربانيان" و "قهرمانان" درست ميکنند و ابلهانه ميخواهند به مردم قالب کنند. فروشنده اين کالاها هم معمولا خودشان هستند که ديگر حاکم شرع و پاسدار نيستند و سردبير شده اند و خرداد و عصر آزادگان در مياورند. در چنين بازارى قربانى شکنجه کيست؟ کرباسچى شهردار محترم رئيس جمهور رفسنجانى که بازجوها جسارت کرده کج به‌اش نگاه کرده اند نه هزاران هزار قربانى که يا زير شکنجه کشته شده اند و يا اگر زنده مانده اند هنوز هم به خاطر آثار فشارهاى جسمانى و روحى نتوانسته اند به زندگى عادى باز گردند. قربانى و قهرمان آزادى بيان کيست؟ همکاران حکومت اسلامى که به سردبير دگرديسى کرده اند و اوج انتقادشان اينست که از ولايت فقيه ميخواهند در چهارچوب قانون اساسى اسلامى دمار از روزگار مردم در بياورد. مبارزه راه دفع خشونت کيست؟ امثال جلايى پور که شوراى امنيت کردستان را به نفع قلم زدن در مطبوعات موسوم به دوم خرداد ترک کرده و ميگويد قصاص و اعدام و خشونت بايد فقط از طرف دولت اعمال شود!! مدافع و مبارز راه حرمت انسان کيست؟ رئيس جمهور نظام اسلامى که زير دولت فخيمه اش زندانها پر از زندانى سياسى است، دانشجويان معترض در انتظار حکم اعدامند، بساط قصاص و سنگسار همچنان پابرجاست و البته ايشان در کنار همين جنايتها همچنان عبا تکان ميدهد و لبخند ميزند و از جوانان و زنان حرف ميزند و با پيام رافت و مدارا و مسالمت اسلامى و گفت و گوى تمدنها در مجامع بين‌المللى ظاهر ميشود. و آخرين نمونه از اين پهلوان پنبه ها، حجه‌الاسلام والمسلين عبدالله نورى، يار غار امام است که کمتر گوشه‌اى از حکومت اسلامى را ميتوان پيدا کرد که ايشان روزى در آنجا در خدمت حکومت اسلامى نبوده است. آيا اينها اصولا مبارزان راه اهدافى، عقايدى و کسانى نيستند؟ البته که هستند. مبارزان چهارديوارى اسلام و حکومت اسلاميند. خشتهاى پوسيده ساختمان نظام اسلاميند که زير فشار نيروى مردم ترک خورده‌است. سرنوشت اينها به سرنوشت رژيم اسلامى گرده خورد است. با رژيم اسلامى زنده اند و با ژيم اسلامى هم به هوا پرت خواهند شد. در مقابل تکان نيروى سوم، اين پهلوان پنبه هاى خودى، مثل کف روى دريا هستند. اينها شخصيتهاى زودگذر يک رژيم مستاصل هستند.

منتشر شده در هفته نامه ايران پست، شماره ٣١

١٤ آبان ١٣٧٨، ٥ نوامبر ١٩٩٩



وقت شناسى يک مسلمان و سکولاريسم قلابى سلطنت طلب

هيچ حجمى از آثار فرهنگى و ادبى قادر نبود به اندازه حاکميت جمهورى اسلامى محتواى واقعى مذهب را بيرون بريزد. جمهورى اسلامى نمونه زنده، مجسم و اينجهانى مذهب است. جمهورى اسلامى نشان داد که مذهب مخصوصا اگر در قدرت سياسى باشد چه ترکيب نفرت انگيزى ببار مياورد. حاکميت رژيم اسلامى - اگر چه به بهاى سنگين و جبران ناپذير انسانى - اما بهر حال قدرتمندتر از هر چيزى محتواى مادى و زمينى مذهب و اسلام را بيرون ريخت: مذهب در مقابل تعقل و دانش، مذهب در مقابل برابرى اجتماعى و اقتصادى، مذهب در مقابل آزادى، مذهب در مقابل آزادانديشى، مذهب تداعى کننده حقارت مطلق انسان در مقابل نيروهاى آسمانى و زمينى و بطور کلى مذهب تجسم جهالت و نابرابرى و بندگى انسان.

رژيم اسلامى جان کندن خود را ميتواند به ضرب قانون مجازات اسلامى و مانور بسيجيان و چاقوکشى انصار حزب الله اندکى طول دهد اما با هر روز ادامه حياتش بيشتر بنيادهاى فکرى و اجتماعى خود را ميپوساند و در لجنزار خود خفه ميشود. در طول سالهاى گذشته هر چقدر اسلام بيشتر بر نهادهاى سياسى، اجتماعى و مدنى پنجه افکنده و سايه شومش را در اعماق زندگى سياسى، فردى و اجتماعى مردم گسترانده همانقدر بيشتر به موضوع تنفر عمومى تبديل شده است. و همچنين هر چقدر بيشتر احکام فقهى اش را بر کارکرد دولت تحميل کرده همانقدر بيشتر ضرورت تکاندن اسلاميت از پيکره دولت را به عنوان زمينه سياسى و ادراى و حقوقى مناسب براى سرمايه دارى آشکار کرده‌است.

شکل گيرى انواع اپوزيسيون اسلامى از جمله لوتريسم عبدلکريم سروش در پاسخ به ضرورتهاى ناشى از اين واقعيت ريشه دارد و به دليل همين ضرورتها بخشهايى از ژورناليسم بورژوايى را مسحور خود ميسازد.

فعاليت سروش سه وجه دارد:اولا، سروش ميخواهد از رخت بربستن اسلام و مذهب از حيات ذهنى جامعه جلوگيرى کند. ميخواهد با جدا کردن حساب اسلام از آخوند و ولايت فقيه و رژيم اسلامى، خود اسلام را نجات دهد. و آنهم نه نجات اسلام به خاطر اسلام بلکه به خاطر خاصيتهاى زمينى اش در قبال حفظ مناسبات موجود. ثانيا، رسالت "لوتر اسلام" فراتر از تقلاى مذبوحانه براى حفظ اسلام است. کدام عالم الهيات، محض گل روى خدا کمر به خدمت مذهب بسته‌است که سروش دومى باشد؟ سروش هم مثل همه مذهبيون با خواص سياسى اسلام سر و کار دارد و اهداف طبقاتى و سياسى در سر دارد. اهدافى که قرار است به رها شدن رژيم اسلامى از موقعيت بحرانى کنونى و انطباق آن با نياز سرمايه دارى ايران خدمت کند. رژيم اسلامى ضرورت تاريخى خود را هم در عرصه داخلى و هم در عرصه جهانى از دست داده است. مصرفش به عنوان يک حکومت سازمانده ضد انقلاب به پايان رسيده و اگر نتواند اسلاميت خود را به نفع يک رژيم متعارف بتکاند راهى جز حذف شدن کامل از صحنه سياسى در پيش ندارد. سروش هم اين را دريافته است و با صراحت ميگويد که دوره "انقلابى" (يعنى همان دوره سرکوب انقلاب) بسر آمده و اکنون دوره "سازندگى" است. و وى در هر دو دوره خدمتگزار است. سروش که خود در دوره "انقلابى" خدمتگزار پرکار شوراى انقلاب فرهنگى در قلع و قمع کردن هر عنصر ترقيخواهى در مراکز دانشگاهى بود اکنون در دوران "سازندگى" تقلا ميکند با کوتاه کردن دست آخوند و ولايت فقيه از نهادهاى دولتى به نياز بورژوازى ايران يعنى شکل گيرى يک حکومت متعارف خدمت کند. در حقيقت فعاليت سروش چيزى نيست جز انعکاس تمايلات بوژوازى ايران براى استقرار يک دولت متعارف در ميان محافل ناراضى دانشگاهى نزديک به رژيم اسلامى. سومين وجه تلاش سروش پيشدستى براى سد کردن و انحراف مسير اعتراض اجتماعى است. اين همان کارى است که بخش اعظم اپوزيسيون ملى و جمهوريخواه و چپ دمکرات به آن مشغول است. واقعيت اينست که اگر اوضاع به اين منوال پيش رود ممکن است سرنوشت خدا، سرمايه و دولت سرمايه هر سه به خطر افتد. ممکن است فرمان اعتراض اجتماعى بدست نيروهاى پيشرو بيافتد و راديکاليسم اجتماعى و سياسى و دخالت کارگرى و کمونيستى کل نظام طبقاتى را به خطر بياندازد. سروش هم علم مخصوص خودش - "تئورى قبض و بسط شريعت" - را بر دوش گرفته و به تلاش شکل دادن به استحاله درونى رژيم اسلامى پيوسته است. تلاشى که هدفش دور کردن ولايت فقيه و آخوندها از حکومت است بدون اينکه کمونيسم کارگرى، طبقه کارگر، ميليونها مردم زحمتکش و نيروهاى اجتماعى پيشرو در صحنه يک حرکت راديکال که يک جنبه اش هم ضد مذهبى بودن آنست حضور فعال داشته باشند. در ميان محافل اپوزيسيون بورژوايى سروش با قلبى آکنده از محبت استقبال ميشود. ژورناليستهاى وابسته به محافل سلطنت طلب که مدام ژست دلسوزى به حال "دگر انديشان" ميگيرند آنقدر از سرکوب کارگران اسلامشهر مکدر نشدند و غم به دلشان راه نيافت (قرار هم نبود) که از به هم خوردن سخنرانى سروش در دانشکده فنى. اينها بيشتر از خود سروش به معجزات امامزاده "مدرنيته اسلامى" دل بسته اند. سروش را با هر دوز و کلک بزرگ ميکنند. ميگويند که "روزنامه هاى معروف مصاحبه با او را مغتنم ميشمارند." و آنگاه به اين مومن شريک جرم يک رژيم مذهبى آدمکش لقب "قافله سالار" انديشمندانى را ميدهند که "شبح جدايى دين از دولت را به حرکت در آورده است."!! خواننده شان را دعوت ميکنند که اگر طرفدار "نظام دمکراتيک و لائيک و مدرن" هستند روى "نقش سازنده" امثال سروش حساب باز کنند. (يک خال از مدرنيته سروش اينست که ايشان در عصر شاهراههاى اطلاعاتى مفتخر است که هنوز به وحى اعتقاد دارد.)عنايت ژورناليسم سلطنت طلب به عبدلکريم سروش ميتواند دلايل متنوعى داشته باشد. مثلا شايد سلطنت طلبان از پراکندگى و بى لياقتى رهبرانشان در رنجند و ميخواهند فقدان اعتماد بنفس سياسى خود براى مبارزه با "ولايت فقيه" را با حضور امثال سروش در صحنه سياسى جبران کنند. (به قول ارسى "اى بسا اينها باشند که از عهده فقهاى حاکم کنونى بر آيند.") اما اين دلگرمى ناشى از بى اعتمادى به خود هنوز تمام موضوع را بيان نميکند. دلايل ديگرى در اين علاقمندى نقش اصلى را دارند که کاملا مربوط به اشتراک در همان اهدافى است که سروش دنبال ميکند.يک دليل ارادت سلطنت طلبان به عبداکريم سروش در اينست که هر دو خير دين را براى منافع طبقه خود در همين دنيا ميشناسند. هردو فهميده اند براى استفاده عاقلانه از دين بايد حماقت آخوندى را کنار گذاشت و دين را به کنج مسجد و خانه و دلها راند. و همچنين هر دو واقعيت بى اعتبار شدن روزافزون دين در ميان مردم را بو کرده اند و به خطر رشد بيدينى در ميان مردم واقفند و "جامعه بيدين و فارغ از احکام والاى اخلاقى" را خطرناک تلقى ميکنند. بدين ترتيب هردو ميخواهند اسلام عزيز البته بدون خرکاريهاى آخوندى در قلب مردم باقى بماند و به شغل شريف تسکين آلام ادامه دهد. و اين همان درس رضا پهلوى از تاريخ است که "پادشاهى و دين را بايد براى قوام ملى و اخلاقى ملت نگاه داشت." در حقيقت در جامعه "سکولار" هر دو "قوام ملى و اخلاقى ملت" حکم ميکند که خرافات مذهبى اشاعه يابد. حتما در چنين جامعه‌اى کسانى را که ميخواهند جامعه را بيدين کنند بايد سرجايشان نشاند. يکى از محورهاى تبليغى سروش مربوط به همين خاصيت دين يعنى مجاب کردن انسان براى تحمل حقارت و نابرابرى دنياى طبقاتى است. اينکه دين "زندگى ما را در مجموعه هستى ميسر و مطبوع ميسازد ... و به ما سازگارى با کيهان و هستى ميبخشد." فراتر از اين، توجه بخشهايى از ژورناليسم سلطنت طلب به سروش حاکى از يک تشخيص سياسى است که بايد ريشه اش را در اهداف طبقاتى مشترک جستجو کرد. آن نتايجى از مباحث سروش که به قول هوشنگ وزيرى منتقدين اين "دانشمند برجسته" را ميترساند و ايشان را شيفته ميکند اينست که "صاحبان فقه بايد دست از قدرت سياسى بردارند و اداره امور کشور را به کسانى بسپارند که گرچه فقه و اصول نميدانند، ولى در عوض اقتصاد و جامعه شناسى ميدانند و بلدند چگونه تورم را مهار کنند." شايد سروش که مخالف حضور آخوند در قدرت است بتواند مسلمينى از درون حکومت را قانع کند که از خر شيطان پايين آمده و وزارتخانه ها را بدست آنهايى بسپارند که "اقتصاد و جامعه شناسى بلدند." و اين البته براى بورژوايى که به خاطر "بى‌لياقتى آخوند" شرايط متعارف پولسازى خود را از دست داده دلخوش کننده است. نه تنها دلخوش کننده بلکه حياتى است. آنچيزى که عواطف اپوزيسيون بورژوايى را نسبت به سروش برمى‌انگيزد نه سکولاريسم و جدايى دين از دولت و قطع کردن دست دين از نهادهاى آموزشى و سياسى بلکه مخالفت با اسلام ولايت فقيهى و افراطى و دست و پاگير است. هر دو ميخواهند آخوند را از پشت ميز وزارتخانه‌ها به کنج حجره ها بازگردانند و کار را به کاردان بسپارند تا فردا باند کت و شلواريها فارغ از مزاحمتهاى جنتى و الله کرم (فرمانده کنونى انصار حزب‌الله) لياقت خود را در خدمت سياستهاى بانک جهانى و صندوق بين‌المللى پول نشان دهند. تا دولتى را سازمان دهند که بتواند يک چهارچوب ادارى و سياسى و قضايى امن براى سوخت و ساز سرمايه فراهم کند. يعنى دولتى که با اتکا به کسانى که "جامعه شناسى و اقتصاد بلدند" کار ارزان سازمان دهد و با اتکا به سيستم مدرن سرکوب، کار را ارزان نگاه دارد. اپوزيسيونيسم سروش هيچ بارقه‌اى از ترقيخواهى ندارد. کسى که در بر افراشتن پرچم اسلام همراه و همگام خمينى بوده، کسى که به مدت بيش از يک دهه و نيم فعال ايدئولوژيک يک رژيم سياسى ارتجاعى بوده و بعد از اينکه مذهب خود محتواى اجتماعى و سياسى خود را در مقابل مردم به نقد کشيده تازه اپوزيسيونيسم خود را با رسالت نجات اسلام تعريف ميکند چه ربطى به ترقيخواهى دارد؟ کسى که هنوز هم از خمينى و شريعتى به عنوان "دو محبوب" ياد ميکند، کسى که "با خواندن کتاب حکومت اسلامى امام در سلک مقلدان" در آمده است و فکر ميکند "امام در فتوايش عليه سلمان رشدى گوهر عزيز بودن مسلمين را جستجو ميکرده است" چه ربطى به سکولاريسم دارد؟ جدايى دين از دولت که به سروش چسبانده ميشود، جدا کردن سرنوشت دولت از دين نيست بلکه جدا کردن سرنوشت دين اسلام از رژيم ولايت فقيه از يکطرف و دور کردن فقه و آخوند از دولت از طرف ديگر است. سروش نميخواهد با رها کردن نهادهاى دولتى از قيودات مذهبى به روند سکولار شدن جامعه خدمت کند و دولت را به يک نهاد "سکولار" تبديل کند بلکه ميخواهد با جدا کردن سرنوشت اسلام از دولت اسلامى، اسلام را نجات دهد و با جدا کردن سرنوشت دولت از آخوند، دولت و مناسبات بورژوايى را. سروش هم همان درسى را از تاريخ گرفته که در مصاحبه رضا پهلوى با کيهان لندن مورد اشاره قرار ميگيرد: "اگر روزى حکومت از دين جدا شود و مسئوليت خطاها و شکستهاى حکومت بر دوش روحانيون نباشد، اعتقاد مذهبى مردم راسخ و عميق خواهد شد." ميتوان اين پيش بينى را به حساب آرزوهاى "وارث جوان" گذاشت که مايل است خدا به عنوان جفت مورد نياز شاه همچنان به حيات سراپا مخرب خود عليه انسان ادامه دهد اما در همين اظهار نظر محتواى مشترک "سکولاريسم" سلطنت طلبان و "لوتر اسلام" نهفته است. در سکولاريسم هر دو، هدف "جدايى دين از دولت" سرنوشت انسان و نيازهاى انسانى نيست بلکه سرنوشت خود مذهب است آنهم دقيقا به خاطر مصرف اينجهانى اش. به اين معنا اهداف تلاش فرهنگى سروش خيلى شبيه اهداف تلاش سياسى امثال داريوش همايون است: "سست کردن ريشه هاى جهان‌بينى آخوندى" با اين تاکيد که "جهان بين آخوندى را با مذهب نبايد اشتباه کرد، مذهب پيش از آخوند بوده است." معناى ساده اين عبارت انتقال ملايان به فيضيه است تا در آنجا به تکثير ملاى "خوش نيت" مشغول شوند که بعدا در جامعه "سکولار" سلطنت طلبان سخت براى "مطبوع" جلوه دادن جهنم طبقاتى به درد خواهند خورد. ژورناليسم سلطنت طلب حتما به اين واقف است که دعاوى سروش ربطى به سکولاريسم ندارد. مسئله اينست که اوج سکولاريسم خود جريان سلطنت طلب همين است. سروش رسما از "حکومت دمکراتيک دينى" صحبت ميکند و مدعى است که "در جامعه دينى ايران هرگونه حکومت غير دينى غير دمکراتيک خواهد بود." همين ادعا اولا به اندازه کافى نشان ميدهد که سروش برعکس تلاش ژورناليسم سلطنت طلب حتى به صورت فرمال هم طرفدار جدايى دين از دولت نيست. علاوه بر اين مشخصات جامعه ايران را با حکومت غير دينى سازگار نميداند. معلوم ميشود (لقب "قافله سالار جدايى دين از دولت" دروغى است که البته افتخارش بحق نصيب ژورناليسم سلطنت طلب شده است.) ثانيا، سروش و طرفدارانش در اپوزيسيون بورژايى در مقايسه با انتظارات سکولار ميليونها مردم بسيار عقبند. در حاليکه بازار مذهب فقط در ميان محافل حکومتى و مزدوران رسمى دولتى داغ است و بى اعتنايى و دهن کجى به اجبارات مذهبى يکى از خصوصيات روزمره مردم شده است، سروش تازه شجاعت به خرج داده و تفسير قران را حق همه افراد ميداند. ژورناليسم سلطنت طلب حتما تصوير خود از جامعه "سکولار" مورد دلخواهش را اينچنين ترسيم ميکند: پاسداران "سکولار" خدا و شاه دست در دست هم بر روى قربانيان هر دو حکومت رژه رفته و کليد اوين را مجددا تحويل گرفته اند. به پاس خدمات امروزى اپوزيسيون اسلامى، خدا جايگاه خود را در دلها بازيافته است و مشغول حواله دردمندان به آخرت است. آرزوى رضا پهلوى به تحقق پيوسته و "نهاد سلطنت و مذهب آشتى کرده و روحانيت اصيل ايران يعنى همان بخش سالم، پاک، خوش نيت، آگاه و فداکار روحانيت شيعه در بازسازى زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى ايران نقش و سهم خود را ايفا ميکنند" يعنى در خدمت دربار پهلوى به ترويج خرافات مشغولند. آقاى سروش به پاداش خدمات امروزيش در راس وزارت فرهنگ قرار گرفته و در معيت محمد خاتمى (که به قول هوشنگ وزيرى درکسوت روحانيت است ولى آزاد انديش است) مشغول سازماندهى مبازره فکرى عليه کمونيسم و انطباق دروس اجبارى تعليمات دينى با شرايط عصر حاضر هستند و ... در اين تصوير از جامعه آينده که با يک سکولاريسم صد در صد قلابى تزيين شده است فقط يک چيز فراموش ميشود: اينکه آيا طبقه کارگر و مردم زحمتکش که خدا و مذهب و جمهورى مذهبى را در قالب جمهورى اسلامى تجربه کرده‌اند و شاه و سلطنت را در دودمان سلطنت، چنين فرجه اى را در اختيار سلطنت طلبان قرار خواهند داد؟ اين تماما مربوط به اينست که نيروى واقعى طرفدار جامعه مدرن، سکولار، برابر و آزاد يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چقدر توانسته است هدايت اعتراض اجتماعى و مبارزه طبقاتى را بدست بگيرد و در صحنه سياسى نيروى تعيين کننده و موثر باشد.

منتشر شده در انترناسيونال شماره ٢٠ فروردين ١٣٧٥، آوريل ١٩٩٦



اتحاد دو ارتجاع

نشريه اکونوميست به حمايت از طالبان بر ميخيزد

در گوشه اى از دنيا، نسلى از انسانها محکوم شده اند زير چنگال خونين حيوانى وحشى به تباهى کشيده شوند. مادران و پدران اين نسل در خرابه هاى دود زده دنبال چيزى براى خوردن ميگذرانند. زنان اين نسل آدم محسوب نميشوند؛ فقط مجازند کيسه بر سر، نقاب بر صورت، سر به پايين، پشت به خيابان، تا در همسايه بروند و ماتمشان را شريک شوند. دختران اين نسل مدرسه نميروند، بازى نميکنند، شادى ندارند. هزاران هزار کودکان اين نسل حتى پدر و مادرى ندارند در آغوش بکشند. در اين گوشه دنيا، اين انسانها، زانوى غم در بغل گرفته و نظاره گر مستاصل جنگ موجودات درنده اى به نام فرقه هاى اسلامى هستند که به جان هم افتاده اند تا تنها نماينده خدا و قران و محمد در زمين باشند. اين موجودات، در اين گوشه دنيا، هرجايى قدرت ميگيرند دست ميبرند، پا قطع ميکنند، زن سنگسار ميکنند، و با هر فرياد الله اکبرشان هستى تعدادى ديگرى را به نيستى ميکشانند. نام اين گوشه دنيا افغانستان و نام اين حيوان درنده طالبان است. طالبان، نماينده اسلام خالص، اسلام با تمام ظرفيت جنايتکارانه اش است. طالبان، اما فقط مامور اجراى احکام قران نيست. طالبان نشانه چيزى ديگرى هم هست. نشانه عمق درنده خويى، کثافت و وقاحت سرمايه دارى معاصر جهانى است. طالبان يکى از موجودات شوم عصر جديد است که در طلوع نظم نوين جهانى متولدش کردند تا از يکطرف سدى در مقابل گسترش حيطه نفوذ شورى و از طرف ديگر امکانى براى گسترش حيطه نفوذ دول غرب در منطقه باشد. اين پديده ننگين را بدست سازمان امنيت پاکستان و سيا و با حمايت گسترده محافل حاکم آمريکا بوجود آوردند، چاق و چله اش کردند، دلار بارانش کردند، زرادخانه اى از سلاحهاى مدرن در اختيارش گذاشتند، تعلميش دادند و به جان مردم شريف و زحمتکش افغانستان انداختند. طالبان محصول کثيفى از بکارگيرى اسلام توسط سرمايه معاصر است. طالبان نشانه آشکارى از يک حقيقت است: اينکه سرمايه دارى جهانى اگر لازم شود حاضر است به يکى از رتجاعى ترين، ضد انسانى ترين و عقب مانده ترين ايدئولوژى هاى زمان خودش متوسل شود. طالبان آنقدر کثيف و شوم است که تاکنون هيچ کدام از دول غرب جرئت نکرده اند علنا و رسما برسميتش بشناسند اگر چه همچنان پشت پرده پول و اسلحه در اختيارش قرار ميدهند. طالبان تا کنون در سکوت مطلق دول غرب مردم افغانستان را به خاک و خون کشيده است. از قرار معلوم اين سکوت در حال شکستن است. نه براى اعتراض به طالبان بلکه براى حمايت از آن، براى برسميت شاختن آن. اين وظيفه بينهايت ننگين جلب حمايت رسمى از طالبان را چه کسى بر عهده گرفته است؟ چه ارگانى "افتخار" پيشتازى براى تداوم حيات طالبان را متقبل شده است؟ نشريه اکونوميست، يکى از ارگانهاى قديمى سرمايه، اين وظيفه را بردوش گرفته است. اين نشريه در آخرين شماره در ماه جولاى نوشته است: اگر حيوانى مثل اردک رفتار کند، مثل اردک صدا در آورد، مثل اردک راه برود بيشک آن حيوان از منظر ديپلماتها يک اردک محسوب ميشود. پس چرا طالبان را مثل يک دولت برسميت نميشناسند در حاليکه طالبان مثل دولت رفتار ميکند، مثل دولت راه ميرود و مثل دولت صدا درمياورد. اکونوميست با اين تشبيه به دول غرب فراخوان داده تا دست پروده ضدانسانيشان را تنها نگذراند: اگر طالبان دولت ثبات يافته به ارمغان آورده؛ اگر طالبان نود درصد خاک افغانستان را تحت کنترل دارد؛ بايد دول غرب آنرا به عنوان حاکمان رسمى افغانستان، به عنوان دولت قانونى به رسميت بشناسند؟ اين فراخوان نشريه اکونوميست به دول غرب است. کارى را که وزارت خارجه و سازمان امنيت آمريکا آغاز کرد صداى سياسى و اقتصادى سرمايه دارى جهانى به پايان ميرساند.برسميت شناسى علنى طالبان يعنى رسميت دادن به تروريسم دولتى اسلامى، باندهاى آدمکش اسلامى، بيحقوقى مطلق زنان، بى پناهى و گرسنگى کودکان، سنگسار و تحقير و توهين روزمره و علنى انسان و مشخصا عادى و رسمى اعلام کردن جهنمى که مجريان احکام قران مردم افغانستان را در آن به آتش ميکشند. اين وقاحت آشکار سياسى، اين ريشخند علنى زندگى دهها ميليون مردم افغانستان، اين اقدام کثيف اکونوميست را نبايد تحمل کرد. نگاه غمزده و هراسان کودکان، زنان و جوانان و ميليونها مردم محروم در افغانستان حمايت ما را ميخواهد. بايد به هر طريق ممکن به اين نشريه، به اين حرکت ارتجاعى، به اين حمايت آشکار از جنايتکاران معاصر اسلامى اعتراض کرد.

منتشر شده هفته نامه ايران پست شماره ١٩

٢٢ مرداد ١٣٧٨، ١٣ اگوست ١٩٩٩



خواب نهضت آزادى براى کارگران!

پنير و تخم مرغ بهتر است يا "توسعه مملکت"؟

ابراهيم يزدى، رئيس نهضت آزادى ايران، در نيمروز شماره هاى ٤٠٦ و ٤٠٧ (دوم و نهم اسفند ١٣٧٥) مصاحبه مفصلى در مورد "طالبان در افغانستان" داشت. ايشان در اين مصاحبه ضمن دلخورى از طالبان که ديگر گندش را در آورده و زيادى آبروى (نداشته) اسلام را برده است حرف دل نهضت آزادى در باره کارگران ايران را ميزند. ايشان از کارگران دعوت ميکنند که اندکى به فکر توسعه مملکت باشند: نخورند، نياشامند، نخوابند، تفريح نکنند، زياد کارکنند، کم مصرف کنند و رياضت بکشند تا قدرى سرمايه انباشت شود و مملکت توسعه يابد و "عدالت اجتماعى" برقرار شود! همچنين، از آنجايى که آقاى يزدى کاملا واقف است که کارگران به اين عوامفريبيهاى کهنه شده تره خرد نخواهند کرد، نصيحت ميکند بايد "فضاى باز سياسى" بوجود آورد، "دولت ملى" تشکيل داد و کارى کرد که کارگران احساس کنند دولت مال خودشان است. در اينصورت، مملکت امن و امان، کارگر سربزير، توليد برقرار، سرمايه انباشت، و آرمانهاى اسلامى پايدار خواهد بود.

خود اين البته جالب است که چرا از بحث در باره طالبان به برنامه نهضت آزادى در باره کارگران در ايران گريز زده ميشود؟ اين، دو دليل دارد: اولا اسلاميون به وضعى افتاده اند که براى آبرو خريدن براى دارو دسته خودشان مجبورند مردم را به کثافتکاريهاى همسايه همکيش مراجعه دهند. ثانيا، آقاى يزدى در اين روياى مسخره بسر ميبرد که در کشورهاى اسلامى، فاز "سنت گرايان اسلامى" در حال اتمام است و فاز "نوگرايان اسلامى" در حال شروع: "در فازهاى بعدى به احتمال بسيار سنت گريان شکست خواهند خورد و نهايتا نوگرايان قدرت را بدست ميگرند". آقاى يزدى تصور ميکند اگر ترهات ضد کارگرى اش را در کنار تجسم جهل و خرافه و ضديت با انسان يعنى طالبان قرار دهد از قباحتش کاسته ميشود.توخالى بودن دو فاز در مورد حرکتهاى اسلامى حتى براى خود نهضت آزادى هم آشکار است وگرنه رئيسشان در کنار يک دوجين "نوگراياى" ديگر اين همه عرق نميريختند تا ثابت کنند که "اسلام واقعى" اينقدر هم کريه نيست که اسلاميون در حال حاضر در دنيا به نمايش ميگذارند. تا آنجا که به موقعيت واقعى نهضت آزادى در صحنه سياسى ايران مربوط است اظهارات رهبرش ارزش تامل ندارد. اين جريان در حال پلاسيده شدن در لابلاى چاپلوسى روزمره سياسى است. اما حداقل به دو دليل سخنان ايشان در مورد کارگران جالب توجه است و شايسته يک تامل کوتاه: اولا، در اين اظهارات توقع مشترک تمام اپوزيسيون بورژوايى از کارگران منتهى با قالبها و فرمولبنيدهاى آخوندهاى "نوگرا" بيان ميشود. سلطنت طلب، جمهويخواه و دمکرات، همه همين خواب را براى کارگران ميبينند. ثانيا، آقاى يزدى، پته "دمکراسى و فضاى باز سياسى" را که همه اپوزيسيون بورژوايى زير پرچمش سينه ميزنند به آب ميدهد. با زبان بى زبانى ميگويد که قرار است "فضاى باز سياسى" به چه امر مقدسى خدمت کند. قرار است کارى کند که کارگر رياضت بکشد، فقر و ندارى را تحمل کند با اين تصور که دولت مال خودش است. سئوال ميشود که رهنمود ايشان در مورد چگونگى برخورد "نسبت به نيازهاى اقتصادى مردم" در حاکميت اسلامى (حاکميت اسلامى نوگرايان) چيست؟ جواب: نهضت آزادى به "عدالت اجتماعى" معقتد است؛ ميخواهد "آرمانهاى اسلامى" در جامعه منعکس شود؛ فکر نکنيد فقط نگران "حقوق بشر و آزادى انسان" است، نخير، "کرامت انسانى" هم مد نظرش است، "به نيازهاى مادى و اقتصادى بشرى نيز بها ميدهد".نيازى به حدس و گمان در باره نصيب انسان کارگر از "کرامت انسانى" نهضت آزادى نيست. قبلا بازرگان، نخست وزير رژيم اسلامى و رئيس قبلى نهضت آزادى، با خدمات ارزنده اش در سرکوب اعتراض کارگران نمونه هايى از اين "کرامت انسانى" را به نمايش گذاشته است. يزدى هم که مفتخر است زمانى وزير امور خارجه رژيم اسلامى بوده، ميخواهد همان خدمات را در اپوزيسون و انشاالله در "دولت ملى" آينده ادامه دهد. خطاب به کارگران ميگويد: اگر خواهان عدالت اجتماعى هستيد، اگر ميخواهيد از "جايگاهى که انسان در جهان بينى اسلام" دارد به طور کامل بهره مند شويد بايد متوجه شويد که "تحقق عدالت اجتماعى نياز به برنامه دارد" و "برنامه تابع زمان و مکان است". در اين "زمان"، اول بايد به فکر "توسعه مملکت" بود. کارگران عزيز، اگر کلاهتان را قاضى کنيد و فقط به فکر منافع آنى خود نباشيد با من هم نظر خواهيد بود که "ايران نمى تواند وارد عصر توسعه اقتصادى بشود بجز از طريق انباشت سرمايه". و "در يک کشور توسعه نيافته مانند ايران چگونه ميتوانيم انباشت سرمايه کنيم؟" "به جز از طريق رياضت؟ به جز از طريق اينکه از مردم خواسته شود بيشتر توليد کنيد و کمتر مصرف کنيد؟" با اين همه سخنان روشن مثل آفتاب آيا هنوز هم ميتوان کارگرى پيدا کرد که شک کند که "اسلاميون نوگراى نهضت آزادى"، مثل همه اپوزيسيون بورژوايى به زندگى کارگر علاقه دارد و به "نيازهاى مادى و اقتصادى بشرى نيز بها ميدهد". آيا معلوم نيست که اين ها به "کرامت انسانى" همه بخشهاى جامعه از جمله کارگران اهميت ميدهند؟ سهم سرمايه دار؟ قرار است کارگران علاقمند به سرنوشت مملکت رياضت بکشند و سرمايه داران هم انباشت کنند. سهم کارگر؟ اگر کارگران عزيز عجله نکنند، بدانند که "توسعه" کار يک روز دو روز نيست، دندان رو جگر بگذارند، ريخت و پاش نکنند، طولانى و با شدت کار کنند، بيشتر توليد کنند و کمتر مصرف کنند، رياضت بکشند و بچه هاشان را به رياضت عادت دهند، تحقير شدن نيازهاى کودکانشان را به خاطر توسعه مملکت با روى گشاد تحمل کنند، اگر هم خيلى فشار آمد، به خاطر "توسعه و انباشت" يکجورى خودشان را راحت کنند، مثلا خودکشى کنند، و ... اگر همه اين مشقات ناقابل را تحمل کنند، آنگاه مسير "آرمانهاى اسلامى" و "کرامت انسانى" مفروش خواهد شد و نوبت "عدالت اجتماعى" هم خواهد رسيد. فقط يک فرق بسيار جزئى ميان سهم سرمايه دار و کارگر وجود دارد. سهم صاحب سرمايه نقد است و همين امروز قابل حصول. سهم کارگر دير و زود دارد اما آقاى يزدى قول شرف ميدهد که سوخت و سوز ندارد. اما هنوز يک مانع ديگر از مقابل اين محور رياضت-انباشت-توسعه-عدالت اجتماعى بايد برداشته شود. به قول رئيس نهضت آزادى "اگر دولت بگويد: مردم، ما نميتوانيم نفتمان را که سرمايه ملى است بفروشيم، پنير و تخم مرغ و کره و گوشت بخريم و بدهيم شما بخوريد! مصرف را بايد کم کرد، بايد قناعت کرد و توليد را بالا برد و در آمد نفت را در صنايع بنيادى تبديل به سرمايه کرد"، در اينصورت چه خواهد شد؟ "مردم هرگز به چنين نصايحى گوش نخواهند داد." "مردم خواهند گفت: من به چه دليل صرفه جويى کنم؟ به چه دليل کم مصرف کنم و بيشتر کار کنم و توليد کنم؟" "مردم که احساس تعلق اجتماعى نداشته باشند، هرگز چنين کارى را نميکنند" پس بايد کارى کرد که مردم احساس تعلق اجتماعى داشته باشند. براى اينکه مردم گوش دهند بايد "يک دولت ملى با آراء مردم روى کار بيايد، دولتى که متکى به آراء خود مردم باشد." راه اين هم "برقرارى دمکراسى" است، "فضاى باز سياسى" است. بايد يک دولت "ملى" بر سر کار آورد طورى که مردم احساس کنند دولت مال خودشان است. تصميم مال خودشان است. هر چه از رياضت در ميايد به کيسه غير نميرد. هر چقدر کارگر فقيرانه زندگى ميکند همانقدر کيسه "دولت ملى" پر ميشود، به "انباشت سرمايه" دولت خودى کمک ميکند. فقط و فقط در اينصورت است که کارگر ديگر از ريخت و پاش دست برخواهد داشت. به نان خالى بسنده خواهد کرد، نگاه نيازمند کودکش را پس خواهد زد تا سرمايه انباشت، مملکت توسعه و عدالت برقرار شود. معلوم ميشود ده پانزده سال زنجير زنى زير علم دمکراسى و فضاى باز سياسى قرار بوده به آزادى انتشار "ميزان" منجر شود تا نهضتيون محترم کارگر را قانع کنند که پول "نفتمان" (يعنى نفت دولت نهضت آزادى) را همين جورى براى ماديات بى ارزش دنيا مثل پنير و تخم مرغ بر باد ندهد و بگذارد جامعه توسعه پيدا کند و سرمايه انباشت شود.

امروز، "رياضت" اسم شب همه بورژواهاى دنيا چه در حکومت و چه در اپوزيسيون شده است. کسى را به کلوپشان راه نميدهند اگر اين کلمه را حفظ نباشد. البته بايد انصاف داشت که رياضت را فقط از کارگران نميخواهند. خودشان به شدت زير فشار رياضتند. مگر نميبينيد در اين همه بيمارستان را ميبندند، اين همه مهد کودک از دور خارج ميکنند، اين همه پير مرد و پيرزن را از زايد قلمداد ميکنند و از خدمات اجتماعى و درمانى محروم ميکنند، اين همه کودک را از دوا و درمان محروم ميکنند و ... در اين ميان يک چيز جالب است. چرا انواع اپوزيسيون بورژوايى در ايران، که قاعدتا بايد وعده هاى راى جمع کن بدهند، رسما مردم زحمتکش را به فقر و ندارى دعوت ميکنند؟ دليلش ساده است: اينها از پشت شبح اعتراضاتى از قبيل مبارزه کارگران نفت، يک توده ميليونى را ميبينند که با توقعات بالاى انسانى به ميدان خواهد آمد. بايد از هم اکنون مواظب توقع کارگر بود. بايد اين توقعات را درهم ريخت.

يک چيز روشن است. براى کارگرانى که زير شمشير خونين نمايندگان "سنت گراى" سرمايه هزاران نفره به خيابانها ريختند و گفتند "پول نفتمان" متعلق به خودمان است، موعظه هاى نمايندگان "نوگراى" سرمايه شبيه وز وز پشه هاى شامگاهى است. توان مزاحمت اين ها با يک تکان محو خواهد شد.

منتشر شده در همبستگى شماره ٧٢

ژوئن و ژوئيه ١٩٩٧